....

کمی گرفتارم این روزها ...دعا کنید زود برطرف بشه برگردم ازش بنویسم و همه چی تموم شده باشه و من خداوند بزرگ را شاکر بشوم و دوباره زندگی لبخند بزند برایم ...گرچه در برابر مشکلات دیگران چیزی نیست ولی الان درگیرش هستیم و باید حل شود زودتر....

به قول دخترها کامپیوترمان زامبی! شده و باید ویندوزش عوض بشود و معلوم نیست کی و چه کسی اینکار عظیم را بکند...صفحه که باز میشود ده ها پارازیت تبلیغاتی می ایند و گیر میدهند بهت و توی هی ضربدرهایشان را میزنی بروند ولی انها باز برمیگردند و مزاحمت میشوند و روی اعصابند ...صفحه ام بارها میپرد و عکسی میاید ان بالا که عکس دوتا شکم است ..یکی دمبه دارد و بد شکل است و دیگری صاف و خوش شکل ...یکی قبل و یکی بعد از نمیدانم چی هست...ورزش ..رژیم یا جراحی....؟

بیخودی غمگینم ..دلم گرفته ..دلم برف میخواهد ..ایکس کامنت داده و من چقدر خوشحالم ...ناهار هم نداریم تا این لحظه ...ه رفته کفش بخرد برای خودش و من باز هم خوشحالم که او بلاخره میخواهد کفش بخرد برای خودش بعد از سالها ....آدم را یاد خروس می اندازد که میگذارد تمام دان ها را مرغهایش و جوجه هایش بخورند و خودش فعلن لب به غذا نمیزند ....!

ریشه ی موهایم در امده و این بار سفیدهای بیشتری وجود دارد مخصوصن بغل های صورتم کنار گوشها سفید زیاد دارد و قبلن اینجوری نبود ...موهایم بلند شده و من هم حوصله ندارم اینهمه مو را رنگ کنم خودم ...کتا میگوید این موها باید پروفشنال رنگ شود نه خونگی ...! راست میگوید ولی من حتا حوصله ارایشگاه رفتن هم ندارم ...در حالیکه سلمانی همین بغل مان است...وای مثل کوه کندن است برایم خیلی از کارها که باید انجام بشوند ....

 روانشناسان میگویند اینجور وقتها باید ال بل .....

همان که آنها میگویند ....

میایین زنگ میزنین فرار میکنین ؟!

حالا من نمیرسم بیام بخونمتون و کامنت بذارم براتون شما چرا تلافی میکنین آخه؟ باز هم گلی به جمال همین چند نفر که میان میخونن کامنت هم میذارن ..الان دیدم بازدید امروز بیست و یک نفر بوده ولی خشک و خالی ! میان میخونن میروند ....آدم یاد این بچه ها میفتد که قدیم ها میامدند زنگ در خانه های ملت را میزدند فرار میکردند!!

حالا خوشحالم که اقلا می ایید و سری میزنید و میخونیدم حتا خشک و خالی! الان میخوام براتون عکس بذارم از دیروز جمعه بازار لاله زار ...اول برم ری سایز و این حرفها بکنم بعد پیست میکنم...

متاسفانه اجازه ی عکسبرداری نداشتیم و پلیس گیر میداد و این عکسو با عجله و یواشکی برداشتم و تار شد ...

من از اینجا که عکسشو میبینید یک دست قاشق مرباخوری قدیمی و اصل خریدم و (ه) شاخ دراورده بود که: همچین ذوق میکنی انگار قحطی قاشق امده ...بابا اینهمه قاشق توی خونه داری میخوای چکار؟

و او نمیداند که خریدن این چندتا قاشق از این بساطی عتیقه چه حالی میدهد به من ...بیشتر از خرید یک سکه طلا ذوق دارد ....

پ.ن: دخترها دست به این قاشق ها نمیزنن میگن : اوق ...دهنی یه! تازه! صاحباش مردن ..وااااای ...!

گردن بند نقره و فیروزه رو هم از همین بازار خریدم ..

فارسی افغانی....

از لهجه ی شیرین افغانی خوشم میاید و وقتی یک افغانی فارسی خاص خودش را صحبت میکند من با ذوق و شوق گوش میدهم ..

شاپسند توی مجتمع ما کار میکند و عاشق اینم که توی مسیر من قرار بگیرد و من ازش سوال کنم و او جواب بدهد .روزی که شاپسند را میبینم توی خانه لهجه ام افغانی میشود و دخترها کیف میکنند و (ه) دست میاندازد و مسخره میکند ...

دیروز توی پارکینگ به شاپسند گفتم کی به افغانستان میرود ؟ جواب داد: بورج یک مرویم. چرا میپرسی؟ گفتم چندتا کیف و کفش و لباس نو و قشنگ دارم اگه دوست داشتی میتونی ببری برای خواهرات...شاپسند اما گفت : نمیتوانم ..توی راه گیر میدهند به ما...پول هم به اندازه ای میبریم که رفع حاجت کند و چیزی بخریم و بخوریم ..دوزد میزند پول را ....دوزد توی مسیر ما زیاد است ...

دیشب ت مسیج داد که: رویا چند تا شوی باحال افغانی برات ریختم توی فلش بیا ببر ...

فلش را که میگیرم میگذارمش توی دستگاه ..دختر زیبایی میخواند: افغان پسرک روخ( رخ) زیبا داری ...افغان پسرک قد رعنا داری ...

دخترها شاکی میشوند: ماااااااامان ن ن ن .....

بشقابی از دهه ی چهل تا امروز ...

