تبليغاتX
زنی با انگشتر فیروزه.

نیامدم بگم که شیطونه میگه اینجا را کلن بکوبم و بازسازی کنم یا بکوبم و اصلن نسازمش و روی ویرانه هایش چیز بنویسم و بیام ببینم کی امده کی نیامده.. نه.. اینها حالا دیگه حالمو بد میکنه ..و نیامدم بگم مراقب خودتون باشین و مسواک خوب بزنید روی هر دونه دندون تون ده بار از بالا به پایین و روی زبانتان رو هم برس بزنید که دهانتان همواره خوشبو بماند یا نیامدم بگم که تابستان نزدیکه و کمی بیشتر برای عطر و مام رول و خوشبوکننده ها هزینه کنید یا مثلن رو بنویسید مثلا و مثل من با ادبیاتتان که از قدیم برایتان مانده لج نکنید ..یا صاف راه بروید و پشتتان را خم نکنید که پیر و مسن دیده شوید یا نیامدم بگم که بالزاک بخوانید حظ ببرید یا فیلم اینجا بی من رو ببینید و کیف کنید چون من دیدمش دیروز و کیف کردم و اینا...امدم بگم که شاید دیگر برای من اینجا نوشتن کافی باشد و ......شاید هم کافی نباشد بستگی دارد به حال و هوای من در روز یا ساعتی خاص که باز خر بشوم و زندگیم را ول کنم بیایم و با پشتکار مزخرف و مضحکی باز هم از خودم و احساساتم بنویسم ..

الان که درجه ی تمایل من به نوشتن تقریبن زیر استاندارد وبنویسی ست و خوشم با چیزهای دیگر و دلم هم کمی گرفته و کلی هم دلیل دارد برای گرفتگی اش...و من خوشم نمی اید که دلم را ارزان بیرون بریزم ولی توی ذاتم هست که اینجوری باشم و این خوب نیست دوستان عزیز....شاید بیایم و به این پست پی نوشت هایی اضافه کنم شاید...

پ.ن: اگر خواستید قضاوت کنید لطفن با وسواس و احتیاط اینکارو بکنید ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:37 نويسنده رویا |
فرزام شیرزادی:پسرم، اگر در آينده كارگردان شدي و سريال ساختي، داستان يا رمان نوشتي و مردم سريال يا كتابت را كپي نكردند و كپي آن را هم نخريدند، خوب است كه از آنها تشكر كني و قربونشون بري.پسرم، كپي كردن كار بي‌تربيتي‌اي است. اگر يك روز كتاب «ماشاءالله‌خان در دربار هارون‌الرشيد» را براي بچه‌ات خواندي و بعد او پرسيد اين كتاب را چه كسي نوشته، اگر بهش نگويي«ايرج پزشكزاد» بي‌تربيتي‌ كرده‌اي. كار بي‌تربيتي از كپي كردن بدتر است. پسرم، اگر سريال، فيلم، كتاب، موسيقي و بر فرض محال، حتي «تئاتر»ي خوب فروخت، دليل خوب بودنش نيست. در روزگار ما فيلمي با بي‌اعتنايي به هشت سال جنگ عراق عليه ايران، همه چيز را به مسخره گرفت و بيش از شش ميليارد تومان هم فروخت. پسرم، در روزگار جواني ما چند صد هزار نفر كه همه ظاهراً دوستدار موسيقي«دامبولي‌» بودند، بليت 150 دلاري مي‌خريدند تا در كشور همسايه بروند به كنسرت خوانند‌گان دامبولي. پسرم، اگر سريال ساختي، تكه‌پراني‌هاي شبه‌‌اجتماعي را زوركي در آن نچپان كه مردم تلقي سياسي از آن داشته باشند و ذوق‌زده شوند و خوش‌خوشان‌شان شود. پسرم، اگر موسيقي آغازين سريال تو هيچ ربطي به محتواي آن نداشت ايرادي ندارد، لااقل ترانه‌اي را كپي نكن كه قبلاً ديگران آن را ساخته‌اند و خوانده‌اند. پسرم، اگر روزگاري به حساب خودت سريال كمدي- تاريخي ساختي، هر كاري دلت خواست به اسم طنز نكن. هر اثري بايد ساختار داشته باشد. به اسم ساختارشكني هر جوك بامزه و بي‌مزه‌اي، از «گم كردن ليف در حمام» تا «به روح اعتقاد داري» را هر جا قافيه تنگ آمد خرج نكن. زبان محاوره‌اي دوران قاجار را با زبان اراذل و اوباش امروز كوچه پس‌كوچه‌ها در هم نياميز با اين توجيه كه هنوز قسمت‌هاي بعدي مانده و كار را مي‌توان جمع و جور كرد. پسرم، موسيقي كشورهاي ديگر به دوران تاريخي ما نمي‌چسبد. موسيقي آنها را كپي نكن. پسرم، اگر سريالت چند شخصيت داشت و حذف شخصيت‌هايي مثل وزير جنگ يا شوهر زن آشپز خللي در روند كارت به وجود نياورد، يعني ساختار سريالت مي‌لنگد. پسرم، در جغرافياي سياست‌زده، هرچه هر كه بگويد تعبير سياسي از آن مي‌شود و در آرام‌ترين حالت ما‌به‌ازا پيدا مي‌كند. براي فروش كارهايت عوام‌فريبي نكن. پوپوليست نباش. موج‌سواري هم نكن. پسرم، سريالي نساز كه اگر عده‌اي چند قسمت آن را نديدند به روند ادامه داستان لطمه نخورد و براي ديدن قسمت‌هاي بعدي اصلاً برايشان مهم نباشد كه چند قسمت را نديده‌اند. پسرم، براي فيلمنامه‌نويس شدن لازم نيست زبان‌شناس باشي، اما براي ديالوگ‌نويسي، واژه‌هاي مهجور 400 سال پيش را با كلماتي كه سه چهار سال از عمرشان مي‌گذرد نزن تنگ هم. پسرم، اگر كسي از تو انتقاد كرد به جاي عصبانيت يك بار ديگر يادداشت او را بخوان.
---------------------------

از اقای شیرزادی متشکرم.

