نامه ای به سیلویا ( نامه ی بیست و دو)

سیلویا اگه بدونی الان توی چه شرایطی نشستم اینجا و مینویسم برات ..اونوقت از قبر بلند میشی میای کمکم و منو بزور از جلوی مانیتور بلند میکنی و میگی خجالت بکش رویا ..معتاد ... اینجا توی این خونه موشک پرتاب شده و تو بی خیال نشستی داری چیز مینویسی؟ و دستم را میکشی و وزنم را کش میدهی تا چند متر انورتر تا خانه ام را مرتب کنم.. بعد از کاغذ دیواری اتاق بچه ها که دیروز انجام شد و چقدر طول کشید و چقدر ریخت و پاش شد و الان همه جای خانه پرشده از خرده ریزهای اتاق دخترها ..

صدای یکنواخت و آرام بخش پنکه ی سیاه اتاق را میشنوم و دخترها در خواب عمیق توی بوی چسب و کاغذ تازه بی دغدغه خوابیده اند ..در اتاق را یواش و بی صدا میبندم تا خواب هفت پادشاه و چند تا شازده ی خوشگل و اسبهای سفید شان را ببینند و بیدار نشوند.. چون اینجا توی بیداری هیچ خبری نیست...

میزهای تحریر و میز کامپیوتر را از اتاق بیرون اورده پدرشان چسبانده به میز ناهارخوری  و ساعت دیواری اتاقشان که الان روی ناهارخوری توی نشیمن است روبه روی من و تیک تاک میکند ..تابلوهای کوچک و بزرگ نقاشی و چاپ و عروسک بامزه ی ساخته شده با گونی.. و پایه ی نوارچسب و چندجور اسپری و شمع و یک سبد پر از لوازم ارایش دخترانه و سبد حصیری مخصوص برس ها و شانه و و کمی انورتر سبد مخصوص مدادها  که حالا توش ده تا چیز بیربط دیگر هم ریخته شده با شتاب ..دوتا قیچی و لوله ی چسب و یک رژلب و کش های رنگارنگ مو و پاک کن سیاه که از وسط شکسته شده  و چندتا قلم مو و سوهان ناخن و  شصت تا چیز دیگر ....

مغزم سوت میکشد سیلویا ..تازه نگفتم که پرده ی اتاق بچه ها که با عجله کنده شده و روی مبل تکی سالن بی قید رها شده و چند تاگیره ی سفید پرده اینور و انور خانه میرود زیر پا ..کنار دست من بغل کیبورد یک نمکدان هست که نمیدانم اینجا چه میکند؟ و کوله پشتی دخترک کمی انورتر و یک بسته پنبه ارایشی و کنارش محلول پاک کننده ی او رال کج تکیه داده به کوله پشتی واتو ی بنفش و سفید چند سانت انطرفتر و پیچ گوشتی بزرگ قرمز و انبر سیاه و چند تا میخ که از پشت تابلوها کنده شده و سفیدی گچ دیوار بر انتهای هرکدام جامانده ...

و حالا تو فکر کن بعد از همه ی این بلبشو و هزینه و وقت و ریخت و پاش، تو توی دلت از رنگ و طرح کاغذ دیواری دلخور باشی و با خود بگویی کاش رنگ های شادتر و تند تری انتخاب کرده بودم و کاش...و صدالبته مراقب باشی این کاش ها توی دلت بماند و جیکت درنیاید و نزنی توی ذوق بچه ها و پدرشان....