X
تبلیغات
زنی با انگشتر فیروزه.
زمانی که دخترک جوان و بی مسئولیتی بودم و تمام دلمشغولی ام درس بود و مهمانی رفتن و ارایش مو هام و خرید لباس  و کفش  و کیف فلان مدل، واقعا حواسم نبود به مادر شدن همسر شدن عروس خانواده ی فلان شدن و بعد زن دایی این و زن عموی ان شدن ..خاله شدن یا زن پسردایی خانم میم شدن یا مامان دو تا دختر  شدن و همسر اقای ه شدن و الان اینجا نشستن و به شام فکر کردن و منتظر بودن برای دخترها که یکی از دانشگاه برگردد و یکی از کلاس سنتور و تیلیک تیلیک زدن روی کیبورد و همزمان فکر کردن به اینکه یادم نرود امشب زنگ بزنم به مادر همسرم و روز مادر را تبریک بگویم ....

نه به هیچکدام اینها من لحظه ای فکر نمیکردم و همه شان سر شان را انداختند پایین و برای خودشان جاری شدند توی زندگی ام و یکی بعد از دیگری اتفاق افتادند بی انکه با من هماهنگ کنند ..یعنی من توی سن بیست و دو سالگی عمرن عقلم به اینجاها قد نمیکشید ...هر قدر هم هماهنگ میبودم با انچه میخواست برایم پیش بیاید باز هم انگار به هیچ موردی نه نمیگفتم ..میگذاشتم طبق غریزه یا چه میدانم عرف و یا طبیعت ، همه چی اتفاق بیفتد ...

الان گاهی فکر میکنم حالا من دو تا دختر دارم و گاهی غر میزنم که کاش یکی بودن و مشکلاتم نصف میشد و بعد یاد خانم ط و خانم دال و ان چند نفر دیگر میفتم که در حسرت بچه و مادر شدن میسوزند و التماس میکنند و... خداوندا این چه حکمتی ست واقعا ؟ بعد، از ناسپاسی خودم برای داشته ها و نداشته هایم خیلی بدم میاید و دلخور میشوم از ناشکری هایم و از خداوند طلب بخشش میکنم ...

اما خودمانیم گاهی فکر میکنم خداوند  انسان ها را خلق کرد و بعد هم انها را با سرنوشت های عجیب و غریبشان به حال خود رها کرد و باداباد ...

پ. ن: این جمله ی اخر خودش بحث مفصل میطلبد و اما و اگرهای خودش را دارد ...اما اغلب انقدر سوال هایم بی جواب میمانند که هیچ نتیجه ای جز همین که گفتم نمیگیرم...

+ [ تاریخ ] شنبه سی ام فروردین 1393 [ ساعت ] 17:47[ نویسنده] رویا |

  1. سیلویا! گابیتو که مرد من توی هوای بهار و روز بیست و نهم فروردین سردم شد خیلی سردم شد انقدر که رفتم و از چمدان لباسهای زمستانی که جمع شان کرده بودم بماند برای زمستان اینده، لباس گرم دراوردم و پوشیدم ..سیلویا حالا بنشینید با گابریل و دور از چشم من و بقیه ی خوانندگان تان با هم گپ بزنید و قهوه بخورید و به صد سال تنهایی انسان ها بخندید ..روحتان شاد ...
+ [ تاریخ ] شنبه سی ام فروردین 1393 [ ساعت ] 9:30[ نویسنده] رویا

امروز تعطیلات تمام میشود و من خیلی خوشحال میباشم ! تعطیلات همسر و دخترها که تمام شود تعطیلات من شروع میشود ..پانزده روز ازگار اویزان من بوده اند و من حتا لحظه ای در اختیار خودم نبوده ام ..اکنون خوب است بروند پی کارهاشان و مرا برای سه چهار ساعتی با دنیای خودم تنها بگذارند..انها که خانه باشند مدام، من نه ورزش میکنم نه رژیم میگیرم نه کتاب میخوانم نه خرید میروم نه فیلم میبینم نه دوستانم را میبینم ...حالا از فردا قرار است همه ی اینها دوباره محقق شود ایشالا...

خانه انقدر بهم ریخته است که مجددن باید تکان داده بشود البته اینبار سطحی...داخل کمدها و کابینت ها و کشوها بمباران شده است و توی سبد جوراب های دخترها میشود تی شرت و شال و مام رولت ! هم پیدا کرد ...خداوندا !!

کی بشود من کتابهایی که هدیه گرفته ام را بخوانم و هارد اکسترنال را پر کنم از هر چی که دوست دارم مال من باشد و شخصی باشد ...مثل دفتر خاطرات مدرنی بشود که یادگار بماند برای دخترانم ..

دیشب اخرین رمقم را گذاشتم برای یک مهمانی خودمانی و ساده و دو تا مهمان دعوت کردم و برایشان کوفته پختم چون از من خواسته بودند که برایشان از اون ! کوفته ها بپزم ( یعنی از اون کوفته هایی که مامان درست میکرد و انگشتانمان را باهاش میخوردیم و چشمهایمان سیر نمیشد از خوردنش) و چقدررررر هم خوشمزه شد خودم هم باور نمیکردم اینها را من پخته ام آیا؟

 و بعد مهمانها ماندند و ماندند و با دخترها پاسور بازی کردند و بلند بلند خندیدند و خانه را برداشتند روی سرشان و من هم ارام کنارشان نشستم و خسته بودم و دلم میخواست بخوابم ولی مهمانها پر انرژی و شادان و خندان خیال رفتن نداشتند ...حوصله ام که سر رفت یادم امد توی فریزر بستنی داریم ..پس پا شدم و بستنی خوریها را از توی بوفه بیرون اوردم و دستی بهشان کشیدم دیدم خاک دارند ...پس انها را شستم و خشک کردم و بستنی داخلشان ریختم و بردم برای همه...انها خیلی خوشحال شدند و استقبال شدیدی کردند و ساعت دوازده شب بود و یک دقیقه ی بعد صبح آغاز میشد !