از وبلاگ مداد سیاه نوشته ی فرزام شیرزادی

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:20 نويسنده رویا |

وقتایی که اینجوری مثل الان گیج میزنم، پراکنده و درهم برهم مینویسم با کلی غلط تایپی ..وقتایی که خوب خوابیدم و داخل مغزم همه چی تنظیم و ردیفه و تمرکزم بیشتره بهتر مینویسم و سریعتر میگیرم مثل دیروز که خیلی روز خوبی بود و مثل امروز نبود که روز خوبی رو شروع نکردم یعنی داغونم ها سیلویا..له له !! روز منو بی خوابی شب قبلش خراب میکنه وگرنه میدونی که من کلن ادم خوشبختی !! هستم ..از اون خوشبختهای خاص که زیر تریلی موندن و موندن و میمونن تا اخر، ولی بازم خوشبختن...

دیروز دخترکم کلی شعر و جملات قصار تحویلم داد که من خوشم اومد و سعی کردم به خاطر بسپرمشون ولی حالا یک کلمه ش هم یادم نیست !  امروز امتحان اصلی ادبیات داره و من نگرانم.. چون این دختر بدجوری میفهمه و تیزه و حیفه که با یه بی دقتی مسخره ، بیست نگیره ..

دیشب توی خواب سالگرد پدر بود و من قبرشو خیلی خوشگل درست کرده بودم ولی هرکاری میکردم شمع ها روشن نمیشدن که نمیشدن ..کبریت میزدم باد خاموش میکرد و من غم پدر یادم رفته بود و دنبال راه حل میگشتم برای شمع ها ...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:22 نويسنده رویا |
+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:41 نويسنده رویا |

این همان ریکاوری ست که مدتهاست دنبالش بودم و حالا پیش امده و من حالم خوب است و کیفم کوک گرچه من هرزمان حالم خوبست و کیفم کوک ، دلواپس میشوم  و بوهای نامطبوع به مشامم میرسد اما حالا فقط لحظه رو عشقه و بی خیال ال و بل و جیم بل و اینا...

پ.ن: دوست داشتم خداوند مرا موذی و اب زیرکاه می افرید ..!!!

پ.ن:با لیست ساده لوحی های من میشود چندین جلد کتاب نوشت..

پ.ن: فکر کن ادم یک عالم مرگش باشد بعد خیلی راحت ازت بپرسن : تو چه مرگته آخه؟!

پ.ن: بلاگفا بازی درمیاره و متاسفانه چندروزه که نمیتونم احوال دوستان رو بپرسم . دست همگی رو به

 گرمی میفشارم و انشاا..تا بعد..

پ.ن:  چقدر این همنشینی رنگ خاکستری و صورتی رو دوست دارم اینجا..

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:23 نويسنده رویا |

عمه ی اندره ب. یک شال گردن به او داده که هم خیلی سنگین است و هم خیلی جلف. عمه هرروز مراقب است ببیند ایا اندره وقتی بیرون میرود ان شالگردن را می بندد یا نه ...و او با پیراهن استین کوتاه میرود خداحافظی میکند و بعد در راهرو پیش از رفتن سریع کت و پالتویش را میپوشد...

از یادداشتهای روزانه ی البر کامو

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:57 نويسنده رویا

انگار یه دفعه یکی امد و هلم داد نشاندم اینجا و کلیک کلیک ..حالا من اصلن حوصله نداشتم ها برای نوشتن..این چه کششیه که نت داره ؟! یا نوشتن داره؟ کدومش؟ نمیدانم...وقتی ۴ساله توی وبت مینویسی خب لابد هنوز کشش وجود داره و دست بردار نیست.. و تو دلت می خواهد  بیایی و برای  اونهایی که میخوانندت بنویسی که امروز قسمتی از سرگذشت جین استین رو دیدی توی فیلم جین شایسته و خوشت امد و قشنگ بود یا اینکه میخوای بگی اگه بشه از امشب کتاب کافکا در کرانه رو استارت میزنی یا مثلن بگی که امروز از طریق پست دوستی با نویسنده ی جدیدی اشنا شدی که وبلاگ هم داره ( بعدن در مورد این کشفم مطلب مینویسم )

فیلم دیدن و کتاب خواندن و نت گردی در کنار قسمت های جدی زندگی مثل تزریق ژل میماند به حفره های خالی پوست ..مثل بوتاکس برای بی حس کردن گوشه ای از پوست زندگیت ..ژل که بزنی بوتاکس که بکنی پوست زندگیت کمی جوان میشود موقتی و تو راهی را که تا به حال رفتی رو بازهم میروی....

تکه ای از فیلم...