توی این عتیقه ی زیبا چه پلوها که سرو شده و من برای شستن ان چه کمک ها که به مادرم کردم و حالا در اشپزخانه ی من هنوز بو و عطر پلوهای زعفرانی مادر را میدهد که با عشق و صداقت میپختشان....خوشحالم که دارمش ...

خلاء.....

دارویی هست که وقتی میخورم باید یکساعت صبر کنم بعد غذای اصلی رو بخورم ..الان این دارو رو خوردم و هیچ صبر ندارم صبحانه ام را یکساعت دیگر بخورم ..مسخره میباشد ! بنابراین هیچ انتخابی جز نت ندارم که زمان بگذرد ...اول رفتم فیس بوک چند تا لایک زدم و یک پیج باز کردم که خیلی باحال بود .پر از رنگ بود پر از ایده برای خلق کردن پر از خلاقیت و اینجور چیزها ..پر از دلیل برای الکی خوش بودن ...بعد امدم اینجا کامنت ها را خواندم و ذوق کردم و تایید کردم ....

چیزهایی الان جلوی چشمم هستند که میگویند رویا! ما را از اینجا بردار و سر جای خودمان بگذار که خانه ات بشود تمیز و مرتب ! و چیزهایی هستند که میگویند رویا ما را بشور ...مارا گردگیری کن...مارا جا به جا کن....تا خانه ات بشود تمیز و مرتب .....اما من محل نمیگذارم ...

گرسنه هستم و هنوز نباید صبحانه بخورم اما من محل نمیگذارم و چای میریزم توی فنجان و با عسل شیرین میکنم و ......

 ...سخت پوستان ! دیوانگان! سیب زمینی خورها ! حسن کچل ! مرگ مغزی! کما ! جمع اوری زباله برای بازیافت ! خلسه! شراب ! اوردوز! طبل های بیعاری ! ایمان ! یقین! خود باوری ! بهلول! سندروم داون! ماموران الهی ! فرستادگان ...منجی یان......

همه ی اینها می ایند و به من چیزهایی میگویند و میروند ....

...

دنیای نت که برای من بیشتر در وبلاگ نویسی و وبخوانی و گردش در سایت های مختلف و فیس بوک خلاصه میشود یک خوبی داشت:

پوست کلفت شدم و ازین بابت خوشحالم ..

از تک تک دوستانم که هنوز می ایند و برایم کامنت میگذارند متشکرم و دست مهربون همه تونو میبوسم ...

اندرحکایت  راحت مهمانداری کردن های من....

گاهی دلم میخواد مهمون خودشو دعوت کنه بیاد خونه مون و من مجبور بشم مهمان داشته باشم مثل کتا که معمولن خودش میاد پیشمون و دعوتی نیست ...خودش هم چای درست میکنه واسه خودش.. شکلات برمیداره شیرینی برمیداره شام خور نیست اگه هم باشه به یه شام ساده با نون های ایرانی بسنده میکنه و من با این جور مهمونها بهم بیشتر خوش میگذره ..فوقش یه وعده ناهار مفصل میپزم با مخلفاتش و بعد تا عصرونه و شام راحتم ..البته از اون راحت های مهموندار...نه راحت های تنها و بی مهمون که دنیایم کاملن متفاوت میشه ...

راحت مهموندار اینجوریه که: صب ها باید کمی زودتر بیدارشم ..میز صبونه بچینم ... همزمان که به صحبتهای مهمونم گوش میدم خودم هم حرف بزنم تایید کنم بخندم نظر بدم و همزمان به این فک کنم که ناهار چی بپزم و چون ذهنم پر میشه از این چیزا، دیگه بچه هام از ذهنم پاک میشن ! ( ه) که کاملن از ذهن و روح و روان و جسمم دیلیت میشه! اصلن نمیبینمش بیچاره رو....مثل سایه هست دور و برم حتا ظرف میشوره چایی میاره حرف میزنه باهام غر هم میزنه ولی من نه میبینم نه میشنوم ....آخی.....نازی....

بعدش دیگه بگم براتون راحت مهموندار اینجوریه که: اگه مهمون مرد داشته باشم به هیچ عنوان تاپ و شلوار تنگ نمیپوشم ..ارایش خفیف دارم ...آرام ترم و کمتر سوتی میدم....مخصوصن اگه مهمونم شوهر کتا باشه که وای وای ینی سوتی بدم تا شب اسباب خنده و تفریحش فراهمه.... !

بعدش باز اینجوریه که : گاهی از مهمونم میخوام من بشینم اون برام چای بیاره !  گاهی وسط مهمون داری بیکار میشم بافتنی میبافم یا حتا سریال هم میبینم!! ولی این بافتن و سریال دیدن تومنی دوزار با همیشه فرق داره ...ینی نه از بافتنی چیزی میفهمم و همش رنگهارو اشتباه میکنم و نه از سریال چیزی دستگیرم میشه!!!!

دیگه اینکه وقتی مهمونم خودش پامیشه رختخوابشو پهن میکنه خب من راحت میشم....ولی اگه مهمونم روی تشک یا پتوش ملافه نندازه دلخور میشم ولی به روی خودم نمیارم فقط از اینکارش تعجب میکنم ....!

و دیگه اینکه راحت همه چی میخورم ...انگار توی مهمونداری هیچ چی کالری نداره.....

و دیگه اینکه خونه رو ول میکنم به حال خودش ...نه جارو میزنم ...نه گردگیری میکنم ..نه ریخت و پاش هارو جم میکنم ...چون وقت ندارم ....

نزدیکی و شباهت ....

