سلام

زود برمیگردم ...

مهمون دارم ...

اینروزام یه جوری یه ...شاد از حضوران عزیزان مهمانم در خانه  و دلگیر از از تنهایی دل بازمانده های زمین لرزه ..

در کدام روز و کدام لحظه بازی قلمم را نظاره خواهم کرد ؟ نمیدانم ...هیچ نمیدانم ..خانه ی ما آرام است و خانه های انان ویران و دلهایشان ناارام و اشکهاشان گویی جاودانه میماند .. 

این روزها فقط وقت میکنم در حد یه جمله یا گذاشتن یه عکس به بلاگم سر بزنم ..اومدم برای عید براتون عکس بذارم بعد برم واسه ناهار پیتزا بپزم و اگه بشه عکسشو براتون میذارم و از مهمونهام و سفری که باهم رفتیم براتون مینویسم ...عیدهمه تون مبارک و برای عزیزان زلزله ی تبریز هم دعا کنیم ..

 

کامنت ها رو نخوانده تایید میکنم.. به خواب عجیب دیشبم فکر میکنم.. مهمانهایم خوابن.. منتظر تلفن برادربزرگم هستم در ساعت ده ..و چرخش ملایم و خنکای ارام بخش پنکه با نفس های بلند مهمانم آمیخته و همه چیز آرام است و من آرامتر روی کلیدهای کیبورد کلیک کلیک میفشارم و نفس عمیقی میکشم ..مدتهاست که هر روزم را با نفس های عمیق که قلبم اجبارن از من میخواهد ، به شب میرسانم ...باید ورزش را از سر بگیرم و غذای چرب و چیل نخورم ..جای رگهایم تنگ است گویا... 

کافکا در کرانه...

کتابی که این روزها میخوانمش و هر بار بیش از قبل نویسنده و در حقیقت خالق چیره دستش را تحسین میکنم ..با انکه هنوز بیش از ۱۵۰ برگ از این رمان را نخوانده ام اما نتوانستم صبر کنم تا تمام شود و نظر نهایی ام را بنویسم ..تا همینجای رمان شیفته ش شدم و صبر ندارم برسم آخرش ...

 

کتاب پربرگه و در نگاه اول حس میکنی از پس اون برنمیای با۶۰۰صفحه حجم ولی شروعش که میکنی و دو سه فصلی که میخونی دیگه نمیتونی بذاریش زمین ..من که نمیتونم و الان شده یکی از مهم ترین و جذاب ترین بخش روزهایم..همین که حواسها توی خونه بهم نیست جلدی پریدم رو تختمو و گرفتم دستم ..

وقتی افطار خونه نبودم...

 

دندونپزشکی بودم و دمدمای اذون تند و تند و با ضربان قلب بالا و تن خیس از گرمای مرداد کلید انداختم به در که بگم: وای ببخشین همسر و فرزندان عزیز ننه تون اومد وامروز  افطار تون با حلیم و آش رشته ی بیرون! ...که دیدم سه نفری یه میز چیدن نقلی و خوشگل ..گرچه ظرفها رنگ به رنگ بود و پنیر فراموش شده بود و آش رشته مال دیروز بود ولی ولی ...یه حس قشنگی توش بود که امید به زندگی رو توی آدم افزایش! میداد...

پ.ن: یه چیزی بود تو مایه ی  میزای افطاری لیلی و آذر و اینا...

پ.ن: انور میز هم یه چیزایی بود ولی با عجله عکس گرفتم چون طفلکی ها گشنشون بود و حوصله ی اینکارارو نداشتن و اینجوری بودن

بعدنوشته: جهت اطلاع این اتفاق خجسته هر صدسال یه بار میفته ها تو خونه ی ما و در تاریخ ثبت میشه ..

خدایا شکرت  در ناامیدی بسی چی؟....امید است ...

سبک نویسندگی..

هرگز به این فکر نکرده بودم که ارنست همینگوی در چه سالی و کجای این دنیا زندگی میکرده .تا اینکه در مجله ای خواندم که در ۱۹۵۸در ایالت ایداهو در ابادی کوچکی به نام کچم با ۷۴۶ نفر جمعیت ساکن بوده و مینوشته و ماهیگیری میکرده و شکار میرفته و از سخنرانی کردن متنفر بوده ..تا اینکه یک روز مجبور میشود و توی رودرواسی میرود برای دانش اموزان مدرسه ای سخن براند با تنفر و خشم و اینا ....

