سلام
مهمون دارم ...
اینروزام یه جوری یه ...شاد از حضوران عزیزان مهمانم در خانه و دلگیر از از تنهایی دل بازمانده های زمین لرزه ..
در کدام روز و کدام لحظه بازی قلمم را نظاره خواهم کرد ؟ نمیدانم ...هیچ نمیدانم ..خانه ی ما آرام است و خانه های انان ویران و دلهایشان ناارام و اشکهاشان گویی جاودانه میماند ..

این روزها فقط وقت میکنم در حد یه جمله یا گذاشتن یه عکس به بلاگم سر بزنم ..اومدم برای عید براتون عکس بذارم بعد برم واسه ناهار پیتزا بپزم و اگه بشه عکسشو براتون میذارم و از مهمونهام و سفری که باهم رفتیم براتون مینویسم ...عیدهمه تون مبارک و برای عزیزان زلزله ی تبریز هم دعا کنیم ..
کامنت ها رو نخوانده تایید میکنم.. به خواب عجیب دیشبم فکر میکنم.. مهمانهایم خوابن.. منتظر تلفن برادربزرگم هستم در ساعت ده ..و چرخش ملایم و خنکای ارام بخش پنکه با نفس های بلند مهمانم آمیخته و همه چیز آرام است و من آرامتر روی کلیدهای کیبورد کلیک کلیک میفشارم و نفس عمیقی میکشم ..مدتهاست که هر روزم را با نفس های عمیق که قلبم اجبارن از من میخواهد ، به شب میرسانم ...باید ورزش را از سر بگیرم و غذای چرب و چیل نخورم ..جای رگهایم تنگ است گویا...