خدایا این ورونیکا ( کاراکتر رمان ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد)چقدر شبیه من است ..دوستش دارم زیاد...کاش سین هم همینقدر به من شبیه بود ولی نیست ...فقط به من خیلی نزدیک ست ...همین ! جغرافیایمان توی یک محدوده است ..همین...حتا با هم حرفهای زیادی هم میزنیم ...سوژه های مشترک هم داریم ...ولی دنیای من کجا ..مال او کجا....

یک فاز دیگر از زندگی....

نمیخواهم بگویم نفس های آخر این وبلاگ است ..چون نیست و اینجا هست همیشه اما من دیگه اون ادم سابق نیستم که مثل قبل پرانرژی برم بیام سر بزنم نظر بدم گل بذارم قلب بذارم ...نه من دیگه از این فازها امدم بیرون ولی همچنان اینجا هستم می ایم  مینویسم عکسی میگذارم دوستتان میدارم یادتان میکنم و خاطرات خوبم را با تک تک تون مرور میکنم ...حالم خوب است و در کلاس حرکات موزون ! سرم گرم ست... بافتنی هم میکنم  و مهمان های مخصوص این ماه یعنی کتا و شوهرش را دارم و امتحانات بهار رو داریم  و یک دوره ی متفاوت از زندگی ام را میگذرانم ...

خوابها و رویاها ....

خواب دیدم یک پزشک متخصص پوست و مو هستم در ملبورن استرالیا و مجرد و خوش و سرخوش و شیدا ورها و آزاد...خواب خیلی قشنگی بود..خیلی باحال بود...بهم انرژی داد ..ولی پایان جالبی نداشت و ضد حال کاملی بود سرانجامش ....کسی برایم اس ام اس داده بود : رویا تا آخر ژانویه من و دخترها میاییم استرالیا پیشت بمونیم ..قربانت (ه)

منو میگی................!

...!

بعد از نوشتن این چند سطر میرم کامنت ها رو تایید کنم... از خودم راضی نیستم چون این روزها خودم رو ول کردم و دیوانه وار میخورم و بی هیچ تحرکی ...ص میگوید رویا ما باید مراقبت بیشتری بکنیم توی خوردن چون بدنمون چربی سازه ....و من یاد (ت) میفتم که همه چی میخوره زیاد هم میخوره ولی ترکه ای ...لابد بدنش چربی سوزه....

برف داریم و کبوترهای تپل و گنجشک های گشنه جمع شدن اون پایین روی سقف پارکینگ و دارن یه چیزایی میخورن که همسایه ای ریخته ست و من از دیدن منظره برف و برنج های نارنجی و چرب چیل اصلن خوشم نمیاید ولی به خاطر کبوترها سکوت میکنم و منتظر میمانم این منظره را تمیز کنند زود....

یادم امد ...آره...یادم امد که من به خاطر خیلی چیزا خیلی وقته سکوت کرده ام ..سکوت چیز خوبیست اغلب و وزن و عیارش بیشتر است ..زبان که باز میکنی تا چیزهایی را بگویی که معنایش را خیلی ها نمیگیرند هم خودت اذیت میشوی و هم عیارت می اید پایین ....مخصوصن من در شرایطی هستم که فقط بهتر است سکوت کنم گرچه از این سکوت رنج هم میبرم و توی دلم و راه گلوم چیزهایی میماند که درد دارد ....( ه) تازگیها کمی میفهمد و میگوید : مهم نیست رویا ..خودت باش ..مهم اینه که من میفهمم چته.....

حتا ه هم نمیداند ...سعی اش را میکند ولی از ظن خودش یارمن است و  اسرار درون من را نمیداند ....

چندین و چند رویا ....

گیجم ..کلافه ام ...مرد نازنینی بود پدر همسرم ...رها شد از بیماری دردناکش و پر کشید ...

من حالا فقط دلم میخواهد بنویسم.. از زندگی.. از همه.. از خودم.. از رویاهای مختلفی که درونم هستند و با رویای الان که مینویسد فرق دارند... من اینجا که هستم آدم دیگری میشوم و حقیقی ترینم و نزدیکترینم به خودم.... و باز رویای دیگری هست در خانه مان و در دنیای حقیقی که جور دیگری ست و او هم واقعی ست و خود من است...نقش های مختلف دارد ..مادر میشود ...همسر میشود ..دوست میشود...همه جور آدمی میشود بنا به موقعیت و درخواست محیط و اطرافیان ...

حالا باید عروس حاج آقای....بشوم بروم عزاداری کنم ...مطلقن عروس خانواده ی.....کاملن متفاوت از خودم و حتا متفاوت از چند رویای دیگر درونم ....نقش سنگینی ست برای وجود من ..ولی تمام تلاش رویا این ست که نقشش را خوب بازی کند ...مو به مو....آرام و باوقار....و بعد منتظر لحظه ای بماند که از قالب نقشش بیرون بیاید و توی اتاقش روی تختخوابش ول شود و نفس عمیق بکشد ...رویای حقیقی، دنیای بسیار خاص و غریب خودش را دارد ...دنیایی که هیچ کس از ان خبر ندارد ...هیچکس....

هیچکس قادر به قضاوت چندین و چند رویا نیست و هر قضاوتی بشود هرگز واقعی و درست نخواهد بود...

گیج میزنم و کلافه ام....

از شنبه....

باز معتاد شدم به نت..به نت لعنتی ..به اف بی...به جذابیت های مزخرف نتگردی ..به خبرهای سایت فلان.....به لایک کردن ها.... خدایا از شنبه همه چیز را در نت میگذارم کنار ...قول میدهم ...فقط شاید گاهی بیایم اینجا...گاهی...