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:30 نويسنده رویا |

وقتی از من میپرسن چه سبک موسیقی دوست داری و گوش میکنی واقعن میمونم چه جوابی بدم یعنی من  درهم( ولی نه کیلویی !) موزیک گوش میدم و نمیتونم بگم کدوم نوع و سبک و کدوم صدا و کدوم خواننده رو دوست دارم و همون رو فقط گوش میدم و امکان نداره چیز دیگه ای یا کس دیگه ای رو گوش بدم و اینا...نه اینجوری نیست ..یه روز از یه ترانه ی خواجه امیری خوشم میاد از سه تای دیگه ش نه.. یه روز از دویست تا ترانه ی گوگوش فقط اینو خوشم میاد که میگه: هیچکی مثل تو نبود .....یه روز هم حالم از یه ترانه ی حمیرا و مهستی بهم میخوره و یه روز دیگه ده بار ترانه ی فرشته ی سیاوش قمیشی رو گوش میدم... اصلن اکثر چیزا برای من میکسش خوبه مثل دکوراسیون خونه که هم سنتی توش هست هم مدرن هم کلاسیک هم ویکتوریایی هم من دراوردی هم پیشنهادی هم اجباری ...یا لباس هام، همه جوره میپوشم اما با شرط اینکه توی ذوق نزنه به چشم نیام ولی شیک باشه مد هم اگه بهم بخوره دوست دارم وگرنه عمرن...حالا نمیدونم چرا اینارو نوشتم میخواستم بی ربط بگم که : یکی از بهترین سوغاتی های مالزی برای من بسته بندی های متنوع کافی میکس هاش هست که نیمی از بار منو تشکیل داده بود و هنوز هم دارمشون .این یکی که عکسشو میذارم رو حتمن اگه پیدا کردین بخرین .. این حق شماست که طعم دلچسب و اصیل یک قهوه ی مخلوط رو بچشید..

نان یانگ نام کمپانی تولید کننده ی این کافیمیکس هست ..

پ.ن: آذر یادم اورد که بگم دوست داشتن طعم اینجور نوشیدنی ها بستگی به ذائقه داره و میتونه سلیقه ای باشه ..

+ تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:3 نويسنده رویا |

نامه ی بیستم

برای انکه ادای ادمهای شاد رو در بیارم همه کاری میکنم سیلویا.. اما دل تنگم سر جاشه.. بغض هام چسبیده به گلوم.. اشکم دم مشکمه.. اما با وجود اینا صورتمو بزک میکنم.. سریال ۲۴رو میبینم و میرم تو نخش عمدن که مثلن همه چی روبه راهه.. تغییر دکور میدم ..لاک میزنم ..چای ارل گری دم میکنم و از عطرش مست میشوم..یا میرم گلدون درست میکنم ازش عکس میاندازم که برم توی مسابقه ی دوستی شرکت کنم که بگم من هم هستم.. میتونم.. و همه چی رو به راهه..  یا میرم توی سایتهای اشپزی و دنبال غذاهای جدید و مزه های متفاوت وقت گذرونی میکنم.. هیچ چیزی توی دلم جور نمیشه این روزا ..حالا تو هی نگو که شاد باش بخند چی شده مگه و اینجور چیزا..که خودم همه شو بلدم ولی مگه قرار نیست اینجا بیام و خودمو بریزم بیرون ؟ هان؟ اشک که می اید ریملهای سیاه سر میخورند زیر چشمانم که زیبا شده بودند و پشت دستم هم به دنبال ان سیاه میشود ..

برای انکه زندگی جاری باشد هرکاری از دستم بربیاید میکنم.. از پسرکی ده تا جوراب مردونه میخرم و خوشحال میشه و جورابها را میذارم کنار ده ها جوراب دیگه ای که این شکلی خریداری شدن و نمیدانم باهاشون چکار کنم یعنی میدونم ولی هنوز هیچ کاری نکردم ..سیلویا صدساله که تصمیم دارم برم استخر برم یوگا برم کلاس نقاشی با اکریلیک و برم به میم و ت و پ و...سر بزنم ولی نرفتم ...دیوانه وار خرید میکنم توی این گرونی ...پولهاست که میرود.. پول های افسرده.. پول های بیچاره ..بعد چیزایی که میخرم رو خیلی دوست دارم.. کوچولو و کم ارزشند ولی شادم میکنند برای مدتی...چقدر شماره ی موبایل دارم از دوستانم هم دوستان مجازی ام در اینجا و هم دوستانم در زندگی خارج از نت ...همه شون رو سیو کردم توی گوشی ام و هی امروز و فردا میکنم براشون اس بدم ولی...ولی یه روز اینکارو میکنم سیلویا ..

نمیدانم ولی این روزا دست به هرکاری میزنم حس میکنم کارمن نیست و من ساخته نشده ام برایش ..برای مادربودن همسربودن فرزند بودن خواهر بودن دوست بودن ...چقدر برایم مسخره بنظر می اید کارهایی که میکنم..مثلن عکس که میگیرم و میذارم توی بلاگم که برود توی یک مسابقه شرکت کند مثل یک شوخی میماند مثل یک پل برای عبور از ان لحظه ..مثل ارزش یک دلخوش ..میخندم و رد میشوم و میگم خب این از این ..حالا برم کاهو بشورم و بعدش زنگ بزنم دخترک که با دوستش رفته نمایشگاه کتاب ..یادم امد که وقتی به من گفت مامان نمایشگاه میای؟ من چه با سرسختی مقاومت کردم : وای نه نه اصلن ..امسال نه .. 

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 17:36 نويسنده رویا |

--------------------------------------------

این هم عکس گلدون کاکتوس خودم که دیشب درستش کردم و منتظرم کاکتوس ها بزرگ بشن تا بهار سال بعد اگه عمری باقی بود عکس بزرگسالیشون رو بذارم

 

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:24 نويسنده رویا

به کدام یک نیاز دارید ؟ بردارید...عشق؟ بخشش؟ایمان؟صبر؟آزادی؟صلح و آرامش؟ قدرت؟الهام ؟ اعتماد؟تندرستی؟

پ.ن: راستی برای شفای رضا داوود نژاد عزیز هم دعا کنیم ...