بستنی شکلاتی شارژ ترشان کرد و ریفرش گشتند و نرفتند خانه شان و من کلافه چرت میزدم و یاد گرفتم که ساعت دوازده ی شب نباید به مهمان بستنی داد ...یادم نبود شکلات انسان را شاد و ریلکس میکند...

اما مهم اینجا بود که دخترها خندان و شاد بودند و بهشان خوش گذشت و همین برای من خیلی باارزش بود و خستگی را از تنم بیرون کرد ...



+ [ تاریخ ] جمعه پانزدهم فروردین 1393 [ ساعت ] 11:54[ نویسنده] رویا |

بیشتر که فکر میکنم میبینم همچین بی تغییر هم نبوده امسال ..فقط باید منتظر شکوفا شدنشان بمانم ..

قرارهایی با خودم گذاشته ام برای امسال ...

حتا تک تک شان را یادداشت کرده ام که اتفاق بیفتند ...

می افتند....

+ [ تاریخ ] دوشنبه یازدهم فروردین 1393 [ ساعت ] 18:7[ نویسنده] رویا

یچی تغییر نکرده هیچی ...قرار بود تغییرات بنیادین و غیر بنیادین در سال جدید برایم اتفاق بیفتد مثلن همین نوشتن در بلاگم ..مثل همیشه ست ..با همان حس و حال همیشگی ام...دوست داشتم مثل سالهای قبل نباشد ولی هست...دوست داشتم خاص تر باشد ..از فروغ فرخزاد باشد ..از خیام باشد از کتابهایم باشد ....از فیلم زیبای ( دنیای جدید)..

قیمه را که بار گذاشتم و برنج را که خیساندم و کلسیم دی را که خوردم و اسپری ضدالتهاب بینی را که زدم.. صدای کلیدهای پیانو که بلند شد و اشکهای پیاز که درامد از چشمانم، فهمیدم همه چیز عادی شده است ...روتین بودن را دوست دارم ..هیجان قبل از سال تحویل تمام شد ..آخیش...دیگر تحمل هیجان های لوس و تکراری را ندارم چه خوب چه بد ...

بی تفاوتی ام را دوست دارم ...قبلن دوست نداشتم ...الان خوب است بی تفاوتی ..لازمش دارم ...یعنی بهم یاد دادند که بی تفاوتی برای سلامتی ام خوب است ...سطح انتظاراتم پایین امده است زیاد ..خیلی کیف دارد...

.

 




+ [ تاریخ ] دوشنبه یازدهم فروردین 1393 [ ساعت ] 12:46[ نویسنده] رویا |

عید همه ی دوستان عزیزم در لینکدونی بلاگم و خارج از لینکدونی مبارک و سال نو بر همه به خیر و برکت ...

میبوسمتون و ارزوی بهترین ها رو برای تک تک تون دارم ...

+ [ تاریخ ] سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 [ ساعت ] 17:45[ نویسنده] رویا |

از کجا میدانستم امروز اینقدر روز خوبی میشود؟ که امروز دیگر سرم سنگین نیست از کم خوابی دیشب ...اگر میدانستم که دیشب و دیروز را اینقدر غمگین و خسته نمیبودم.. حتا گریه هم کردم از روی دلتنگی، وقتی بچه ها خانه نبودند ...نه اینکه دلتنگ بچه ها بوده باشم و گریه مال این باشد ..نه...یه جور دلتنگی بیخودی بود و بیشتر به یاد پدر بودم و به یاد جای جای خانه ی پدری ام ..اشک می امد ...یاد حمام بزرگ خانه مان (یعنی خانه ی زمانی که دختر خانه بودم) ، با کاشی های گلبهی افتادم و حتا خودم را داخلش دیدم که دارم شانه ی سبز پلاستیکی را میشویم زیر دوش پایین که بعد بذارمش برای بابا که موهای سفید و پر پشت و خوش حالتش را با ان شانه بزند ...

از مادر چیز شفافی یادم نیست و بیشتر توی ذهنم میبینمش که دارد راه میرود یا دراز کشیده دارد گل اقا میخواند و ریز میخندد یا دارد سفره ی دلش را برای خانم ب پهن میکند و خانم ب فقط گوش میدهد و استفاده ! میکند و آمار مان را میگیرد و مادر را تخلیه ی اطلاعاتی میکند بی انکه خودش ذره ای از 8 فرزندی که دارد آماری چیزی بدهد و من دارم حرص میخورم که اخه مامان چرا اینقدر ساده ست ؟ اشک میامد دیروز نم نم....

از کجا خبرداشتم که امروز روز خوبی است برایم و دلم خوش است و دارم کوله ی مشکی قرمز بزرگ را که مال سفر است پر میکنم از لباس هایم و چند تا داروی ضروری و مقداری اجیل برای توی راه و حتا یک فلش 8 گیگ را پر میکنم از ترانه های مخصوص ماشین و سعی میکنم جوری انتخاب کنم که همه خوشمان بیاید و (ه) هم خوشش بیاید و موقع رانندگی هی غر نزند این چیه رایت کردین؟ کوچه بازاری یه ...ترک بعدی رو بزن ....( track )

+ [ تاریخ ] دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 [ ساعت ] 11:26[ نویسنده] رویا |

آلوده است مغزم به خواب

سر کوچه های شهرمان خاله زنک هایی چمباتمه زده اند

و مرا که الوده ام به خواب

قضاوت میکنند

حتا ان خاله ای که میگفت

تحصیلاتش بالای دماغش است

او کثیف تر قضاوت میکند

چون توهم دارد که سوادش بیشتر است....

