مهمونی...

وقتی خونه ی دوستم مهمون بودم و چه کوفته هایی ...عالی بود ..مرسی ملی جون..

من و جسمم و روحم و ساعت 11و 30دقیقه ...

سرمو که میذارم روی بالشم و فرو میروم توی آرامش تختخواب ناخوداگاه میگم: آخییییییییش....و تنم خالی میشود از یک عالمه بار ..دست میبرم  سمت راست خودم و از روی بالش قرمز رنگ کنارم کتاب همنام جومپا لهیری رو برمیدارم بعد مداد سیاه استدلر محبوبم که برای خط کشیدن زیر جمله های همه ی کتاب هایم است را از صفحه ی ۱۲۵کتاب برمیدارم و با ولع شروع میکنم به خواندن ادامه ی قصه ی اشوک و اشیما و گوگول که حالا ۱۷ساله است و با اسمش مشکل دارد.....

اتاق خوابم را با همه ی دلگیری فضایش دوست دارم .. فضای کوچک و شلوغ ولی همیشه مرتبش اصلن هم اذیتم نمیکند ..اینجا قلمرو فرمانروایی من است جایی برای خواندن کتاب هایم و گشت و گذار در دنیای کتابهای کتابخانه ی کوچکم که در سمت راست تختخوابم چیده ام و عاشقشم ..پرده ی حریر نارنجی و قرمزش که مدتهاست زبان دراورده که منو عوض کن...ولی من دلم نمی اید و همین کهنگی  رمانتیک و اعیانیش را دوست دارم و ارامم میکند...

اینجا من و جسمم و روحم هر سه با هم ارام میگیریم.. بعد از یک روز کشدار و تمام نشدنی... بدو بدو کردن حرص خوردن حرف زدن حرف شنیدن درس پرسیدن کل کل با دخترها و باباشون ..یادداشتهای روزانه.. غصه خوردن برای این و آن ....همه ی اینها در دوست داشتنی ترین ساعت شبانه روز من یعنی ۱۱و سی دقیقه ( معمولن) تمام میشود و مهم نیست که باز صبح روز بعد همه ی اینها دوباره شروع میشود ..خب بشود ....

زندگی اصلن جدی نیست ....خدایا شکرت ....

پ.ن: جانم به حلقم امد تا این نوشته رو ثبت کردم ..یاد قدیما افتادم که با دایال آپ میامدم نت و جگرم خون میشد از سرعت آن و ...البته با سرعت الانی که من دارم صدرحمت به همون دایال اپ....

اینترنت...کانت ...دیس پلی ...

 

سراغ هر کدومتون که میام سراغ خودمم که میرم با این جمله روبرو میشم ...البته چیز جدیدی نیست مدتهاست ...

internet explorer  can not display the webpage

زردالو های دهه ی چهل من...

سیلویا نمیدانم این نامه ی چندم است که برایت مینویسم .. حالا خیلی هم مهم نیست... فقط برای خالی کردن خودم و دلم و اینها مینویسم و برای تو که یک آرمیده ی حکم نکن هستی و میشه همه چی بهت گفت و نگران قضاوت هایت نبود ...

امروزه توی ایران وقتی میروی بیرون که فقط کمی هواخوری بکنی سه سوت جیبت خالی میشه حالا تو اصلن هم قصد خرید نداشتی و به خیلی از چیزهای قابل خرید هم نگاه نکردی ها ولی مثل اب خوردن اینارو خریدی و پولا رفته و دودره شدی از سوی یک فروشنده ی کثیف شکم گنده و سیبیل کلفت که به گمانم یه ماهی میشه دوش نگرفته و به کارگر زیردستش میگه حامبال و به تو میگه دو کیلو بشه خانم دکتر؟ و تو بهش بگی نه لطفن فقط یک کیلو زردالو !! و اون بگه دو کیلو ببر همش میشه ۱۵ هزارتومن خانوم مهندس!! و تو یادت بیاید که پدر گفته بود این خونه( خونه ی پدری من) رو جمعن خریده ۸هزارتومن ....

 و تو خودت را محکم و جدی نشان میدهی.. یه چیزی شبیه به همون خانوم دکتری که فروشنده گفت و کمی از زردالو رو خالی میکنی سرجاش که یعنی مثلن شوخی نداری ...و مردک که دست راست و چپش را نمیشناسد غر میزند و طلبکار میشود  و از اون بالاها نگاهت میکند به توی کارمند بدبخت اسیب پذیر که فکر میکردی علم از ثروت بهتره و رفتی خودتو کشتی که معدل لیسانست بشه الیف ..نه ببخشید الف و بعد تازه میخواستی باز هم غلط زیادی بکنی فوق و دکتراتو هم بگیری که نشد و توی کفش ماندی و...حالا بیا منت این ....لا اله ا...رو بکش ..

و بعد یادت بیاید که زردالوهای خانه ی کودکیت میریخت پای درخت و ما نگاهشان هم نمیکردیم و زیر پا له میشد و پشت درختش قایم میشدیم برای بازی و تلنگری به درخت میزدیم و بازهم ده تا ده تا زردالو میفتاد زیر پایمان.. درشت و ابدار و شکرپاره و ..مادر جارو بدست حیاط را تمیز میکرد با زردالوهایش و آشغال های دیگر....