پ.ن: پروین بی وبلاگ عزیز کجایی خواهر؟ خوبی؟

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:19 نويسنده رویا |

نامه ی نوزدهم.

دیدم هنوز بقایایی از من مانده و میشود امد و اینجا بازهم چیزهایی نوشت ..کفشهام لباسام کیفم موبایلم نگاهم دستام پاهام و کمی تا قسمتی از مغزم و یک کامپیوتر و کلیدهای کیبورد و تیک تاک ساعت دیواری پشت سرم و اینجور چیزا...کامنت های تایید نشده را میخوانم و گوشه ی لبم لبخند عمیق و خسته ای مینشیند برای تک تک شان و دلم میخواهد همه ی کامنت هایم را زیرنویس کنم ولی اینکار مثل کندن کوه بنظرم میرسد و تصمیم میگیرم فقط انهایی را زیرنویس کنم که سوال پرسیده اند و زشت است که بی جواب بمانند ...

ولی سیلویا یه چیزی: این چند روز بی نت خیلی هم بد نبودها یعنی دیدم میشود اعتیاد به نت را ترک کرد به شرطی که جایگزین پرقدرتی مثل همان که من داشتم داشته باشی که اجدادت یادت برود.. سن و سالت یادت برود.. اسمت هم یادت برود و اگر ازت بپرسند چند تا بچه داری و دخترن یا پسر تو برای لحظاتی هنگ کنی و باز هم یادت برود !...حالا حدس بزن ان جایگزین که نزدیک بود اعتقاد مرا به خدا از بین ببرد چی بود؟ میترسم بگویم و تو با خونسردی یک روح آرام و کله خر بهم بگویی : همین؟!....

امروز تا شب خودمم و این قوری و فنجان و تی تایم و تی وی و یک هپی دی واقعی....

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:20 نويسنده رویا |
+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:22 نويسنده رویا

سیلویا امروز ۴اردیبهشت تولد پدرم بود پارسال همچین روزی رو فراموش کرده بودم و روزبعدش یادم امد که به بابا زنگ بزنم زنگ که زدم خندید و گفت دیروز تولدم بود و من خندیدم و گفتم ببخشید بابا بس که گرفتارم به خدا تاریخ تولد خودمم یادم میره .....یکسال بعدش به خواب هم نمیدیدم که امسال نمیتوانم و نمیشود که به بابا زنگ بزنم چون بابا دیگه نیست نه توی خانه نه توی مغازه نه توی بانک نه در حال نماز نه هیچ جای دیگر روی زمین...

عکسش رو گذاشتم توی فیس بوک و تولدش رو بهش تبریک گفتم ..نمیدانم سیلویا حس کردم بابا هم میتواند در فیس بوک باشد و شاید تبریک مرا بخواند و شاد شود که امسال سر موقع بهش تولدش رو تبریک گفتم...میدانم خنده دارست ولی من با سادگی غیرمعمول و عجیبی این حس خوب رو دارم..عجب دوره زمونه ای شده ..

سیلویا دو تا غم دارم و بلکه هم بیشتر ..دلم یک مشاور میخواهد که بیطرفانه قضاوت کند و به من راه را نشان دهد ..به هرکسی فکر میکنم برای مشورت هر کدومشون یه اما دارن ..یکی نگاهش مذهبی و شرع پسند است دیگری نگاهش متعصبانه است.. دیگری هیچکدام اینا نیست و کاملن غرب زده است و دموکرات و من نظر هیچکدامشان را نمیپسندم ..از اظهارنظر هر سه نفر میترسم .. یک مشاور خانواده مطمئن هم میشناسم که خب میدونم کاملن تخصصی راهنماییم میکند ولی عیبش اینجاست که فامیل است و نمیشود.....

بگذریم سیلویا نامه که میخوام برات بنویسم قبلش کلی چیز توی ذهنم است ولی نوشتن را که شروع میکنم همه اش میپرد و چیزهای دیگر می اید که یا قرار نبوده بنویسم یا دوستشون ندارم ...حالا این نامه را داشته باش تا بعدن ...

+ تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:13 نويسنده رویا |

این روزها یاهو رو که باز میکنی یا نه بهتر بگم باز میشه خودش، کارداشیان ها همچنان در حال استریپ داون هستند.. یکی را در بالیوود کشته اند..و اینجا هم تلویزیون را که باز میکنی سریال مسیرانحرافی مارو به طنز تاسف باری آلود و فلنگ را بست و پولها رفت توی حساب های بانکی فرزاد حسنی و بهنوش بختیاری و جناب پورسرخ و اینا...و ما هم که طبق معمول هویج.. خداروشکر که ما که ندیدیم و توی خانواده ی چهارنفری ما دخترک تنها بیننده ی ان بود و با دیدن ناز و غمزه ی بازیگران مطررررررررح !!چقدر صادقانه و خالص کیشمیشی میخندید و آخرش گفت : من که نفهمیدم چی شد!!!