دیشب خیارشورها را با همان ظرف خودش که برای شام اماده کرده بودم گذاشتمش توی یخچال ..ساعت دوازده بود و چشمان من سنگین از خواب..توی دلم گفتم فردا که بشود میایم در یخچال را باز میکنم و خیارشورها را توی شیشه ی مخصوص خودش که آب هم دارد میریزم تا خراب نشوند و ریخت یخچال هم بهم نریزد ...

صبح ساعت نه در یخچال را باز میکنم تا پنیر و گردو را بیاورم بیرون ..خیارشورها توی بطری خودشان مرتب ارمیده اند ..شیک و باکلاس....کار (ه) است مسلمن....شوهر اینقدر حساس وسواس به این کارها....خاله زنک!!! خدای من !! چوخ بیلن! ...ایش.....! آی لاو یو انی وی....

برای نویز سفید.

مهندس عزیز نویز سفید برادر نازنین مجازی من متن خداحافظی ات را خواندم و دلم گرفت ..اولا ممنون از محبتی که همیشه به من داشتی و داری ..دوما جای شما همیشه پیش ما سبز است و حضور پر مهرت برقرار خواهد بود مخصوصا در دلهای ما...مراقب خودت و شخصیت کم نظیر و متین و بزرگوارت باش ....

درک و تعادل....

خانم ج مرا درک نمیکند و من هم خانم ج را ...او میگوید خانه اش را هرروز جارو میزند و من درک نمیکنم که مگر میشود یک زن اینقدر به جارو کردن علاقه مند باشد؟ و او هم درک نمیکند که من هفته ای یک یا حداکثر دومرتبه جارو برقی را به کار میاندازم و حتا درک نمیکند که از اول زندگی ام تا حالا فقط همین یک عدد جاروبرقی را داشته ام و تازه ازش راضی هم هستم ! من هم درک نمیکنم که او که دوسال بعد از من ازدواج کرده تا حالا 5 عدد جاروبرقی عوض کرده است!

او درک نمیکند که من کتاب از دستم نمی افتد و از آخرین فیلم های اکران شده ی روز دنیا تقریبا باخبرم و میدانم مثلا این بازیگر در چه ژانری قشنگ تر بازی را در میاورد و یا برد پیت یک آشغال دوست داشتنی و محشر است که نمیشود فیلم هایش را ندید....!

 و من هم درک نمیکنم که مگر میشود آدم هر روز دستمال دستش باشد و بسابد و برق بیندازد ؟ یا مگر میشود آدم خانه اش اینهمه تمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز باشد و بدرخشد مثل خانه ی خانم ج؟ اینجاست که او نمیفهمد وقتی من میگویم: از مهمان سرزده ی رودرواسی دار خوشم نمی اید! بعد نوبت من است که نفهمم که او میگوید: من که همیشه در حالت آماده باش برای مهمان به سر میبرم و فرقی ندارد سرزده باشد یا نباشد...!

(ه) اما میگوید به جای درک نکردن همدیگر سعی کنید تعادل برقرار کنید ...نه اونجوری نه اینجوری ...نه مثل اون نه مثل تو....

من اما (ه) را هم درک نمیکنم چون اینجوری که هستم راحت ترم ..وقتی دارم فیلم میبینم و همزمان گرد وخاک روی میز تی وی که اثر انگشتی بر آن است را هم میبینم حس خوشایند و ناخوشایندی دارم که نگو.... !!!!!

آشفته ....

برای انکه از دل برود هر انکه از دیده برفت نشوم امدم کمی بنویسم ...نوشتن چیز خوبیست اما آدم گاهی اولویت هایش عوض میشود و چیزی جای چیز دیگر را میگیرد..مثلن من این روزها با کمال تعجب بافتنی میکنم ! و حس خوبی بهم میدهد ..کلن خلق کردن و مخلوط کردن رنگها کار قشنگی است..اما به نقاشی کردن نمیرسد ..برای نقاشی تنبل شده ام و بی حوصله و چند تا کار نیمه تمام دارم که وقتی نگاهشان میکنم آه از نهادم برمیاید ولی هیچ کاری هم برایشان نمیکنم !

اس ام اس دادن جای تلفن کردن را گرفته است ..حاضرم بشینم پیامک تایپ کنم ولی نروم گوشی را بردارم و زنگ بزنم به این و ان ....صداها در امده است...مادر همسر شاکی ست که: چیزی شده؟ خبر نمیگیرین؟ قهر کردین؟ ! ......... ای بابا بعد از بیست سال  عروس خوب و خوش اخلاق بودن! چرا مادر همسر ادم فکر میکند شاید قهر کرده باشم؟!!!

خاله ها و دایی های شاکی: کجایی؟ زنگ نمیزنی؟ حالی نمیپرسی؟ مارو فراموش کردی؟ بی معرفت ...بی وفا....

ای بابا! دایی جان من که مرتب براتون توی اف بی کامنت و لایک میذارم که....دیشب هم یک اس ام اس خوشمزه براتون فرستادم ....خاله جون به خدا سوگند من شمارو خیلی دوست دارم و بوی مامان را میدهید و اینا....

و ده ها نفر دیگر شاکی دارد پرونده ام....!

نمیدانند که رویا چه ذهن درگیر و اشفته ای  دارد...نمیتواند ..بیرمق است...حوصله ندارد...افسرده ست ...بهار شدیدن بیمار ست و نیاز دارد دائما چک بشود و مراقبت بشود ...نیلو منتظر است بهمن بیاید و او برود سر کلاس های دانشکده ی موسیقی اش حاضر شود و مدام غر میزند که: باخ کوفتی است ..شوپن روی اعصاب است...موزارت ال است...بل است...تاندون دستم درد میکند!بس که موزارتِ سان آف بچ! (از پیامدهای دیدن فیلم های هالیوودی!) قطعاتش سخت است.....!