+ [ تاریخ ] جمعه شانزدهم اسفند 1392 [ ساعت ] 11:56[ نویسنده] رویا |

دخترها رفته اند مدرسه و دانشگاه و من صبح که بیدارشدم با کمال تعجب تنها بودم.. یادم نبود امروز نیلو کلاس دارد رفتم توی اتاقش مطمئن شدم نیست و حوله ی مرطوب و سشوار و بلوزش را از روی تختش برداشتم و سرجاشون گذاشتم ..همه را پرت کرده بود و با شتاب رفته بود ...مامان هست دیگه میاد طاقت نمیاره جمع میکنه !!!

فردا من و کتا و ت و دخترها مهمانی عصرانه ای دعوت هستیم و قرار است (ه) مارا ببرد و ما پنج زن در یک ماشین نه چندان بزرگ میخواهیم جا بشویم اگر خدا بخواهد ! به قول خانم پور.ح، دل باید گنده باشد میشود مهربان تنگ هم نشست و به مقصد رسید ...

خب مسلما من سرجای همیشگی ام روی صندلی جلو مینشینم لابد و کتا که کمی چاق شده است و دخترها که البته ظریفند و ت که هیکلی ست پشت ماشین مینشینند و غلغله ای میشود ! خب من ازین وضعیت راضی نیستم و دلم نمیخواهد راحت و سرورانه کنار همسرجان بنشینم و ان چهارنفر تنگ هم تحمل کنند! ولی چاره ای نیست ...ت و کتا خودشان اصرار کردند همراه ما باشند ...من اگر بودم ترجیح میدادم تنها اژانس بگیرم و بی منت بروم ...حالا جالب است کتا ماشین دارد و با ان می اید خانه ی ما و بعد ان را درپارکینگ پارک میکند و به دلیل مبهم و مرموزی همراه ما می اید....!!!

بلاخره یک چیزی میشود.. فعلن باید بروم و سر و صورتی صفا بدهم و فکر کنم چه بپوشم که لاغرتر به نظر بیایم ..گرچه دیگر انقدر مثل سابق لاغر ماندن و چاق نبودن و اضافه وزن نداشتن برایم مهم نیست ...خیلی دلم میخواهد مهم باشد و من باز هم حساس باشم نسبت به این موضوع ولی متاسفانه دیگر مثل قبل غصه ی وزن که هیچ غصه ی خیلی چیزهارا نمیخورم یعنی غصه خوردنم نمی اید ..خودش نمی اید...نه اینکه من نخواهم که غصه نخورم...یه جور عجیبی شده ام که مپرس....(ه) میگوید مال سن و تجربه و پختگی است...

 ولی من قبول ندارم...

+ [ تاریخ ] چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 [ ساعت ] 9:33[ نویسنده] رویا |

کتاب و قهوه و فیلم و غذاخوردن و تنهایی و خوابیدن رو دوست دارم و همیشه هم همه ی اینها هستند ولی تنهایی همیشه نیست ..کم هست ..کم پیش می اید همه ی اینها با هم باشند در خانه ..امروز از ان روزهای است که من همه ی اینها را با هم دارم ...از خداوند متشکرم ...اینها که تمام شد و تنهایی که رفت من میشوم مادر و همسر خوب و پرانرژی و اماده به خدمت کردن و سرویس دادن ...

تنهایی ..کتاب.. قهوه.. و پیراشکی با قارچ و پنیر و کوکای لایت ....و خواب نیمروز....

+ [ تاریخ ] یکشنبه یازدهم اسفند 1392 [ ساعت ] 13:58[ نویسنده] رویا |

الان دقیقا تو مرحله ای هستم که پاسخم به تمام سوالات :"نمیدونمه"...حال میکنم به هر سوالی که ازم میشه بگم نمیدونم ...بعضی هارو واقعن نمیدونم بعضی هارو هم نمیخوام جواب بدم ...

کاش زودتر ...خیلی زودتر به این جواب رسیده بودم....

+ [ تاریخ ] یکشنبه چهارم اسفند 1392 [ ساعت ] 18:55[ نویسنده] رویا |

فکر کن تو بشینی اینجا چیز بنویسی بعد در سمت راستت انور کانتر اشپزخانه شوهرت ایستاده باشد و سالاد شیرازی درست کند ..قبلش هم کیسه ی برنج را از انباری اورده باشد و توی سطل مخصوص برنج خالی کرده باشد و قبل ترش هم پیازهای سبز شده را نچ نچ کنان دور ریخته باشد و با پیازهای درشت سالم چند وعده پیاز داغ درست کرده باشد و قبل تر از ان.. را یادم نیست ...فقط میدانم با مردی ازدواج کرده ام که میشود توی هر شرایطی بهش تکیه کرد ..نه برای این کارهایش بلکه برای اینکه واقعا یک مرد تمام عیار است برای انکه باهاش عمری را بگذرانی... عیب هایش را ندیده بگیری.... وقتی ازش میرنجی بتوانی بعد از چند دقیقه یا چند ساعت تفکر ببخشی اش ...وقتی یک جمله ی نیشدار و سیخدار تحویلت میدهد بتوانی گذشت کنی...بتوانی دوستش بداری حتا اگر نتوانی عاشقش باشی ...بتوانی اوکی بدهی که بهترین گزینه برای تو و دخترانت هست که همسر باشد که پدر باشد که بشود بهش افتخار کرد ..که بشود پزش را داد ..و بشود وقت مردن نگران نبود که بچه هایت چه میشوند و چه بر سرشان می اید ...
+ [ تاریخ ] جمعه دوم اسفند 1392 [ ساعت ] 19:12[ نویسنده] رویا |

کمی گرفتارم این روزها ...دعا کنید زود برطرف بشه برگردم ازش بنویسم و همه چی تموم شده باشه و من خداوند بزرگ را شاکر بشوم و دوباره زندگی لبخند بزند برایم ...گرچه در برابر مشکلات دیگران چیزی نیست ولی الان درگیرش هستیم و باید حل شود زودتر....
+ [ تاریخ ] یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 [ ساعت ] 12:8[ نویسنده] رویا