صدای علی اصحابی دور برداشته توی فضای سالن خانه ی ما: چی شد اون خاطره هااااااااااکجاست اون حال و هوااااااااااااااااااااا...چقده دل نگرووووووووووووووووووووووووونم ...واسه ی خاطره هامون.....( یه همچین چیزایی...) و من دلم پر میشود.. چشمانم هم ...بچه ها که باشند نمیتوانی که این دل و دیده ی پر را خالی کنی.. ناچار میریزی توی خودت و میذاری شون برای یه روز دیگه توی خلوتت ..یه شنبه روزی که بنشینی و با خیال راحت به موجی از ابتذال که تویش غرق هستی و حالیت هم نیست فکر کنی و نگرانی هایت در حد رتبه اوردن های آوا و مهران و شیما  و ایرادهای رقص های انهایی باشد که خردادیان در مسند یک فوق تخصص! (که استیون هاوکینگ بی فرم و بی استخوان ...باید بیاید روی دستش آب بریزد،) خیلی جدی و بی شوخی بگوید : ریتم رو نمیشناسی خانومی ..بدنت خشکه ..کمر رو باید روی فرم اهنگ تکون بدی ..باید بیشتر تمرین کنی  برو عزیزم .....

وای نه......

+ تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:52 نويسنده رویا |

نامه ی هفدهم

مامان میگفت سبزی قرمه باید تاحد جزغاله شدن سرخ بشه و تمام موادش هم همزمان باهم ریخته بشه توی قابلمه ...بعدش یادمه ما انگشتهامونو هم با قرمه سبزی های مامان میخوردیم..حالا وقتی به سبزی های سوخته شده و قهوه ای توی ماهیتابه ی خودم  نگاه میکنم برام سخته اینارو بکنمشون قرمه سبزی و بدم به خورد بچه ها ...حالا همه چی فرق کرده ..زمان ما سبزی های اورگانیک  مستقیمن از باغچه به اشپزخانه می امد و در روغن حیوانی غوطه میخورد و سرخ میشد و چیزی به اسم سوختگی معنا نداشت یعنی سوختگی نبود یه جور سرخ شدن باحال و اصیل بود که حالا نیست ...

سیلویا فردا شنبه است و روز تنفس برای من و روزی که دخترا خانه نیستن و من تنها قلمرو میکنم ! و سینی مخصوص چای و نان گاتا گردویی داغ را میگذارم کنارم روبه روی تلویزیون و فیلم کوچه ی میداک را !میبینم ..یعنی میشه؟

پ.ن: راستی سیلویا طاعون تموم شد و من وقتی کتاب را آرام میبستم و دل ازش نمیکندم گفتم: روحت شاد کامو...

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:27 نويسنده رویا |

موقعی که از سفر برگشتیم در تنهایی و سکوت و بی ابی پژمرده بود ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 14:31 نويسنده رویا

 برق که رفت در به در دنبال شمع و جاشمعی میگشتیم.. خانوادگی هنگ کرده بودیم و اینهمه شمع و شمعدان رو دور و برمان نمیدیدیم.. بلاخره شمع کهنه ای را از دورهای ذهنم پیداکردم و یادم امد یکی توی کشوی کنسول هست.. دخترک موبایل به دست با نور موبایل همراهم است و کمک میکند شمع را بردارم و شتابزده توی یک لیوان بگذارمش و بروم سمت اجاق و دستم برود جای همیشگی کبریتها و بی هیچ نوری کورمال کورمال طبق عادت کبریتی را از جا کبریتی چوبی که صد سال پیش از شمال خریده بودم  بردارم و چوب کبریت بخورد به کنار جعبه ی کبریت و اصطکاک و روشن ....

روشنایی که امد میبینم که چشمانمان تند تند دارد شمع ها و شمعدانها را نگاه میکند و میشمارد و ذهن من باز دور میرود.. دورتر.. و یادم میاید مادر بود پدر بود شمع ها بودند تاریکی بود چشمانمان جایی را نمیدید ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:36 نويسنده رویا |

خودم بودم و خودش و خواهرش ...

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 9:22 نويسنده رویا

فکر کنم آدم مرده وقتش خیلی زیاد است و میتواند کلی نامه بخواند وبلاگ بخواند و همه چی بخواند اینه که من هی برات نامه مینویسم سیلویا و به قول دوستمون منوچهرخان امان نمیدهم که جانی بگیری و نفسی تازه کنی ..میدونی من تو رو انتخاب کردم که حرف دلمو برات بنویسم و خودت هم میدونی که حرف دل زمان و مکان نمیشناسد و می اید ..حالا میخوام اینو بگم که از یادداشتهایی که روی یخچالم در چند پست قبلی نوشته بودم بلاخره موفق شدم به مژگان زنگ بزنم.. پکیج هم که خداروشکر بعد از چندسال سرویس شد و ۱۳۰هزارتومن توی گلوش گیرکرده بود ..فکر کن اینجا هر کسی به هر کسی !!است توی قیمتگذاری خدمات و کالاها ..سرویس کار خیلی راحت یک فنجان اسید ریخت توی حلق پکیج و خیلی راحت تر گفت میشه ۱۵۰هزار.. شما بدید ۱۳۰هزار...لابد از چشم و ابروی ما خوشش امده بود.. ولی بماند که کلی دعایش کردم سیلویا آخه بعدش نمیدونی چه حمام دلچسبی بود زیر فشار آب داغ !

دیگه از اون یادداشت، شامپو و وایتکسش خریده شدولی پنبه اش مانده! ..به فا... هم زنگ نزدم یعنی نه اینکه نشده..نه.. نخواستم.. این همون دوستمه که به وبلاگنویسی حساسه و اونو بیهوده و وقت کشتن میدونه و البته دوست خوبیه و خیلی هم دوستیمون قدمت داره ها ولی سیلویا تو رو ازاون بیشتر دوست دارم چون خودمو بهت نزدیکتر حس میکنم ...با فا... یه جورایی همخوانی ندارم و هم عقیده نیستم توی تمام این ۲۳سال قدمت دوستیمون هم هیچ وقت نشد که جور در بیام باهاش ....این شکل منه وقتی قراره ببینمش...