بعد همه چی در فضای مدرسه تغییر میکند و جو صمیمی میشود و در این میان همینگوی به سوالات مختلفی که بچه ها با ذوق و شوق از او میپرسند جواب میدهد ..یکی از سوالات بچه ها و پاسخ همینگوی به او توجهم را جلب کرد . از او میپرسد: سبک نوشتنتان را چطور به دست اوردید؟ این کار را کردید که پول بیشتری بدست اورید و خواننده های بیشتری داشته باشید؟

همینگوی در جواب میگوید: دلم میخواست تا جایی که میتوانم با نوشته هایم به کامل ترین شکل نشان بدهم که فلان ماجرا واقعن چه جوری اتفاق افتاد اما اینکار بسیار سختی بود و من هم با ناشیگری چیزهایی مینوشتم و منتقدها اسم این ناشیگری را گذاشتند سبک نویسندگی من ..

 

کاغذ دیواری..

نامه ای به سیلویا ( نامه ی بیست و دو)

سیلویا اگه بدونی الان توی چه شرایطی نشستم اینجا و مینویسم برات ..اونوقت از قبر بلند میشی میای کمکم و منو بزور از جلوی مانیتور بلند میکنی و میگی خجالت بکش رویا ..معتاد ... اینجا توی این خونه موشک پرتاب شده و تو بی خیال نشستی داری چیز مینویسی؟ و دستم را میکشی و وزنم را کش میدهی تا چند متر انورتر تا خانه ام را مرتب کنم.. بعد از کاغذ دیواری اتاق بچه ها که دیروز انجام شد و چقدر طول کشید و چقدر ریخت و پاش شد و الان همه جای خانه پرشده از خرده ریزهای اتاق دخترها ..

صدای یکنواخت و آرام بخش پنکه ی سیاه اتاق را میشنوم و دخترها در خواب عمیق توی بوی چسب و کاغذ تازه بی دغدغه خوابیده اند ..در اتاق را یواش و بی صدا میبندم تا خواب هفت پادشاه و چند تا شازده ی خوشگل و اسبهای سفید شان را ببینند و بیدار نشوند.. چون اینجا توی بیداری هیچ خبری نیست...

میزهای تحریر و میز کامپیوتر را از اتاق بیرون اورده پدرشان چسبانده به میز ناهارخوری  و ساعت دیواری اتاقشان که الان روی ناهارخوری توی نشیمن است روبه روی من و تیک تاک میکند ..تابلوهای کوچک و بزرگ نقاشی و چاپ و عروسک بامزه ی ساخته شده با گونی.. و پایه ی نوارچسب و چندجور اسپری و شمع و یک سبد پر از لوازم ارایش دخترانه و سبد حصیری مخصوص برس ها و شانه و و کمی انورتر سبد مخصوص مدادها  که حالا توش ده تا چیز بیربط دیگر هم ریخته شده با شتاب ..دوتا قیچی و لوله ی چسب و یک رژلب و کش های رنگارنگ مو و پاک کن سیاه که از وسط شکسته شده  و چندتا قلم مو و سوهان ناخن و  شصت تا چیز دیگر ....

مغزم سوت میکشد سیلویا ..تازه نگفتم که پرده ی اتاق بچه ها که با عجله کنده شده و روی مبل تکی سالن بی قید رها شده و چند تاگیره ی سفید پرده اینور و انور خانه میرود زیر پا ..کنار دست من بغل کیبورد یک نمکدان هست که نمیدانم اینجا چه میکند؟ و کوله پشتی دخترک کمی انورتر و یک بسته پنبه ارایشی و کنارش محلول پاک کننده ی او رال کج تکیه داده به کوله پشتی واتو ی بنفش و سفید چند سانت انطرفتر و پیچ گوشتی بزرگ قرمز و انبر سیاه و چند تا میخ که از پشت تابلوها کنده شده و سفیدی گچ دیوار بر انتهای هرکدام جامانده ...

و حالا تو فکر کن بعد از همه ی این بلبشو و هزینه و وقت و ریخت و پاش، تو توی دلت از رنگ و طرح کاغذ دیواری دلخور باشی و با خود بگویی کاش رنگ های شادتر و تند تری انتخاب کرده بودم و کاش...و صدالبته مراقب باشی این کاش ها توی دلت بماند و جیکت درنیاید و نزنی توی ذوق بچه ها و پدرشان....

 

من زیاد اعتراف میکنم ....

....چرا من اینجوری شدم ؟ از مهمانی دادن میترسم چرا؟ من همانی هستم که تا پارسال و سال قبلش و سالهای قبل ترش زنگ میزدم حداقل دو تا خانواده رو دعوت میکردم برای شام.. یا حتی افطاری دادن رو خیلی دوست داشتم گرچه پس از پایان افطاری تا یه هفته استعلاجی میرفتم!!!