به قول دخترها کامپیوترمان زامبی! شده و باید ویندوزش عوض بشود و معلوم نیست کی و چه کسی اینکار عظیم را بکند...صفحه که باز میشود ده ها پارازیت تبلیغاتی می ایند و گیر میدهند بهت و توی هی ضربدرهایشان را میزنی بروند ولی انها باز برمیگردند و مزاحمت میشوند و روی اعصابند ...صفحه ام بارها میپرد و عکسی میاید ان بالا که عکس دوتا شکم است ..یکی دمبه دارد و بد شکل است و دیگری صاف و خوش شکل ...یکی قبل و یکی بعد از نمیدانم چی هست...ورزش ..رژیم یا جراحی....؟

بیخودی غمگینم ..دلم گرفته ..دلم برف میخواهد ..ایکس کامنت داده و من چقدر خوشحالم ...ناهار هم نداریم تا این لحظه ...ه رفته کفش بخرد برای خودش و من باز هم خوشحالم که او بلاخره میخواهد کفش بخرد برای خودش بعد از سالها ....آدم را یاد خروس می اندازد که میگذارد تمام دان ها را مرغهایش و جوجه هایش بخورند و خودش فعلن لب به غذا نمیزند ....!

ریشه ی موهایم در امده و این بار سفیدهای بیشتری وجود دارد مخصوصن بغل های صورتم کنار گوشها سفید زیاد دارد و قبلن اینجوری نبود ...موهایم بلند شده و من هم حوصله ندارم اینهمه مو را رنگ کنم خودم ...کتا میگوید این موها باید پروفشنال رنگ شود نه خونگی ...! راست میگوید ولی من حتا حوصله ارایشگاه رفتن هم ندارم ...در حالیکه سلمانی همین بغل مان است...وای مثل کوه کندن است برایم خیلی از کارها که باید انجام بشوند ....

 روانشناسان میگویند اینجور وقتها باید ال بل .....

همان که آنها میگویند ....

+ [ تاریخ ] پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 [ ساعت ] 9:58[ نویسنده] رویا |

حالا من نمیرسم بیام بخونمتون و کامنت بذارم براتون شما چرا تلافی میکنین آخه؟ باز هم گلی به جمال همین چند نفر که میان میخونن کامنت هم میذارن ..الان دیدم بازدید امروز بیست و یک نفر بوده ولی خشک و خالی ! میان میخونن میروند ....آدم یاد این بچه ها میفتد که قدیم ها میامدند زنگ در خانه های ملت را میزدند فرار میکردند!!

حالا خوشحالم که اقلا می ایید و سری میزنید و میخونیدم حتا خشک و خالی! الان میخوام براتون عکس بذارم از دیروز جمعه بازار لاله زار ...اول برم ری سایز و این حرفها بکنم بعد پیست میکنم...

متاسفانه اجازه ی عکسبرداری نداشتیم و پلیس گیر میداد و این عکسو با عجله و یواشکی برداشتم و تار شد ...

من از اینجا که عکسشو میبینید یک دست قاشق مرباخوری قدیمی و اصل خریدم و (ه) شاخ دراورده بود که: همچین ذوق میکنی انگار قحطی قاشق امده ...بابا اینهمه قاشق توی خونه داری میخوای چکار؟

و او نمیداند که خریدن این چندتا قاشق از این بساطی عتیقه چه حالی میدهد به من ...بیشتر از خرید یک سکه طلا ذوق دارد ....

پ.ن: دخترها دست به این قاشق ها نمیزنن میگن : اوق ...دهنی یه! تازه! صاحباش مردن ..وااااای ...!

گردن بند نقره و فیروزه رو هم از همین بازار خریدم ..

+ [ تاریخ ] شنبه دوازدهم بهمن 1392 [ ساعت ] 10:33[ نویسنده] رویا |

از لهجه ی شیرین افغانی خوشم میاید و وقتی یک افغانی فارسی خاص خودش را صحبت میکند من با ذوق و شوق گوش میدهم ..

شاپسند توی مجتمع ما کار میکند و عاشق اینم که توی مسیر من قرار بگیرد و من ازش سوال کنم و او جواب بدهد .روزی که شاپسند را میبینم توی خانه لهجه ام افغانی میشود و دخترها کیف میکنند و (ه) دست میاندازد و مسخره میکند ...

دیروز توی پارکینگ به شاپسند گفتم کی به افغانستان میرود ؟ جواب داد: بورج یک مرویم. چرا میپرسی؟ گفتم چندتا کیف و کفش و لباس نو و قشنگ دارم اگه دوست داشتی میتونی ببری برای خواهرات...شاپسند اما گفت : نمیتوانم ..توی راه گیر میدهند به ما...پول هم به اندازه ای میبریم که رفع حاجت کند و چیزی بخریم و بخوریم ..دوزد میزند پول را ....دوزد توی مسیر ما زیاد است ...

دیشب ت مسیج داد که: رویا چند تا شوی باحال افغانی برات ریختم توی فلش بیا ببر ...

فلش را که میگیرم میگذارمش توی دستگاه ..دختر زیبایی میخواند: افغان پسرک روخ( رخ) زیبا داری ...افغان پسرک قد رعنا داری ...

دخترها شاکی میشوند: ماااااااامان ن ن ن .....

+ [ تاریخ ] پنجشنبه دهم بهمن 1392 [ ساعت ] 10:34[ نویسنده] رویا |

توی این عتیقه ی زیبا چه پلوها که سرو شده و من برای شستن ان چه کمک ها که به مادرم کردم و حالا در اشپزخانه ی من هنوز بو و عطر پلوهای زعفرانی مادر را میدهد که با عشق و صداقت میپختشان....خوشحالم که دارمش ...