سیلویا جدیدن فرق هایی کردم که دوستشون دارم مثلن این که دیگه خیلی چیزا برام مهم نیست ..همین منو راحت کرده و کاش زودتر اینجوری میشدم ...طاعون رو همچنان میخوانم و رفتم تو بطنش حسابی و ۷۰ صفحه ای مونده تا تمامش کنم و هر بار هی بیشتر از قبل عاشق نویسنده ش میشم...الان هم خواااااابم میاد ...

پ.ن: این تیکه از نظر دوستمون رو با اجازه شون میذارم توی پاورقی:

من که گاهی فکر میکنم اگه به 5-6 سال قبلم برگردم با خودم، یعنی "خود" اون وقتام دعوام میشه....

+ تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 14:7 نويسنده رویا |

سیلویا چرا ما آدمها تا کسی کمی متفاوت و خاص و دقیق فکر میکند انگ میچسبانیم که مثلن عصیانگراست پوچگراست توهم زده است و در  ادبیات خاص امروز: قاطی داره ! در مورد کامو که همه ی این مارکهارا به او چسبانده اند من جور دیگری قضاوت میکنم او را در داخل داستانش ادمی دیدم موشکاف عادل حساس رازجو که سقوط انسان را تشخیص میدهد و ذهن طاعون زده اش را میفهمد و چون از شعور بالایی در این زمینه برخوردار است متهم میشود به پوچ گرایی ....کسی است که حقیقت دنیا را  از لابه لای کلمات سحرامیز بیرون میریزد و رنج انسان را از اول تاریخ تا انتهای تاریخ میشناسد ..پس ُ،نمیتواند طغیانگر یا عاصی یا متوهم باشد ...

سیلویا انسان های بزرگ و نوابغ قدرتمند و بیقراری چون البر کامو که نه کینه دارند نه خوشنود هستند و همزمان که سرسختی زندگی را میشکافند لطافت زندگی را نیز حس میکنند برای من بسیار شگفت انگیز و دوست داشتنی هستند... خوش به حالت که افتخار بودن در زمان او را داشتی ولی ...

پ.ن: دوستان از حالا مرا با شاخه گلی که نماد دوستی خوشایند و عمیق من با شماست در خانه های مجازی تان بپذیرید و کاستی هایم را عفو کنید که مایه ام برای انکه بی معرفتی نکرده باشم بیش از شاخه گلی و قلبی تپنده نیست ...چقدر ادبی و کتابی و اینا نوشتم سیلویا ...اینروزها زندگیم متاثر از داستانی ست که میخوانم حتی خوابهایم ....

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 10:21 نويسنده رویا |

نامه ی چهاردهم.

سیلویا دقایقی پیش چیزهایی رو نوشتم که قشنگ بودن ولی بهم نچسبید که بگذارمشون توی وبلاگم پس ثبت موقت کردم شاید روزی به روز کنم نمیدانم...میدانی سیلوی میخواهم دیگر دربند بهتر بودن یا بهترنبودن نباشم و خودم باشم البته کشف جدیدی نیست لااقل برای تو که همواره خودت بودی تا آخرش، ولی برای من کشف جدیدی ست و کیف دارد برایم فقط کمی سخت است بعد از اینهمه سال که دیگران را عادت دادی به این وجود نازنین! و ترد و شکننده!!!...... ادای پوست کلفتهارا هم که نمیتوانم دراورم پس بهتراست ببینم خودم چه شکلی ام ..باورت میشود حتی خودم هم نمیدانم که خودم چه شکلی ام؟! حتی شوهرم هم نمیداند ...خواهر و برادرهایم  که ابدن و اصلن بدانند من کی هستم ..خب مادر همسرم و خواهرها و برادرهایش که حق دارند ....ندانند..و دیگران هم که ای وای من....

کاش با یک متخصص اعصاب و روان ازدواج میکردم سیلویا البته از نوع واقعیش نه بیسواد نسخه بنویس ..در ان صورت کسی بود که مرا و درونم را درمیافت و نوع دیگری از زندگی را برایم تجویز میکرد و شاید انوقت خود واقعیم را میدیدم ..اما حقیقت تلخی هم وجود دارد و ان اینکه هرگاه قسمت هایی از خوداگاه من نمایان شده و هرگاه من تکه های ریز و شفاف کریستالی از وجودم را دیدم کمی ترس برم داشته چون این خود شفاف کمی لاقید و رها و خودرای است و از محدودیت ها گریزان است و دوست دارد جور دیگری باشد   ....نه اصلن ولش کن.. باید روی این خود شفاف کریستالی را رویه ای ضخیم مثل همانی که تا به حال داشته بکشم وگرنه با اعتقاداتم چه جوری کنار بیایم ...

سیلویا الان در همین لحظه در هنگامی که ساعت چوبی قهوه ای سوخته ی روبرویم زمان را بیرحمانه میشکافد ۵و پانزده دقیقه ، من دوره ی جدیدی از زندگی ام را آغاز کردم که فقط تو میفهمی ..دوره ای دلچسب و خوشایند که میدانم دیری نخواهد پایید ولی شروعش را دوست دارم و در جریان سیال و بی پرده ی ان جاری شده ام تا شاید ابد....اما نامه هایی که برای تو مینویسم را همچنان خواهم نوشت ...

