کاکتوس های دوساله ی من...

این همون کاکتوسم هست که چند وقت پیش ها عکسشو گذاشته بودم و اون تیکه ی بلند، ان موقع یک جوانه ی خیلی کوچولو بود اندازه ی یه دونه ماش ...حالا واسه ی خودش کاکتوسی شده قربونش برم....نمیدونم تا کجا میخواد بره بالا ...برعکس کاکتوس های بغلی که از زمان خرید شون تا به حالا که میشه حدود دوسال هنوز حتا یک میلیمتر هم بزرگ نشده ان

وقتی مهمان بیش از سه روز پیشت میماند....

مهمان شبانه روزی که از خانه ات میرود و تو را با قلمرو همیشه آرامت تنها میگذارد میخواهی همه ی زندگیت را یکباره هورت بکشی ..گویی زایمان طبیعی کردی و حالا تمام شده و پرستار یک بچه داده است دستت ..و تو که خیس عرق هستی از خستگی، و درد ها رهایت کرده اند، تصمیم میگیری از بچه ات لذت ببری و انگشتهایش را بشماری و رژ لبی از توی کیفت کنار تخت با دستان لرزانت دراوری و بدون اینه بزنی روی لب پایینت و بعد لبهایت را بهم بمالی و حس خوبی بگیری  و بعد خوابت ببرد ..یک خواب عمیق و شیرین ..انگار به کما رفته ای و در دالانی از نورهای سفید میچرخی ....

این حسی ست که مهمان های یک هفته ای بعد از رفتنشان ،به من میدهند ..حتا اگر عزیزان نازنینی باشند که با انها بهت خوش هم گذشته باشد و برایت بشورند بسابند بپزند و ...

روز آخر مثل سوسکی میشوم که دلم میخواهد به زیر کابینتی یخچالی مبلی چیزی فرو بروم و در تاریکی آنجا ساعتها بمانم و قایم بشوم و بیرون نیایم ....

از دست من...

خیلی آدم بدی شده ام ..نه ایمیل هامو چک میکنم نه پیامک هامو تا اخر میخونم و اگر هم بخوانم میخواهم که جواب بدهم ولی نمیشود.. نمیتوانم ..بی حوصله شده ام توی اینکارها ...همه چیز به تعویق می افتد ..جوابها تاخیری میشوند یا اصلن مشمول گذشت زمان شده و از ذهنم پاک میشوند ..خودم را سرزنش میکنم .. تصمیم میگیرم در اولین فرصت خوب بشوم و یاهومیل را چک کنم و برای دوست و فامیل میل بدهم و بروم کمی پیامک از دخترها بگیرم و برای مژگان و دایی جون و کتا و ....بفرستم ...کاش همه بدانند که چقدر به فکرشان هستم و  به خداوند سوگند که فراموششان نکرده ام و لاو لاو لاو ....

 

 

 

لذت بیمار...

من همه ش دلم میخواهد از لذت کتاب خوب خواندن و فیلم خوب دیدن حرف بزنم بنویسم فریاد بزنم تکرار کنم ..هر وقت از این لذت های بی نظیر حرف میزنم برایم تازه است و هر زمان با این لذت ها شیدا میشوم و مست و دیوانه میشوم  انگار توی  بهشت دارم پاداش هایی را که قرار است بگیرم  میگیرم! ...امروز که پستچی یک بسته پر از فیلم و سه تا سیزن آخر سریال برکینگ بد را اورد میخواستم بغلش کنم ببوسمش و هر چه پول توی حسابم هست بهش بدهم ...ولی خب دیگه نمیشد که...!

جالب این است که با همه ی این لذت های سرشار که در زندگی ام دارم  و برایش لردانه هزینه هم میکنم و اصلا برایم مهم نیست که مثلا ۶۷ هزار و پانصد تومنی که بابت همه ی این فیلم ها امروز پرداخت کردم میتوانستم گوشه ی کیفم نگه دارمش و چیزهای دیگری بخرم .... با وجود همه ی این حس های خوبی که کتابهایم و فیلم هایم و  فنجان های چای و قهوه ام و بقیه ی لذت های مرسوم زندگی به من میدهند من یک مرض دارم اما...

مرض من این است که هرگز تا ته لذت هایم نمیروم و سرخوشی هایم خالص نیست و تویش ناخالصی و خرده شیشه دارد ...انتهای هر لذتی برای من وصل است به غمی و کمبودی و مشکلی و دردی !...مثل یک شاخه گل زیبا و خوشبو و خوشرنگ و جذاب است که انتهای ساقه اش گندیده باشد ....

