آخه موندم چرا دیشب یک ریز گریه میکردم وقتی افینگ داشت میمرد توی کتاب مون پالاس که برای بار دوم میخوندمش؟!....یعنی اشک بود که نمیدانم از کجای من میامد اخه؟ تمامی نداشت...جالبه که از افینگ هم زیاد خوشم نمیامد حالا...از لحظه ای که تصمیم گرفت ذات الریه عمدی بگیرد و در دوازدهم ماه بمیرد من اشک ریختم تااااااااااااااا زمانی که خاکسترش را توی مدیترانه به باد دادند....

این روزها ادم دیگری هستم ..خودمم هم خودم را نمیشناسم ...جدی میگویم....مثلا الان که داشتم چای میخوردم چون خیلی داغ بود و من هم حوصله نداشتم صبر کنم خنک بشود، یک لیوان دیگر برداشتم و چایی را لیوان به لیوان و طبق اصل تغییر دمای کوفتی جا به جا کردم و اصلن مهم نبود که یک سوم چای ریخت توی سینی و من همچنان به کارم ادامه دادم و ریزش چای را تماشا کردم ...و اشک هم میریختم ....

هیچ هم حال هیچی را ندارم ...حتا حال انکه به کتا زنگ بزنم و بهش تبریک بگویم که پسرش دارد میرود امریکا برای ادامه تحصیل و اینکه آووورین اووورین چه معدل عالی یی و چه بورسیه ای و چه و چه و چه....میشنوم که کتا دارد میگوید به همسرش : همه ی عالم تبریک گفتند الا خاله جانش...واقعن که...من از بیگانگان هرگز ننالم ....که با من هر چه کرد ان اشنا کرد....و اینا....

جهنم خب بگه....خب بگن....خب ....

 

این سینی همیشه همدم من ست چه در دوران افسردگی و چه در دوران شیدایی و چه در زمان نرمال...

پ.ن: ایکس عزیز ممنونم برای معرفی کتاب و فیلم در کامنت های خصوصی ...همه شونو یادداشت کردم که تهیه کنم و بیادت بخونم و ببینم.....میبوسمت دوست گل و خیلی خیلی خاص خودم...