پ.ن: سودای عزیز بی هیچ نشانی به کجا رفتی چنین شتابان ؟! جایت خالیست بسیار

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:4 نويسنده رویا |

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:11 نويسنده رویا

نامه ی سیزدهم:

سیلویا میدانم که با کامو هم عصر بودی و تقریبن در یک زمان از میان ما رفتید پس مفهوم حرفهای منو خوب میفهمی ..این روزها واداده ام ذهنم را به طاعون کامو و جالب است که رمان را از کسی گرفتم که یک چهارم کتاب را خوانده و کنارش گذاشته بود و دیگر ادامه ی ان برایش جذاب نبوده و ...من برش داشتم و شروع کردم ودر دنیای بشدت رئال و ملموس داستان غرق شدم ..سیلویا در برابر عظمت این رمان خودم را گم کردم بارها و خودم را پیداکردم بارها و در خودم پیچیدم و تحقیر شدم و تعالی یافتم و دیدم اندازه ی زندگی را و اندازه ی دنیا را که چقدر کوچک است و اصلن بزرگ نیست و طول و عرض جغرافیا معنا ندارد و من بخش کوچک و گمنامی از طبیعت مادی هستم که جسمم هیچ فرقی با جسم یک ماهی لغزنده در اقیانوس ندارد و چقدر مرگ بر ما غالب است و...

میخوام بگم سیلویا دنیا کوچک است و پوچی ان بسی بزرگ و انچه در این میان اهمیت دارد بی نیازی من و تو از ماده است و من حالا در صفحه ی ۱۷۳این کتاب حس میکنم چقدر ابلهانه دنیا را چسبیده ام و سخت گرفته ام زندگی را تا کنون...

میدانم همین فردا که نه، پس فردا، همه ی این حسی که کامو به من داد را فراموش خواهم کرد و...اما بی تردید یک نکته در من ابدی خواهد ماند: بلا و سختی و مرگ انتخاب نمیکند بلکه دیمی برمیدارد و رندوم میبرد فقط یک چیز میماند: .................................................

سیلویا نمیدانم چگونه این کلمه ی آخر را بنویسم ..سخت است ..سلیقه ای است...تو بودی چه مینوشتی؟ هان؟

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:42 نويسنده رویا |

میدونم که ساعت یک ربع مونده به یازده ی شب جمعه و برای من این موقع ها وبگردی و وبنویسی تقریبن ممکن نیست و کامپیوتر دربست دست دخترا و پدرشون هست اما الان از استثنائات هست که اینجا پیدام شد و کلی هم سورپرایز شدم سیلویا ! اینکه یک ای میل دلچسب و خواندنی و هیجان انگیز از یکی از دوستان گلم داشتم و خوندم و لذت بردم و باز هم خوندمش و باز هم میخونمش ..میدونی یه حسی دارم که نمیتونم با کلمه بگم ولی میدونم که خود این دوست خوبم میفهمه چی میگم...

یکی از دخترا الان کنارم بود و (با وجود سختگیری هایم برای انکه وقتی توی وبلاگم هستم هیچ بنی بشری از هر مدل و با هر نوع نسبت و سببی که با من دارد نباید کنارم باشد و به مونیتور زل بزند) بهش اجازه دادم یه نگاه بندازه و توی همین مدت کوتاه اینجوری نظر داد: کودکستانه اینجا؟! این عکسارو کی گرفتی ازاینا ؟ وای جانم پارسا.. هستی ....مامان چه کارا میکنی ها توی وبلاگت!!

سورپرایز بعدی کامنت های خصوصی و عمومی تعدادی از دوستانم بود که تک تک شون بهم کلی انرژی داد این وقت شب و صداهایی که همزمان با خوندن کامنت ها توی خانه پیچیده بود:اولی: مامان...شام چی داریم؟ اون یکی: رنگهای اضافی کارمو کجا بذارم ؟چکارش کنم؟ باباشون: ص یک پژوی ۲۰۶خریده بهش زنگ بزن تبریک بگو باز پس فردا گیر نده بهت! اولی:مامان.ن.ن.ن.ن.ن.ن.شاااااااااااااااااااااااااام!  اون یکی: یعنی این استاده ها مامان یه وضی یه! شیرینه اساسی! مرتیکه ی داغون! حالا من اینهمه رنگ اضافی رو چه کنم ها؟ باباشون: اسپند دود کن بوی این رنگها و تینر امشب مارو میکشه!

و من هر کامنت رو مجبورم چندبار بخونم از اول...میگم سیلویا از طبیعت و ذات و چه میدونم غرایزو رسم و سنت و عرف واینجور چیزا که آدمهارو میندازه تو دل زندگی مشترک و بچه و اینا که بگذریم خیلی وقتها تنهایی رو بدجوری دوست دارم ...درونگرایی هستم که طول میکشه تا به دیگران حالی کنم که درونگرا هستم باباجان !

اون یکی: میخوام یه گوشواره بخرم که یه نگین تک کوچیک داشته باشه مثل این که تو گوشمه الان! و من بهت زده نگاهش میکنم و همزمان که گوشواره هاشو توی ذهنم میشمارم ( بیشتر از بیست جفت) جیغ میزنم تقریبن: چقدر گوشواره میخری تو؟!

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:14 نويسنده رویا |
+ تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 19:35 نويسنده رویا

سیلویا اگه بخوام از سفرم بنویسم باید خیلی چیزارو ننویسم یعنی نمیشه که اینجا نوشت! .. من هم که خیلی وقت است وارد جزییات هیچی نمیشوم چون اذیتم میکنن اغلب و نگاهم خیلی کلی تر شده ..فقط در مجموع، سفر، هر بار به من یاد میدهد که قدر خانه ام و ارامشش را بیشتر بدونم و هر بار با اشتیاق بیشتری برمیگردم سر خانه و زندگی ام ..همین و البته چند تا عکس که جز ثابت همه ی سفرهاست ..ضمن انکه جای خالی پدر بدجوری حس میشد و .... 