هیچکدام از این قسمت های مادر بودن را کسی به من نگفته بود که.....

الرژی فصلی را نگفتم....یکی میگوید کخ...کخ ..یکی میگوید اتسه ! یکی دماغش را بالا میکشد ..دیگری مینالد : آی سرم ..آی بدنم ..آی عضلات گردنم! بعد ما سه نفری این سمفونی غم انگیز را اجرا میکنیم و کسی هم نیست از ما مراقبت کند ...ه که سر کارش است و مرتب زنگ میزند که حال مارا بپرسد و کی حال دارد برود گوشی را بردارد ...من به بهار میگویم تو برو ..بهار به نیلوفر میگوید تو برو ..نیلوفر میگوید: من دفعه ی قبل تلفن بابارو جواب دادم نوبت توست ....و تلفن هی زنگ میخورد ...آخرش مادرانه ! بلند میشوم که بروم گوشی را بردارم ...تا برسم قطع میشود! و من مجبور میشوم خودم تماس بگیرم که ه نگران نشود و اینا...

تازه اینها به کنار ..دکمه ی حرف ت در کیبورد کار نمیکند و حرص درمیاورد عجیب....! بدتر انکه مدتهاست به دوستانم در نت سر نزده ام و نخوانده امشان و کامنت برایشان ننوشته ام و ...خلاصه یک آدم ناجوری شده ام که نگو و نپرس.....تازه نوشتنم هم نمی اید ..منی که هی چند تا چند تا در روز نوشتنم میامد حالا گاهی میشود چهار روز به نت و بلاگفا و اینا نیگاه نکرده ام و فقط بافتنی بافته ام و انتی بیوتیک بهار رو سر وقت داده ام  و انتی الرژی های خودم را خورده ام و به سرامیک کارهای گوناگون زنگ زده ام که بیایند و پاگردها را سرامیک خوب بزنند و هی به دخترک یاداوری کرده ام که شربت سرفه اش را بخورد و دمنوشش سرد شد و شربت عسل و ابلیمو برایش خوب است و هووووووووو.....و.....از انطرف ه زنگ بزند بگوید: مرغی چیزی بذار برای ناهار که هی دم و دقیقه اینا سفارش پیتزا و چیلی چیکن و چیز برگر ندهند به ال بیک .....

منظورش دخترهاست ....و من یادم میاید آره دو روز است جلوی اجاق نرفته و آشپزی نکرده ام !! وای وای ...من باید کشته بشم.....!

و از همه بدتر انکه من دوبار دو جور دارو یم را جا به جا خوردم و بی مهابا پرخوری های عصبی کردم و با پررویی کیک خامه ای و کرانچی و کباب کوبیده را بلعیدم و بعدش خودم را سرزنش کردم و برای ارامش و فراموشی پناه اوردم به فیلم دیدن های بی تمرکز و عصبی روانی و تند تند از جلوی فیلم پاشدم و رفتم یه کار دیگر کردم و باز ان کار را نصفه رها کردم دوباره نشستم فیلم را بعد از چند سکانس رد شده ، الکی نگاه کردم..... 

خیلی چیزها دلم میخواهد....مثلن مثل...

دلم میخواهد یک ترشی بذارم بی در و پیکر و خلوت که هی یکی هویجش را جدا نکند یکی خیارش را دوست نداشته باشد یکی بادمجونش را نخورد و همه فقط گل کلم و سیرش رو جدا کنیم ! این چه کاری است خب ..میروم ترشی گل کلم وسیر میاندازم فقط...بخدا سوگند چنین میکنم ...و عکسش را هم میگذارم اینجا...مثل همه ی جسارت های ریز و درشت دیگر زندگی ام....

دلم میخواهد الان توی این ساعت در خانه ی برادرم بودم و همین که کفشهایم را دم در خانه ویلایی بزرگ و کلنگی اش بیرون می اوردم بلند دستور چای میدادم مثل همیشه که وقتی  میروم خانه اش و میگویم: علی! ....چای لطفن! و او هر چه صبر و حوصله دارد که غالبن زیاد هم نیست مقدارش!! را جمع میکند و جواب میدهد : باشه  ده دقیقه دیگه ...و بعد من منتظر میمانم که برادر من در خانه ی بزرگ و خالی و درندشت خود برایم فلاسک چای معروفش را پر کند از چای ارل گری اصل و با چند تا لیوان بزرگ و رنگ به رنگ که هیچکدام یکدستشان کامل نیست و از هر دست سه یا دو تا مانده ست را در سینی سفید  بزرگ همیشگی بچیند و بیاورد  بگذارد روی میز جلوی مبل جلوی تی وی اش که همیشه شبکه بی بی سی فارسی اش به راه است و من مثل همیشه ریموت را بردارم و شبکه را مطابق میلم عوض کنم بگذارمش من و تو ....و او چون من مهمانش هستم رعایتم را بکند و چیزی نگوید که: من و تو میبینی؟! دیدن دارن این خل و چل ها؟

خیلی دلم خانه ی برادرم را میخواهد ....

متروک....

جو گرفتم امدم چیزی بنویسم ...یادم امد من چقدر عاشق خانه هایی هستم که متروک مانده اند ..حتا برای بیست و شیش سال....هوایی شدم رفتم داخل خانه و حس گرفتم توی آشپزخانه اش و بوی کدوی سرخ کرده و ادویه ی خارجی خورد توی بینی ام...بوی عطر کهنه ی یک بانو و بوی سیگار ارزان قیمت یک مرد و بوی قهوه ی تازه دم کرده ی دختر یا پسرشان ....