+ [ تاریخ ] چهارشنبه نهم بهمن 1392 [ ساعت ] 11:49[ نویسنده] رویا

دارویی هست که وقتی میخورم باید یکساعت صبر کنم بعد غذای اصلی رو بخورم ..الان این دارو رو خوردم و هیچ صبر ندارم صبحانه ام را یکساعت دیگر بخورم ..مسخره میباشد ! بنابراین هیچ انتخابی جز نت ندارم که زمان بگذرد ...اول رفتم فیس بوک چند تا لایک زدم و یک پیج باز کردم که خیلی باحال بود .پر از رنگ بود پر از ایده برای خلق کردن پر از خلاقیت و اینجور چیزها ..پر از دلیل برای الکی خوش بودن ...بعد امدم اینجا کامنت ها را خواندم و ذوق کردم و تایید کردم ....

چیزهایی الان جلوی چشمم هستند که میگویند رویا! ما را از اینجا بردار و سر جای خودمان بگذار که خانه ات بشود تمیز و مرتب ! و چیزهایی هستند که میگویند رویا ما را بشور ...مارا گردگیری کن...مارا جا به جا کن....تا خانه ات بشود تمیز و مرتب .....اما من محل نمیگذارم ...

گرسنه هستم و هنوز نباید صبحانه بخورم اما من محل نمیگذارم و چای میریزم توی فنجان و با عسل شیرین میکنم و ......

 ...سخت پوستان ! دیوانگان! سیب زمینی خورها ! حسن کچل ! مرگ مغزی! کما ! جمع اوری زباله برای بازیافت ! خلسه! شراب ! اوردوز! طبل های بیعاری ! ایمان ! یقین! خود باوری ! بهلول! سندروم داون! ماموران الهی ! فرستادگان ...منجی یان......

همه ی اینها می ایند و به من چیزهایی میگویند و میروند ....

+ [ تاریخ ] چهارشنبه نهم بهمن 1392 [ ساعت ] 10:10[ نویسنده] رویا |

دنیای نت که برای من بیشتر در وبلاگ نویسی و وبخوانی و گردش در سایت های مختلف و فیس بوک خلاصه میشود یک خوبی داشت:

پوست کلفت شدم و ازین بابت خوشحالم ..

از تک تک دوستانم که هنوز می ایند و برایم کامنت میگذارند متشکرم و دست مهربون همه تونو میبوسم ...

+ [ تاریخ ] یکشنبه ششم بهمن 1392 [ ساعت ] 12:18[ نویسنده] رویا |

گاهی دلم میخواد مهمون خودشو دعوت کنه بیاد خونه مون و من مجبور بشم مهمان داشته باشم مثل کتا که معمولن خودش میاد پیشمون و دعوتی نیست ...خودش هم چای درست میکنه واسه خودش.. شکلات برمیداره شیرینی برمیداره شام خور نیست اگه هم باشه به یه شام ساده با نون های ایرانی بسنده میکنه و من با این جور مهمونها بهم بیشتر خوش میگذره ..فوقش یه وعده ناهار مفصل میپزم با مخلفاتش و بعد تا عصرونه و شام راحتم ..البته از اون راحت های مهموندار...نه راحت های تنها و بی مهمون که دنیایم کاملن متفاوت میشه ...

راحت مهموندار اینجوریه که: صب ها باید کمی زودتر بیدارشم ..میز صبونه بچینم ... همزمان که به صحبتهای مهمونم گوش میدم خودم هم حرف بزنم تایید کنم بخندم نظر بدم و همزمان به این فک کنم که ناهار چی بپزم و چون ذهنم پر میشه از این چیزا، دیگه بچه هام از ذهنم پاک میشن ! ( ه) که کاملن از ذهن و روح و روان و جسمم دیلیت میشه! اصلن نمیبینمش بیچاره رو....مثل سایه هست دور و برم حتا ظرف میشوره چایی میاره حرف میزنه باهام غر هم میزنه ولی من نه میبینم نه میشنوم ....آخی.....نازی....

بعدش دیگه بگم براتون راحت مهموندار اینجوریه که: اگه مهمون مرد داشته باشم به هیچ عنوان تاپ و شلوار تنگ نمیپوشم ..ارایش خفیف دارم ...آرام ترم و کمتر سوتی میدم....مخصوصن اگه مهمونم شوهر کتا باشه که وای وای ینی سوتی بدم تا شب اسباب خنده و تفریحش فراهمه.... !

بعدش باز اینجوریه که : گاهی از مهمونم میخوام من بشینم اون برام چای بیاره !  گاهی وسط مهمون داری بیکار میشم بافتنی میبافم یا حتا سریال هم میبینم!! ولی این بافتن و سریال دیدن تومنی دوزار با همیشه فرق داره ...ینی نه از بافتنی چیزی میفهمم و همش رنگهارو اشتباه میکنم و نه از سریال چیزی دستگیرم میشه!!!!

دیگه اینکه وقتی مهمونم خودش پامیشه رختخوابشو پهن میکنه خب من راحت میشم....ولی اگه مهمونم روی تشک یا پتوش ملافه نندازه دلخور میشم ولی به روی خودم نمیارم فقط از اینکارش تعجب میکنم ....!

و دیگه اینکه راحت همه چی میخورم ...انگار توی مهمونداری هیچ چی کالری نداره.....

و دیگه اینکه خونه رو ول میکنم به حال خودش ...نه جارو میزنم ...نه گردگیری میکنم ..نه ریخت و پاش هارو جم میکنم ...چون وقت ندارم ....