خدایا این تنبلی ست یا دپرس شده ام ؟ عکسهای چند نوع غذا رو که یکی از دوستان وبلاگم گذاشته بود از مهمونیش، دیدم و وحشت کردم ...از خودم؟ از غذاهای تزیین شده برای مهمان؟ از مهمانی دادن؟ از اشغال شدن ذهنم برای تدارکات یک مهمانی؟ از بهم خوردن آرامش روزانه ام؟

میدانم که کلا من اینجور بشری هستم ولی نه دیگه تا این اندازه ...جمع کردن یه عده که دوستشان دارم برایم یکی از لذت ها و تفریحاتم است ولی الان چرا اینقدر سخت است برام ؟ چرا مثل یک خانه تکانی به نظرم مهیب و عظیم می اید؟ چرا دنبال بهانه میگردم که طفره بروم؟

نه نه به سن و سال ربطی ندارد ..دوست مامان که خانمی۷۰ساله است دخترش را چندروز پیش عروس کرد و آب تو دلش تکان نخورد که هیچ، تازه دیروز نیم ساعت تمام تلفنی و با جزییات کامل جریان خاص عروسی دخترش را تعریف کرد و تازه از احوالات خواهر و برادرهای منم پرسید و سوال هایی کرد که من معمولن خیلی مایل نیستم جواب بدهم و اینا.... و حالش هم خوب بود ..یعنی دو روز بعد عروسی انچنانی حالش از من که بهم میگه دخترم! خیییییییییییییلی بهتر بود ...

من چم شده یعنی؟ مردم و در و همسایه چی فکر میکنن؟ از خودم میترسم و خوشم نمی اید ..

پ.ن: تازه چیزهای دیگری هم هست که نگفتم...

پ.ن: راستی یک اعتراف که مربوط به پست قبل است: فکر نکنید روی دراور من همیشه مرتبه ها ..نه از این بدتر هم میشه منتها اون روز اقای ه کلید انباری رو گم کرده بود و دلش میخواست کلیده همه جا باشد و همه ی عالم بدانند کجاست و همه جای خانه به نظرش بهم ریخته می امد ..روی کانتر روی میز تی وی روی تخت بچه ها روی دراور بچه ها توی دراور بچه ها توی فر توی مایکروفر توی مبلها روی مبلها زیر مبلها ..و توی این وسط من هم به تنهایی رفته بودم سفر (که البته اورژانسی بود) و ....تازه رسیده بودم خانه که یک آخیش بگم....که نشد...

پ.ن: امروز خیلی حرفها دارم که بزنم ولی ترسیدم پستم از این طولانی تر بشه ...خیلی حرفها دارم....

خوشم با ناگزیرها...

شده تا به حال بخواهید از یه فضایی فرار کنید ولی همونجا بمونید و جایی برای قایم شدن نباشد؟

برای من پیش امده که بارها از فضای زندگی متاهلی و از مامان بودن و بشور و بساب و تلفن به مامان شوهر و احوالپرسی از چهارتا خواهرشوهر و پختن به موقع غذاهای جوراجور و اینا فرار کرده ام اما توی همون فضا مانده ام و نتوانستم پنهان شوم .چون کار دیگری نداشتم که بکنم ..فراری در حد دو ساعت کتاب خواندن و نقاشی کشیدن و نت گردی و فیلم دیدن و ...همه و همه در چارچوب زندگی مششششتررررررررک......حتی جرات نکردم سر به خیابان بزنم ...بیابانش بماند!!!

جو لوئیس میگوید: میتوانی از بعضی چیزهای زندگی فرار کنی اما نمیتوانی قایم شوی... 

پ.ن: ممنونم دوستان من از همه ی مهربونیتون توی کامنت ها

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از سفر....

کیف مخصوص این لوازم رو همین که میرسم خونه، خالی میکنم روی دراور که بعد بیام ( هر چه زودتر بیام!) مرتبشون کنم ...تنم خسته ی راه است و دلم چای تازه دم میخواهد ....صدای آشنایی می اید ..اوه بله همسرم است: رویااااااا..اینجارو کی مرتب میکنی؟ شتر با بارش گم میشه اینجا که؟

جالب است که این تکه ی کوچک شخصی ترین قلمرو من در اتاقم است و همسرجان سال به سال چشمش نمیفتد به آن .....عدل....

پ.ن: فکر کنم مرتب شده ی این تصویر رو هم بذارم خیال نکنید شلخته ام واقعن خسته بودم و یک شبانه روز بعد همه چی منظم شد ...