تصاویر زیر مربوط به سکوت وهم آور خانه ای که به مدت نزدیک سه دهه خالی مانده است.

داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

تصاویر زیر مربوط به سکوت وهم آور خانه ای که به مدت نزدیک سه دهه خالی مانده است.

 پروژه ی این عکاسی ارتباط ویژه ای با عکاس آن خانم امیلی بلینکو دارد، چرا که درمورد خانه ی سابق پدر و مادر پدربزرگ اش، امیل و آلما ریمرس در اسمیت ویل در تگزاس است.

به گزارش نیک صالحی خانه ای که سابقا پر از هیاهو و شادی بود ، اکنون با خاک و گرد و غبار پوشیده شده و هیچ کس جز طبیعت در آن قدم نگذاشته است.

یک ساعت با عقربه های ایستاده و عکس های خانوادگی روی دیوار هنوز دست نخورده باقی مانده است. داستان اینکه خانواده ریمرس چطور این خانه را به دست آورده اند بسیار ساده است و به گزارش نیک صالحی در عین حال به زمان دیگری هدایت می شود. عکاس این عکس می گوید پدرپدربزرگش این خانه را در جریان شدت گرفتن جنگ جهانی دوم خریداری کردند.

 آنها تمام عمرخود را آنجا زندگی کرده و بچه هایشان را بزرگ کردند و یک مزرعه داری موفق را اداره می کردند. امیل و آلما در سال 1983 و 1987 فوت کردند ولی خانه شان دست نخورده باقی مانده است:

 داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

 داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

 داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

 داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

  داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

 داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

  داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

 داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

 داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

 داخل خانه ای که از 26 سال پیش دست نخورده باقی مانده

هر چه تو بگویی لرد....

همه کاری برای حفظ رابطه ام با خدا میکنم ..دعا میکنم التماس میکنم تشکر میکنم گله هم میکنم ..کارهای من برای حفظ رابطه ام با خدا بسیار ساده است و چندان هم زمان بر نیست ...به دلیل روحیه و شخصیت و ظرفیت خاصی که خدای من به من عطا کرده خودم را زیاد درگیر نمیکنم که حتمن حتمن این را بخوانم ان را بخوانم اینجا بروم انجا نروم .... من مدام عذرخواهی میکنم از خدا و مدام ازاو طلب بخشش میکنم برای خیلی از کوتاهی هایم....گاهی از دستش  عصبی میشوم و گمان میکنم رابطه ام یک سویه است و بعد اذیت میشوم که چرا ال بل؟

امروز که روی تختم دراز کشیده بودم و مونولوگی بود و احتمالن تلاش  میکردم برای اتصال به ان منبع عظیم و نابود نشدنی ، تصمیم گرفتم همه چیز را به خود او واگذارم و آرام بگیرم و سکوت کنم و در سکوت به انچه که او در باره ی من میاندیشد گوش بدهم ...میخواهم به تمامی نقشه هایی که برایم کشیده خوب توجه کنم و خودم را وا بدهم ...گرچه میدانم او از دعاها و التماس های من لذت میبرد ولی میخواهم فقط برای دیگران و اطرافیانم دعا کنم ..شاید بگیرد...و مقبول افتد...نمیخواهم تا مدتی برای خودم چیزی از او بخواهم...

زندگی الان در خانه ای که من در ان نفس میکشم، کار میکنم، میپزم، میشویم، میخوابم، حرف میزنم، تلفن میکنم اس ام اس میدهم، نت میروم، فیس بوک میروم، کامنت میگذارم، خرید میروم، چشمانم را می ارایم،   داروهایم را میخورم، موهایم را رنگ میکنم، عکس میگیرم، دیزاین عوض میکنم، گلها را آب میدهم، گریه میکنم، سریال و فیلم میبینم ،کتابی میخوانم، دردودلی میکنم، نگران میشوم، صدقه میدهم، ولخرجی میکنم، دنیادوستی میکنم، به مرگ میاندیشم و........

هنوز جریان دارد ...زندگی را میگویم ...خیلی هم جریان دارد...اما درون آن چیزهایی هست که فقط خدا میداند و من میدانم ...نه همسرم میداند و نه دخترانم ...و این سخت است وقتی کسی با دقت تمام و با همه ی وجودش به تو گوش میدهد ولی نمیفهمد چه میگویی ...شاید هم تو توان رساندن درونیاتت را نداری و ترجیح میدهی بیشترشان را برای خودت نگه داری ....

 

برای صبا: نه هنوز....ولی حسابی خوش تیپ میکنه این روزا....

نرمالی...

به اطلاع میرسانم!! که من بلاخره از باغ سپهسالار کفش خریدم ..دو تاش خوبه ولی یکیش که  گرونترینشونه بدترین شونه و پشت پامو بد میزنه ..خیلی بد...

حالا الان من نرمالم.. فک کنم... ...یادتان باشد کفش خوب ادمی را نرمال نگه میدارد مثل دندان سالم و خواب خوب و کافی...

 

ممنونم از تک تک دوستانم که حال منو توی این مدت غیبتم پرسیدن ..بوس بوس..باید اضافه کنم که یه هفته ی اخیر مشکل بلاگفایی داشتم از همان ها که گاهی میاد سراغم...

واینم عکس سینی نرمال من...

چی بگم آخه؟

آخه موندم چرا دیشب یک ریز گریه میکردم وقتی افینگ داشت میمرد توی کتاب مون پالاس که برای بار دوم میخوندمش؟!....یعنی اشک بود که نمیدانم از کجای من میامد اخه؟ تمامی نداشت...جالبه که از افینگ هم زیاد خوشم نمیامد حالا...از لحظه ای که تصمیم گرفت ذات الریه عمدی بگیرد و در دوازدهم ماه بمیرد من اشک ریختم تااااااااااااااا زمانی که خاکسترش را توی مدیترانه به باد دادند....