 

مرض است دیگر...همیشه همراهم بوده و هست...روانشناسها بهش میگویند احساس گناه ...

 پ.ن: شماره ی ثبت شده در موبایلم تبلیغاتی ست....

پ.ن: تا دوشنبه مهمان دارم ...از اون نوع رودرواسی دارش

پ.ن: صباجون ازت متشکرم

نتایج تست کیف ها و رازها

. شماره ۱ -احساس ریاست دارند

وقتی کیف را در آرنج می‌اندازند

کسانی که معمولا اینگونه کیف‌شان را به دست می‌گیرند، شخصیت پرقدرتی دارند و کم پیش می‌آید که آنها را بدون اعتمادبه‌نفس ببینید. اين حالت حتی می‌تواند نشان‌دهنده حس ریاست و برتری طلبی فرد باشد. البته ناگفته نماند اينگونه گرفتن کیف می‌تواند نشان‌دهنده محبوبیت خود کیف هم باشد یعنی خانم آنقدر کیفش را دوست دارد و به آن افتخار می‌‌کند که می‌‌خواهد به همه کیف را نشان دهد.

2. همیشه نگرانند

وقتی چند کیف و ساک دارند

کسانی که همزمان چند کیف مي‌اندازند مثلا 2یا 3 یا حتی بیشتر معمولا شخصیت‌های نگرانی دارند، بنابراین سعی می‌کنند هر آنچه ممکن است به آن نیاز پیدا کنند را همراه خودشان حمل می‌کنند تا مبادا جایی به چیزی احتیاج داشته ‌باشند و آن چیز در دسترس‌شان نباشد، این افراد برای همراه داشتن وسايل‌شان برنامه‌ریزی هم می‌کنند. اما در نهایت خیلی از چنین افرادی خسته و فرسوده و از توان افتاده هستند و همیشه هم عجله دارند.جالب است بدانید هرچند این افراد کیف و ساک زیاد دارند اما به سختی می‌توان در یکی از کیف‌‌ها یا ساک آنها جای خالی پیدا کرد.

3. وقتی حالت دفاعی دارد

کسانی که کیف را در بغل می‌‌گیرند

اگر دقت کنید خانم‌هایی که به این شکل کیفشان را بغل می‌کنند معمولا یک لبخند ملایم هم گوشه‌ لب‌هایشان دارند و حتی گاهی یکی از پاهایشان را جلوتر از دیگری قرار می‌‌دهند. وقتی کیف را با 2 دست در بر بگیرد، نشانه خجالتی بودن و حالت دفاعی فرد است. این حالت ایستادن که خیلی اوقات بدون کیف هم اتفاق می‌‌افتد و نشان می‌دهد که فرد کمی حالت دفاعی گرفته‌ است و می‌‌خواهد از وسایلش محافظت کند؛ اگر در قرار با خواستگارتان دیدید که کیف‌تان را اینگونه گرفته‌اید یعنی نگرانید و روند اتفاقات برایتان عجیب است.


شماره ۴. نمی‌خواهید وسایلتان جلب توجه کند؟

کیفی که به دست احتیاج ندارد

خانم‌هایی که به دنبال کیف‌های بنددار و کیف‌هایی می‌روند که برای حمل آنها احتیاجي به دست نباشد و تنها با بند روی دوش قرار بگيرد معمولا دوست دارند اسباب و وسایل همراهشان خیلی جلب توجه نکند. در واقع آنها می‌خواهند کیف و وسایلشان کمتر از همه به چشم بیاید یعنی انگار کیف هم جزئی از لباسشان است. البته این شگرد تقریبا مفید است اما باید بدانید این حالت همچنین می‌تواند نشان دهد که شما خیلی هم راحت نیستید و اعتمادبه‌نفس شما خیلی بالا نیست.

5. کیف مهم نیست محتویات مهم است

وقتی بند را جمع می‌‌کنند

این روزها خیلی از خانم‌های جوان کیف خود را اینگونه به دست می‌گیرند، یعنی بند کیف را در آغوش جمع می‌کنند و خود کیف را با دست می‌گیرند. این حالت کمی فرد را شبیه فرصت‌طلب‌ها می‌‌کند؛ کسانی که در هر موقعیتی به دنبال سودی برای خود می‌گردند. البته ناگفته نماند که این حالت گرفتن بیشتر نشان می‌دهد که خود کیف خیلی برای فرد مهم نیست بلکه آنچه اهمیت دارد محتویات درونی کیف است و باید آن را از هر گزندي حفظ کرد.