+ [ تاریخ ] دوشنبه بیست و سوم دی 1392 [ ساعت ] 13:3[ نویسنده] رویا |

خدایا این ورونیکا ( کاراکتر رمان ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد)چقدر شبیه من است ..دوستش دارم زیاد...کاش سین هم همینقدر به من شبیه بود ولی نیست ...فقط به من خیلی نزدیک ست ...همین ! جغرافیایمان توی یک محدوده است ..همین...حتا با هم حرفهای زیادی هم میزنیم ...سوژه های مشترک هم داریم ...ولی دنیای من کجا ..مال او کجا....

+ [ تاریخ ] جمعه بیستم دی 1392 [ ساعت ] 20:31[ نویسنده] رویا

نمیخواهم بگویم نفس های آخر این وبلاگ است ..چون نیست و اینجا هست همیشه اما من دیگه اون ادم سابق نیستم که مثل قبل پرانرژی برم بیام سر بزنم نظر بدم گل بذارم قلب بذارم ...نه من دیگه از این فازها امدم بیرون ولی همچنان اینجا هستم می ایم  مینویسم عکسی میگذارم دوستتان میدارم یادتان میکنم و خاطرات خوبم را با تک تک تون مرور میکنم ...حالم خوب است و در کلاس حرکات موزون ! سرم گرم ست... بافتنی هم میکنم  و مهمان های مخصوص این ماه یعنی کتا و شوهرش را دارم و امتحانات بهار رو داریم  و یک دوره ی متفاوت از زندگی ام را میگذرانم ...

+ [ تاریخ ] چهارشنبه هجدهم دی 1392 [ ساعت ] 20:27[ نویسنده] رویا |

خواب دیدم یک پزشک متخصص پوست و مو هستم در ملبورن استرالیا و مجرد و خوش و سرخوش و شیدا ورها و آزاد...خواب خیلی قشنگی بود..خیلی باحال بود...بهم انرژی داد ..ولی پایان جالبی نداشت و ضد حال کاملی بود سرانجامش ....کسی برایم اس ام اس داده بود : رویا تا آخر ژانویه من و دخترها میاییم استرالیا پیشت بمونیم ..قربانت (ه)

منو میگی................!

+ [ تاریخ ] چهارشنبه هجدهم دی 1392 [ ساعت ] 12:36[ نویسنده] رویا

بعد از نوشتن این چند سطر میرم کامنت ها رو تایید کنم... از خودم راضی نیستم چون این روزها خودم رو ول کردم و دیوانه وار میخورم و بی هیچ تحرکی ...ص میگوید رویا ما باید مراقبت بیشتری بکنیم توی خوردن چون بدنمون چربی سازه ....و من یاد (ت) میفتم که همه چی میخوره زیاد هم میخوره ولی ترکه ای ...لابد بدنش چربی سوزه....

برف داریم و کبوترهای تپل و گنجشک های گشنه جمع شدن اون پایین روی سقف پارکینگ و دارن یه چیزایی میخورن که همسایه ای ریخته ست و من از دیدن منظره برف و برنج های نارنجی و چرب چیل اصلن خوشم نمیاید ولی به خاطر کبوترها سکوت میکنم و منتظر میمانم این منظره را تمیز کنند زود....

یادم امد ...آره...یادم امد که من به خاطر خیلی چیزا خیلی وقته سکوت کرده ام ..سکوت چیز خوبیست اغلب و وزن و عیارش بیشتر است ..زبان که باز میکنی تا چیزهایی را بگویی که معنایش را خیلی ها نمیگیرند هم خودت اذیت میشوی و هم عیارت می اید پایین ....مخصوصن من در شرایطی هستم که فقط بهتر است سکوت کنم گرچه از این سکوت رنج هم میبرم و توی دلم و راه گلوم چیزهایی میماند که درد دارد ....( ه) تازگیها کمی میفهمد و میگوید : مهم نیست رویا ..خودت باش ..مهم اینه که من میفهمم چته.....

حتا ه هم نمیداند ...سعی اش را میکند ولی از ظن خودش یارمن است و  اسرار درون من را نمیداند ....

+ [ تاریخ ] پنجشنبه دوازدهم دی 1392 [ ساعت ] 13:37[ نویسنده] رویا |

گیجم ..کلافه ام ...مرد نازنینی بود پدر همسرم ...رها شد از بیماری دردناکش و پر کشید ...

من حالا فقط دلم میخواهد بنویسم.. از زندگی.. از همه.. از خودم.. از رویاهای مختلفی که درونم هستند و با رویای الان که مینویسد فرق دارند... من اینجا که هستم آدم دیگری میشوم و حقیقی ترینم و نزدیکترینم به خودم.... و باز رویای دیگری هست در خانه مان و در دنیای حقیقی که جور دیگری ست و او هم واقعی ست و خود من است...نقش های مختلف دارد ..مادر میشود ...همسر میشود ..دوست میشود...همه جور آدمی میشود بنا به موقعیت و درخواست محیط و اطرافیان ...

حالا باید عروس حاج آقای....بشوم بروم عزاداری کنم ...مطلقن عروس خانواده ی.....کاملن متفاوت از خودم و حتا متفاوت از چند رویای دیگر درونم ....نقش سنگینی ست برای وجود من ..ولی تمام تلاش رویا این ست که نقشش را خوب بازی کند ...مو به مو....آرام و باوقار....و بعد منتظر لحظه ای بماند که از قالب نقشش بیرون بیاید و توی اتاقش روی تختخوابش ول شود و نفس عمیق بکشد ...رویای حقیقی، دنیای بسیار خاص و غریب خودش را دارد ...دنیایی که هیچ کس از ان خبر ندارد ...هیچکس....

هیچکس قادر به قضاوت چندین و چند رویا نیست و هر قضاوتی بشود هرگز واقعی و درست نخواهد بود...

گیج میزنم و کلافه ام....