این روزها ادم دیگری هستم ..خودمم هم خودم را نمیشناسم ...جدی میگویم....مثلا الان که داشتم چای میخوردم چون خیلی داغ بود و من هم حوصله نداشتم صبر کنم خنک بشود، یک لیوان دیگر برداشتم و چایی را لیوان به لیوان و طبق اصل تغییر دمای کوفتی جا به جا کردم و اصلن مهم نبود که یک سوم چای ریخت توی سینی و من همچنان به کارم ادامه دادم و ریزش چای را تماشا کردم ...و اشک هم میریختم ....

هیچ هم حال هیچی را ندارم ...حتا حال انکه به کتا زنگ بزنم و بهش تبریک بگویم که پسرش دارد میرود امریکا برای ادامه تحصیل و اینکه آووورین اووورین چه معدل عالی یی و چه بورسیه ای و چه و چه و چه....میشنوم که کتا دارد میگوید به همسرش : همه ی عالم تبریک گفتند الا خاله جانش...واقعن که...من از بیگانگان هرگز ننالم ....که با من هر چه کرد ان اشنا کرد....و اینا....

جهنم خب بگه....خب بگن....خب ....

 

این سینی همیشه همدم من ست چه در دوران افسردگی و چه در دوران شیدایی و چه در زمان نرمال...

پ.ن: ایکس عزیز ممنونم برای معرفی کتاب و فیلم در کامنت های خصوصی ...همه شونو یادداشت کردم که تهیه کنم و بیادت بخونم و ببینم.....میبوسمت دوست گل و خیلی خیلی خاص خودم...

تمام شدن...

فقط آمدم بنویسم یکی از تلخ ترین لحظات کوتاه لذت من وقتی ست که  قهوه ام ته فنجان دارد تمام میشود...

جدن نمیخواهم بخورمش ..از تمام شدنش وحشت دارم ...پایان قهوه در فنجان یعنی پایان لذتی ناپایدار ...مثل همه ی لذت های دیگر...

تمام شدن ..نابود شدن...

گاهی اما خوب ست...دلنشین ست ...مثل پایان دلچسب کارهای خانه ی من...

حالا کار من به جایی رسیده ست که جومونگ که تمام میشود دلم میگیرد.....!!!

پ.ن: بازهم چندروزی نیستم....

 

تنفس در یک پنج شنبه ی پاییزی

امروز بابای بچه ها خانه نیست و فرصت خوبی ست برای آشپزی نکردن و بردن دخترها به رستورانی در همین نزدیکی ها ...و روز خوبیست برای فیلم دیدن و بی خیال خانه و ریخت و پاش ها شدن ...

اصلن کی گفته بود من شوهر کنم و واوووووووووووووووووووووووووو بچه دار هم بشوم و اون هم دوتا .....حالا گیر کرده ام توی فضای پرمسئولیتی که نمیگذارد فقط خودم باشم و یل للی و تل للی ! بکنم....

باشد باشد ...خداوند حافظ دخترکانم و بابایشان باشد....

چندروزی نمیتوانم بیایم مراقب خوذتان باشید...

کفش خوب....

خیر سرم ده ساله میخوام برم باغ سپهسالار یک کفش خوب بخرم ..قشنگ ده ساله....نشده برم...هر بار یه اما و  نمیشه ای توش هست...یه بار مغزم از بیخوابی میترکیده ..یه بار ابروهام باید تمیز بشه...یه بار مهمون داشتم...یه بار جارو و گردگیری داشتم...یه بار حال و حوصله نداشتم...یه بار باید جای دیگری میرفتم....یه بار بیخیال اینهمه راه شدم رفتم از یه جای نزدیک کفش خریدم...

الان رفتن به باغ سپهسالار برام شده مثل یه سفر دوری که نمیدانم کی میروم؟

قسمت سوم و آخر.

گاهی در واکنشی درونی به احساساتی که از ان سوی مونیتورم به  من منتقل میشد تصمیم میگرفتم دست از نوشتن بردارم ..گاهی مصمم میشدم کوتاه و فقط برای سه چهار نفری که بهشان اطمینان کامل داشتم بنویسم و تبادل نظر داشته باشم...گاهی  به دلیل گرفتاری های شخصی و کمبود زمان قادر به کامنت نویسی نبودم و شرمنده میشدم ...گاه از نگاه های غلط و شتابزده ی دوستی میرنجیدم و غصه میخوردم که چرا قادر نیستم با زبان واژه و جمله از خودم دفاع کنم یا خودم را درست تفسیر کنم و بشناسانم؟

اما بیشتر اوقات از بازتاب های مثبت و صادقانه و موثر دوستانم برخوردار میشدم و اشک شوق میریختم....من از این عزیزان خیلی چیزها یاد گرفتم و به دوستی با انان افتخار میکنم و بر خود میبالم ...

خیلی دوست داشتم از تک تک دوستانم نام ببرم و از حسی که نسبت به انها دارم بنویسم ولی  دیدم کار دشواری ست و قضاوت های مختلف ممکن است سوءتفاهم ایجاد کند و فضای اینجا را به چالش بکشاند و لاجرم من باید دوباره پاسخگوی اثرات برجای گذاشته بر روح و روان خوانندگانم باشم....پس مقدور نمیدانم ...اما برای رعایت انصاف و عدالت چیزی هست که باید گفته شود و احساس قلبی خودم است که نمیتوانم در  درون خودم حبسش کنم  و شک ندارم بسیاری از دوستان با من موافق و همراه هستند :

مهندس  مخابراتی عزیز به من اموخت و مرا مطمئن ساخت که ادم هایی در کنار ما نفس میکشند که وجودشان دنیا را جای بهتری برای زندگی میکند ...

