سر عقل آمدن...
با سنگینی از جایم بلند میشوم دلم نمیخواهد بیدار باشم ولی باید پاشم و کاری را انجام دهم که قرار بوده امروز انجام شود .اول طبق عادت جدیدم خدارا شکر میکنم که زنده ام بعد میروم و ساعت مچی ام را میبندم نگاهش میکنم انگار سالهاست خوابیده و خواب هفت پادشاه را میبیند ..یادم میاید از خودم که توی این روزها یا این ماهها یا اصلن درست بعد از رفتن پدر آدم دیگری شده ام.. یک تغییر اساسی که دوستش دارم..یادم می اید که ماههاست خیلی حرف نمیزنم.. کم حرف میزنم و فقظ ضروریات را میگویم بیشتر شنونده ام و تازه موقع شنیدن، نصف حرفهای طرفم را گوش نمیدهم و همزمان به چیزی دیگری فکر میکنم ..بی حسم انگار ودیگر مثل سابق هیچ چیزی رنجم نمیدهد یا کمتر چیزی رنجم میدهد چیزی عصبانی ام نمیکند.. روی چیزی زوم نمیکنم.. حتی کمتر به بچه ها فکر میکنم.. خدا را یادم هست و نمازهایم را میخوانم اما جدی نمیگیرم.. حرص نمیخورم.. ایمانم و اعتقادم دیگر به قوت سابق نیست و گمان میکنم همینکه خدا را باور دارم و درست زندگی میکنم و کسی را نمیرنجانم کافی ست ..
پ.ن: ساعتم را تنظیم میکنم و تیک تاکش را حس میکنم مثل تیک تاک قلب خودم و باز یادم می اید که زندگی را مدتهاست که سخت نمیگیرم ..هفت روز دیگر میشود دقیقن هفت ماه که زندگی را سخت نمیگیرم ..بی اراده و بی اختیار ..نمیدانم خوب است یا بد ولی هیچ چیز برایم مهم نیست ..نه این دنیا نه آن دنیا...