بعد از مدتی دوری از فضای نت مینشینم اینجا و کامنت هارو میخوانم و غلغلکم می اید که چیزی بنویسم . نوشتنم نمی اید پس راهم را کج میکنم میرم برای سودا یک ایکن قلب میذارم و برای آذر چند کلمه مینویسم بعد بلاگفا را رها میکنم و  مثل مغناطیس که بی هیچ فکری جذب اهنربا میشود میروم سراغ فیس بوک که اخرین خبرها از خواهرم و دو نفر دیگه رو دریافت کنم و بعد مثل توپک رنگی و بیقرار شیطونک سرم میخورد به دیوار سایتی که مطالبش را روزانه میخوانم.. و شیفته ی دکوراسیون خاص بخشی از ان میشوم و چند تا کپی و پیست در مای پیکچرز و شاید بعدها در وبلاگم با ذکر منبع....

بر میگردم بلاگفا و خوشبختانه کمی سرعت نت بهتر شده میروم سراغ بهار عزیز و پیش خودم حالشو میپرسم و به انتخابش و پشتکارش افرین میگویم و یاد پشتکار خودم در زمانی که وبلاگم در اوج بود می افتم و اما اینبار یک فرق فاحش دارم با قبل :

حال و روز الانم را دوست دارم ..احساس کنده شدن از یک عادت و حس سبکی و رخوت بعد از ان را دارم ..  به روابط قوی تر و بیشتر با دنیای واقعی و ادم های واقعی که تقریبن داشتند از یادم میرفتند فکر میکنم ...و خواندن کتابهای بیشتر و حس تجربه های جدید و البته  حواشی زندگی دخترکانم و خود الانم که باید محکم و قوی سر پا بمانم برای این حاشیه ها که دارند میشوند دغدغه های جدی ام و میشوند دلمشغولی های تازه ام که  لازمه ی مدیریت شان، بزرگ کردن وسعت دل کوچکم و دریایی کردن ان است...دلی که هنوز حالا حالا ها باهاش کار دارم ...

خدایا متشکرم..

پ.ن: متشکرم از همه ی دوستانی که بهم سر میزنن و کامنت میگذارن و شرمنده ی تک تک تون برای اینکه نمیتونم بهتون سر بزنم و الان هم که وضع نت اینهبخوای معطل بشی اینجوری میشی...