+ [ تاریخ ] جمعه ششم دی 1392 [ ساعت ] 12:12[ نویسنده] رویا |

باز معتاد شدم به نت..به نت لعنتی ..به اف بی...به جذابیت های مزخرف نتگردی ..به خبرهای سایت فلان.....به لایک کردن ها.... خدایا از شنبه همه چیز را در نت میگذارم کنار ...قول میدهم ...فقط شاید گاهی بیایم اینجا...گاهی...

دیشب خیارشورها را با همان ظرف خودش که برای شام اماده کرده بودم گذاشتمش توی یخچال ..ساعت دوازده بود و چشمان من سنگین از خواب..توی دلم گفتم فردا که بشود میایم در یخچال را باز میکنم و خیارشورها را توی شیشه ی مخصوص خودش که آب هم دارد میریزم تا خراب نشوند و ریخت یخچال هم بهم نریزد ...

صبح ساعت نه در یخچال را باز میکنم تا پنیر و گردو را بیاورم بیرون ..خیارشورها توی بطری خودشان مرتب ارمیده اند ..شیک و باکلاس....کار (ه) است مسلمن....شوهر اینقدر حساس وسواس به این کارها....خاله زنک!!! خدای من !! چوخ بیلن! ...ایش.....! آی لاو یو انی وی....

+ [ تاریخ ] سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 [ ساعت ] 13:56[ نویسنده] رویا |

مهندس عزیز نویز سفید برادر نازنین مجازی من متن خداحافظی ات را خواندم و دلم گرفت ..اولا ممنون از محبتی که همیشه به من داشتی و داری ..دوما جای شما همیشه پیش ما سبز است و حضور پر مهرت برقرار خواهد بود مخصوصا در دلهای ما...مراقب خودت و شخصیت کم نظیر و متین و بزرگوارت باش ....

+ [ تاریخ ] شنبه بیست و سوم آذر 1392 [ ساعت ] 17:37[ نویسنده] رویا |

خانم ج مرا درک نمیکند و من هم خانم ج را ...او میگوید خانه اش را هرروز جارو میزند و من درک نمیکنم که مگر میشود یک زن اینقدر به جارو کردن علاقه مند باشد؟ و او هم درک نمیکند که من هفته ای یک یا حداکثر دومرتبه جارو برقی را به کار میاندازم و حتا درک نمیکند که از اول زندگی ام تا حالا فقط همین یک عدد جاروبرقی را داشته ام و تازه ازش راضی هم هستم ! من هم درک نمیکنم که او که دوسال بعد از من ازدواج کرده تا حالا 5 عدد جاروبرقی عوض کرده است!

او درک نمیکند که من کتاب از دستم نمی افتد و از آخرین فیلم های اکران شده ی روز دنیا تقریبا باخبرم و میدانم مثلا این بازیگر در چه ژانری قشنگ تر بازی را در میاورد و یا برد پیت یک آشغال دوست داشتنی و محشر است که نمیشود فیلم هایش را ندید....!

 و من هم درک نمیکنم که مگر میشود آدم هر روز دستمال دستش باشد و بسابد و برق بیندازد ؟ یا مگر میشود آدم خانه اش اینهمه تمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز باشد و بدرخشد مثل خانه ی خانم ج؟ اینجاست که او نمیفهمد وقتی من میگویم: از مهمان سرزده ی رودرواسی دار خوشم نمی اید! بعد نوبت من است که نفهمم که او میگوید: من که همیشه در حالت آماده باش برای مهمان به سر میبرم و فرقی ندارد سرزده باشد یا نباشد...!

(ه) اما میگوید به جای درک نکردن همدیگر سعی کنید تعادل برقرار کنید ...نه اونجوری نه اینجوری ...نه مثل اون نه مثل تو....

من اما (ه) را هم درک نمیکنم چون اینجوری که هستم راحت ترم ..وقتی دارم فیلم میبینم و همزمان گرد وخاک روی میز تی وی که اثر انگشتی بر آن است را هم میبینم حس خوشایند و ناخوشایندی دارم که نگو.... !!!!!

+ [ تاریخ ] شنبه بیست و سوم آذر 1392 [ ساعت ] 14:2[ نویسنده] رویا |

برای انکه از دل برود هر انکه از دیده برفت نشوم امدم کمی بنویسم ...نوشتن چیز خوبیست اما آدم گاهی اولویت هایش عوض میشود و چیزی جای چیز دیگر را میگیرد..مثلن من این روزها با کمال تعجب بافتنی میکنم ! و حس خوبی بهم میدهد ..کلن خلق کردن و مخلوط کردن رنگها کار قشنگی است..اما به نقاشی کردن نمیرسد ..برای نقاشی تنبل شده ام و بی حوصله و چند تا کار نیمه تمام دارم که وقتی نگاهشان میکنم آه از نهادم برمیاید ولی هیچ کاری هم برایشان نمیکنم !

اس ام اس دادن جای تلفن کردن را گرفته است ..حاضرم بشینم پیامک تایپ کنم ولی نروم گوشی را بردارم و زنگ بزنم به این و ان ....صداها در امده است...مادر همسر شاکی ست که: چیزی شده؟ خبر نمیگیرین؟ قهر کردین؟ ! ......... ای بابا بعد از بیست سال  عروس خوب و خوش اخلاق بودن! چرا مادر همسر ادم فکر میکند شاید قهر کرده باشم؟!!!

خاله ها و دایی های شاکی: کجایی؟ زنگ نمیزنی؟ حالی نمیپرسی؟ مارو فراموش کردی؟ بی معرفت ...بی وفا....

ای بابا! دایی جان من که مرتب براتون توی اف بی کامنت و لایک میذارم که....دیشب هم یک اس ام اس خوشمزه براتون فرستادم ....خاله جون به خدا سوگند من شمارو خیلی دوست دارم و بوی مامان را میدهید و اینا....

و ده ها نفر دیگر شاکی دارد پرونده ام....!