فقط جاده ی پر باران فیروزکوه و شمال موقع برگشتن خیلی مزه داد و خریدهای مختصرم از جاده ی قائمشهر آمل ( که انگاربه یک ایین تبدیل شده و اگه انجام نشه شگون نداره! ) و البته همینجا از جامعه ی پزشکی برای کشف و تولید ایندرال و بروفن که کمک کردند با سردردهای ویژه ی سفرهای طولانی کنار بیایم تشکر میکنم!!

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 18:16 نويسنده رویا |
سیلویا امدم برایت از سفرم بنویسم اما دیدم وای توی این خونه چه خبره!!!به قول داداشم یه وضی!! بود ها و این شد که نشد بنویسم یعنی نوشتنم نیامد و حسش پرید ..برم جمع و جور کنم که اگه توی این شرایط مردنم آمد، آبرویم نرود پیش در و همسایه...
+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 8:39 نويسنده رویا

باز یکسال گذشت و کسی مارا نکشت وباز روز از نو و چی؟ هیچی ..واقعن هیچی سیلویا! عید امدو رفت من رفتمو امدم اما هنوز من دارم خرده ریز جمع میکنم و میریزم دور! باورت میشود؟ از روی این میز ..از زیر اون تخت..از توی این کمد ..از توی اون کابینت ..از اون زیر ..از این رو..همه ش چیزی تولید میشود مصرف میشود دور انداخته میشود و ربطی هم به خانه تکانی ندارد ..خانه را اگر رو بدهی باید هر روز بتکانیش ! از وقتی برگشتم یعنی از پریشب این بار پنجم است که ماشین رختشویی گر گر میچرخد و خشک میکند و تحویل میدهد و لباس و ملافه است که تا میشود میرود توی کمدها ..و این تکرار کسالت بار که اصلن هم جذاب نیست داخلش یک مفهوم بیشتر ندارد : زندگی جریان دارد...

روی درب یخچال دوباره یادداشت است که تند و تند با ماژیک نیمه جانی نوشته میشود و اصلن هم اهمیت ندارد چه شکلی و با چه خطی و توسط چه کسی ...

 پ.ن: همین الان فهمیدم که تاریخ پستم امروز بوده و تاریخ عکس مال دیروز و اشتباهن تاریخ عکس ثبت شده و من حواسم نبوده و حالا نمیدونم عوض کنم نکنم ..خلاصه بدونید که پست مال امروز سه شنبه هستش

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 17:48 نويسنده رویا |

بقیه ی دوستانم :سیاوش عزیز و بزرگوار مدیر محترم وبلاگ بادصباامیر خان دوست خوب و محترم من مدیر وبلاگ دل نمکنرگس عزیز و دلنوشته های صادقانه و بی پروایش مستر پرس سه نقطه ی عزیز فانوس به دست نازنین دوست گل من میناسبت نازنین آزاد عزیز و معلم مودب و دوست داشتنی ..محبوب نازنین بانوی فهیم شیرازی..بهار سبز که اشنایی با ایشان از افتخارات من در دنیای مجازی ست ..صبای صمیمی و  عزیزم که کاش وبلاگ داشتی..عسل بانوی عزیز و کم پیدا گاد بلس یو...سایه ی عزیز و فهیم دوست جوان و خوب من..سودای خوش قلم و خوش سلیقه دوست خوب من..ماهی جون مهربون و کدبانو که حالا کمتر از قبل پیش من میادونوس بانوی فغانسه شناس عزیز بینای بزرگوار از دوستان جدید و با محبت و صمیمی من جناب محمود خان بزرگوار و مهربان و دانا و صمیمی و دوست داشتنی ایمان عزیزدر کافه موکا دوست محترم و خوب من که دغدغه هاشون رو دوست دارمبانوی جنوب عزیز و مهربون  از کسانی بود که خیلی زود تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و دوستی با او را دوست دارمهمه ناز نازنین و دانا و دوست داشتنیپریسای عزیز دوست خوب منجناب سعید بهمرد بزرگوار دوست خوب منارمین صافدل خوش قلم و دغدغه های جالبشجناب احسان حصاری مقدم بزرگوار دوست محترم همشهری منسید عظیمی عزیز و توجه و عنایت قابل تقدیرش برای زنده نگه داشتن یاد شهیدان وطنمیس پریا جون که این روزا سخت مشغول مادری کردن است صنم عزیز دوست عاشق من که همسرش رو هزارتا دوست دارد  کرای نازنین و کم پیداشب نویس عزیز دوست خوب و با وفای پر مشغله و شوخ طبع منمهتاب عزیز که الان نمیدونم کجاست و یادمه تا مدتها نمیشد که براش کامنت بدم مامان جون مدیر وبلاگ خلوتگاه من و دوست عزیزمدیر وبلاگ دست در دست و دیگه نمیدونم ....ام...دیگه دیگه ..خب الان دیگه حضور ذهن ندارم و حتمن دوستان عزیز دیگری هم هستند که من بخاطر ندارم و باید بگم همه تونو دونه دونه دوست دارم و برای همه تون سال خوب و خوشی رو ارزو میکنم .در پناه خداوند باشید و برام دعا کنید

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:37 نويسنده رویا