همین...

 

 

قسمت دوم...

این چندسال وبنویسی و وبخوانی درس ادم شناسی و مردم شناسی بسیار موثری برای من بود..در این سالها با ادم های زیادی اشنا شدم که امکان اشنایی با انان در دنیای واقعی وجود نداشت ..از دی ماه ۸۷ تا الان ...تعدادی زیادی از انان در طول زمان از دنیای نت خارج شدند و دیگر هرگز برنگشتند ..دو نفر از بهترین انها از میان ما رفتند و من چقدر با انان انس گرفته بودم حتا اسمشان هنوز یادم مانده و با خاطراتشان سرگرمم هنوز و یادشان بخیر ...

تعداد زیادی دیگر هنوز دوستان عزیز منند و همه شان از نعمت های خداوند بودند برایم و من توانستم با وجود انها خودم را بیش از قبل بشناسم و بدانم که چه شخصیتی از نگاه دیگران دارم و چه تاثیری روی مردم میگذارم...گاهی اثری که روی خوانندگانم گذاشته ام درست برخلاف انتظارم و برعکس تصورم از خودم بوده و مات و متحیر مانده ام از برداشتی که از کلماتم و جملاتم شده ..چه منفی چه مثبت ...مهم اختلاف نگاهها و اندیشه ها و بازخوردها یی بوده که بدست اوردم...

من توی این روابط چندساله ی مجازی انواع حس ها رو تجربه کردم  و خوشنودم که اعلام کنم تجربه ی دریافت احساسات و برداشتهای موجه و مثبت خیلی بیشتر بود...انواع حس و حال های بشری و عواطف تلخ و شیرین انسانی را لمس کردم: غم.. شادی.. رقابت.. خشم.. حسادت.. انتظار.. توقع.. سوء تفاهم های بی شمار و ده ها حس مختلف دیگر که الان به یاد ندارم و انقدر در معرض این احساسات بودم و هستم که گاهی باورم نمیشود چگونه از پس انها برامدم و آیا اصلن برامدم ؟!

 

ادامه دارد...از تک تک دوستان  سابقم و اکنونم خواهم نوشت ...

 

متاسفم اگر با تاخیر بهتون سر میزنم تمام سعی م رو میکنم ولی بشدت گرفتارم ...تک تک تون رو در خاطرم دارم

دنباله دار....قسمت اول

خداوندا امان از دست اثراتی که دوستانم و خوانندگان اینجا بر من گذاشته اند و میگذارند ..نه ، این که گفتم به هیچ وجه مرتبط با پست قبلی ام که رمزداربود نیست ... به حس و حالی که الان دارم مربوط است ...

حالا توی پرانتز بگم اول که:  تازه میفهمم گذاشتن مطلب رمز و کددار چه اندازه خیلی از خوانندگان ادم رو از غارهای تنهاییشون میکشه بیرون و ویندوزشان می اید بالا و سه سوته لود میشن واست !

امروز یکی از این خوبان که خیلی به خودش و شخصیت خاصش و قلم خاص ترش ارادت دارم رو توی کامنت های خصوصی دیدم و خواندمش و با همه ی وجودم شاد شدم از حضورش و حس قشنگی که بهم داد و جمله ی اولش که اینجوری نوشته بود: عمرن مدیونی اگه فک کنی رمز میخوام رویا!!!!!!و .........

با وجود قولی که به این دوست نازنینم دادم که( ...!..) ولی امدم به خاطر یه مورد ازش تشکر کنم : بابت معرفی فیلم و کتاب .....ممنونم ایکس جون زحمت کشیدی و نمیدانی کسی که به من فیلم و کتاب خوب معرفی میکنه چقدر منو مدیون خودش کرده تا همیشه....

ادامه ی متن رو در پست بعدی بخونید ...همون متن خاص ..همون متن مورددار...همون متن شایدم پسوورد دار

 

بدون شرح...

این روزا تمام کار و زندگیمو رها کردم به امان خدا و از کوچکترین فرصتها استفاده میکنم برای دیدن سریال  مورد علاقه م ...

شانس اوردم (ه) متوجه این شلختگیها! نمیشه درست مثل وقتی که موهامو رنگ میکنم یا مدلشو تغییر میدم و اون هیچی نمیفهمه  ....

حس میکنم یه چیزایی درونم داره ته نشین میشه و خود اصلیم اومدم رو ...حس خوبی یه ...حالا باید خودمو صاف کنم بذارم یه جای  مطمئن و خوشگل و خوب ازش مراقبت کنم ...

میمونه اضافه وزنم....!

 

پ.ن: میبینم که دوستان خاموش و دوستان چشمک زن  یکی یکی دارن روشن میشن

 

جرات...

میخوام یه چیزایی بنویسم اما جراتشو ندارم......

باید جرات کنم ...باید...باداباد...از اون کارهایی که فقط از خودمن برمیاد ..جسارتی که باید به عواقبش هم فکر کنم...حالا فکر میکنید چی میگه این باز؟ چی میخواد بنویسه که جرات میخواد ؟ چیزی نیست ...یک دلنوشته است که پوستش کمی کنده شده و عریان است....و ممکن است  مورد قضاوت های ناعادلانه قرار بگیرم ...ولی مهم نیست چون اینجوری خودم سبک میشم و ارام میگیرم...

 پ.ن: حالا زیاد حساس نشید ..