 

 

نمره ی سادگی...

این یک پست برای بلاگفا نیست برای اپ دیت شدن نیست یک دلتنگی است که با کلمات مجازی قاطی شده است با نقطه ها و اسم ها و صفتها و قیدهای تاکید و قیدهای زمان و مکان و علامت های سوال و تعجب و اینها...

دلتنگ نامه ای هستم که پشتش تمبر داشته باشد و برای من و فقط برای من نوشته باشندش.. دلتنگ بیست سالگی ام که نفهمیدم کی امد و کی رفت.. دلتنگ شبهایی که لاقید و بی فکر و بیخیال تا ظهر روز بعد خواب میماندم و کسی بود که مرا بیدار کند و مثل حالا نبود که  من ! زود بیدار شوم باید و همه را من !بیدار کنم لابد...

دلتنگ روزهایی که کسی توی دانشکده عاشقم میشد و من میترسیدم و دور میشدم از او و کتابهایم را محکم تر در بغل میگرفتم مبادا که عشق کسی مرا از انها جدا کند و مبادا که نمره ام نشود بیست، بشود نوزده و الفم بشود ب و نشوم دکتر و نگیرم دکترا و  بشوم یک زن یک مادر یک همسر که پر است از امضاهایی که داده است برای تعهد ..برای مسئولیت ..برای حد و حدود و برای وفادارماندن تا ابد ....و من چقدر ساده لوح بودم که تن ندادم به عشق های جوانی و حالا فقط باید و باید و حتمن و اجبارن و قانونن و عرفن و وجدانن و انصافن عاشق دخترکانم باشم و عاشق همسرم و دیگر هیچ....

حالا تمام کلیدهای عاشقی را دخترکم از من دزدیده و او نوزده ساله است و میخوابد تا لنگ ظهر و میگذارد که عاشقش بشوند در دانشکده و میگذارد که کتابهایش بمانند برای وقت دیگر که بعدن بخواندشان..

بعد نوشت: دوستان خوبم کامنت های همه تون هر کدوم حاوی پیام های منطقی و درست بود که استفاده کردم .ممنونم .ولی منظور من این نبود که اگر در بیست سالگی ام تن به عشق میدادم الانم بهتر یا زیباتر بود نه ..بلکه میخواستم بگم میخواهم بگذارم جوانم جوانی کند عاشق شود و زندگی فقط درس و هندسه و فیزیک و جغرافیا و نمره ی بیست و الف نیست...مسلمن همه ی عشق ها به وصال و خوشبختی نمی انجامد ولی روزهای عاشقی روزهای قشنگ زندگی ست بی شک....  

عکس دخترم که بی هوا ازش گرفتم ..داشت میرفت امتحان علوم بده و استرس شدیدی داشت ...هیچ وقت عکاس خوبی نبودم و همیشه یه چیزی رو نمیبینم مثل کفشای دخترک که داره بنداشو میبنده

خدایا شکرت..

بعد از مدتی دوری از فضای نت مینشینم اینجا و کامنت هارو میخوانم و غلغلکم می اید که چیزی بنویسم . نوشتنم نمی اید پس راهم را کج میکنم میرم برای سودا یک ایکن قلب میذارم و برای آذر چند کلمه مینویسم بعد بلاگفا را رها میکنم و  مثل مغناطیس که بی هیچ فکری جذب اهنربا میشود میروم سراغ فیس بوک که اخرین خبرها از خواهرم و دو نفر دیگه رو دریافت کنم و بعد مثل توپک رنگی و بیقرار شیطونک سرم میخورد به دیوار سایتی که مطالبش را روزانه میخوانم.. و شیفته ی دکوراسیون خاص بخشی از ان میشوم و چند تا کپی و پیست در مای پیکچرز و شاید بعدها در وبلاگم با ذکر منبع....

بر میگردم بلاگفا و خوشبختانه کمی سرعت نت بهتر شده میروم سراغ بهار عزیز و پیش خودم حالشو میپرسم و به انتخابش و پشتکارش افرین میگویم و یاد پشتکار خودم در زمانی که وبلاگم در اوج بود می افتم و اما اینبار یک فرق فاحش دارم با قبل :

حال و روز الانم را دوست دارم ..احساس کنده شدن از یک عادت و حس سبکی و رخوت بعد از ان را دارم ..  به روابط قوی تر و بیشتر با دنیای واقعی و ادم های واقعی که تقریبن داشتند از یادم میرفتند فکر میکنم ...و خواندن کتابهای بیشتر و حس تجربه های جدید و البته  حواشی زندگی دخترکانم و خود الانم که باید محکم و قوی سر پا بمانم برای این حاشیه ها که دارند میشوند دغدغه های جدی ام و میشوند دلمشغولی های تازه ام که  لازمه ی مدیریت شان، بزرگ کردن وسعت دل کوچکم و دریایی کردن ان است...دلی که هنوز حالا حالا ها باهاش کار دارم ...

خدایا متشکرم..

پ.ن: متشکرم از همه ی دوستانی که بهم سر میزنن و کامنت میگذارن و شرمنده ی تک تک تون برای اینکه نمیتونم بهتون سر بزنم و الان هم که وضع نت اینهبخوای معطل بشی اینجوری میشی...