نمیدانند که رویا چه ذهن درگیر و اشفته ای  دارد...نمیتواند ..بیرمق است...حوصله ندارد...افسرده ست ...بهار شدیدن بیمار ست و نیاز دارد دائما چک بشود و مراقبت بشود ...نیلو منتظر است بهمن بیاید و او برود سر کلاس های دانشکده ی موسیقی اش حاضر شود و مدام غر میزند که: باخ کوفتی است ..شوپن روی اعصاب است...موزارت ال است...بل است...تاندون دستم درد میکند!بس که موزارتِ سان آف بچ! (از پیامدهای دیدن فیلم های هالیوودی!) قطعاتش سخت است.....!

هیچکدام از این قسمت های مادر بودن را کسی به من نگفته بود که.....

الرژی فصلی را نگفتم....یکی میگوید کخ...کخ ..یکی میگوید اتسه ! یکی دماغش را بالا میکشد ..دیگری مینالد : آی سرم ..آی بدنم ..آی عضلات گردنم! بعد ما سه نفری این سمفونی غم انگیز را اجرا میکنیم و کسی هم نیست از ما مراقبت کند ...ه که سر کارش است و مرتب زنگ میزند که حال مارا بپرسد و کی حال دارد برود گوشی را بردارد ...من به بهار میگویم تو برو ..بهار به نیلوفر میگوید تو برو ..نیلوفر میگوید: من دفعه ی قبل تلفن بابارو جواب دادم نوبت توست ....و تلفن هی زنگ میخورد ...آخرش مادرانه ! بلند میشوم که بروم گوشی را بردارم ...تا برسم قطع میشود! و من مجبور میشوم خودم تماس بگیرم که ه نگران نشود و اینا...

تازه اینها به کنار ..دکمه ی حرف ت در کیبورد کار نمیکند و حرص درمیاورد عجیب....! بدتر انکه مدتهاست به دوستانم در نت سر نزده ام و نخوانده امشان و کامنت برایشان ننوشته ام و ...خلاصه یک آدم ناجوری شده ام که نگو و نپرس.....تازه نوشتنم هم نمی اید ..منی که هی چند تا چند تا در روز نوشتنم میامد حالا گاهی میشود چهار روز به نت و بلاگفا و اینا نیگاه نکرده ام و فقط بافتنی بافته ام و انتی بیوتیک بهار رو سر وقت داده ام  و انتی الرژی های خودم را خورده ام و به سرامیک کارهای گوناگون زنگ زده ام که بیایند و پاگردها را سرامیک خوب بزنند و هی به دخترک یاداوری کرده ام که شربت سرفه اش را بخورد و دمنوشش سرد شد و شربت عسل و ابلیمو برایش خوب است و هووووووووو.....و.....از انطرف ه زنگ بزند بگوید: مرغی چیزی بذار برای ناهار که هی دم و دقیقه اینا سفارش پیتزا و چیلی چیکن و چیز برگر ندهند به ال بیک .....

منظورش دخترهاست ....و من یادم میاید آره دو روز است جلوی اجاق نرفته و آشپزی نکرده ام !! وای وای ...من باید کشته بشم.....!

و از همه بدتر انکه من دوبار دو جور دارو یم را جا به جا خوردم و بی مهابا پرخوری های عصبی کردم و با پررویی کیک خامه ای و کرانچی و کباب کوبیده را بلعیدم و بعدش خودم را سرزنش کردم و برای ارامش و فراموشی پناه اوردم به فیلم دیدن های بی تمرکز و عصبی روانی و تند تند از جلوی فیلم پاشدم و رفتم یه کار دیگر کردم و باز ان کار را نصفه رها کردم دوباره نشستم فیلم را بعد از چند سکانس رد شده ، الکی نگاه کردم..... 

+ [ تاریخ ] یکشنبه دهم آذر 1392 [ ساعت ] 10:46[ نویسنده] رویا |

دلم میخواهد یک ترشی بذارم بی در و پیکر و خلوت که هی یکی هویجش را جدا نکند یکی خیارش را دوست نداشته باشد یکی بادمجونش را نخورد و همه فقط گل کلم و سیرش رو جدا کنیم ! این چه کاری است خب ..میروم ترشی گل کلم وسیر میاندازم فقط...بخدا سوگند چنین میکنم ...و عکسش را هم میگذارم اینجا...مثل همه ی جسارت های ریز و درشت دیگر زندگی ام....

دلم میخواهد الان توی این ساعت در خانه ی برادرم بودم و همین که کفشهایم را دم در خانه ویلایی بزرگ و کلنگی اش بیرون می اوردم بلند دستور چای میدادم مثل همیشه که وقتی  میروم خانه اش و میگویم: علی! ....چای لطفن! و او هر چه صبر و حوصله دارد که غالبن زیاد هم نیست مقدارش!! را جمع میکند و جواب میدهد : باشه  ده دقیقه دیگه ...و بعد من منتظر میمانم که برادر من در خانه ی بزرگ و خالی و درندشت خود برایم فلاسک چای معروفش را پر کند از چای ارل گری اصل و با چند تا لیوان بزرگ و رنگ به رنگ که هیچکدام یکدستشان کامل نیست و از هر دست سه یا دو تا مانده ست را در سینی سفید  بزرگ همیشگی بچیند و بیاورد  بگذارد روی میز جلوی مبل جلوی تی وی اش که همیشه شبکه بی بی سی فارسی اش به راه است و من مثل همیشه ریموت را بردارم و شبکه را مطابق میلم عوض کنم بگذارمش من و تو ....و او چون من مهمانش هستم رعایتم را بکند و چیزی نگوید که: من و تو میبینی؟! دیدن دارن این خل و چل ها؟

خیلی دلم خانه ی برادرم را میخواهد ....

+ [ تاریخ ] سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 [ ساعت ] 19:58[ نویسنده] رویا |