6. اصلا توصیه نمی‌شود

کیف را زیر بغل می‌گیرند

بعضی‌ها هم هستند که خیلی به بند و دسته کیف کار ندارند بلکه آن را زیر بغل می‌گیرند که البته خیلی هم آسان نیست و افراد کمی هستند که کیفشان را اینگونه می‌گیرند چرا که به محض باز کردن دست‌ها کیف رها شده و حتی امکان افتادن دارد. معمولا کسانی اینگونه کیف خود را می‌گیرند که اندازه کیف چندان با اندام‌شان هماهنگی ندارد البته باید بگوییم این حالت خیلی مناسب یک خانم محترم نیست و بهتر است حتما از دسته یا بند کیف استفاده کنید.


۷. کارهای مهم زیادی دارند

وقتی همچون مردان کیف به دست می‌گیرند

نشان‌ دادن کیف برای این افراد در مرحله آخر قرار دارد چرا که آنقدر کارهای مهم‌تری دارند که فرصت فکر کردن به گرفتن کیف و... را ندارند. حتی گاهی وقتی خانمی کیفش را برای حمل به شوهرش می‌دهد، همسر او کیف را اینگونه به دست می‌گیرد. همچنین خانم‌هایی که خیلی حواس‌شان به خودشان هست و به شدت دقت می‌‌کنند که هیچ ایرادی در ظاهرشان نباشد نیز گاهی وسایل و کیف‌شان را اینگونه به دست می‌گیرند‌.

8. این خانم حسابی پرمشغله است

دو بند را روی شانه می‌اندازد

بیشتر خانم‌ها ترجیح می‌دهند کیف‌شان را اینگونه به دست بگیرند، یعنی خیلی ساده دو بند کیف را روی شانه می‌اندازند و از بند دوشی کیف صرف‌نظر می‌کنند و از این حالت بیشتر زمان‌هایی استفاده می‌کنند که می‌خواهند سرکار رفته یا به خرید بروند یا زمان‌هایی که کیف‌ به شدت از وسایل مختلف پر شده و حسابی سنگین است و فرد عجله زیادی برای رسیدن به مقصد دارد. در این مواقع خانم توجه کمتری به ظاهرش دارد و تمام فکرش را مشغول جایی است که قرار است برود.

9. وقتی حواس پرت است

وقتی بند کیف تنها روی یک شانه می‌افتد

کسانی که کیفی بلند دارند و آن را معمولا به جای آنکه ضربدری روی کمر بیندازند تنها روی یک شانه می‌اندازند معمولا خیلی محکم قدم برنمی‌دارند و این می‌تواند نشان‌دهنده حواس‌پرتی آنها یا حتی کم‌اطلاعی‌شان باشد. بعضی از آنها هم خیلی نسبت به محیط اطرافشان هوشیاری ندارند و در نتیجه همین بی‌حواسی اعتمادبه‌نفس‌شان هم پایین است و انگار می‌خواهند به همه بگویند که من برای تغییر دنیای اطرافم قدرت ندارم.
گردآوری شده توسط: گروه سبک زندگی ایران فروم

پ.ن: میتوانید نتایج تست را زیاد جدی نگیرید ...


کیفها و رازها

کیف زنان آنها را لو می دهد

 

 

کیف زنان آنها را لو می دهد

 

کیف زنان آنها را لو می دهد

مدل کیف شما کدامیک است و چگونه کیفتان را برمیدارید؟ هر کدام از این حالتهای حمل کیف نشاندهنده  ی قسمتی از شخصیت و شرایط روانی شما در آن لحظه  یا در کل زندگی تان است ...شما تصویری را انتخاب کنید که غالبا کیف خود را به ان شکل برمیدارید بعد من به شما خواهم گفت که زبان بدن شما کدام راز شمارا برملا میکند!

لطفا صادقانه جواب دهید ..

پ.ن: من خودم بیشتر اوقات به روش شماره ی ۴ حمل میکنم و دستهایم آزاد است...

نوشته های توی تابلوی پست قبلی

Live simply

Love generously

Care deeply

Speak kindly

Leave the rest

to God

امروز خوب است...

خسته از یکنواختی فضای خانه جای چند تا مبل و میز و گلدان را عوض میکنم و فرش آجری رنگ نشیمن را سر و ته میکنم طوری که جای گلها و رنگ هایش عوض میشود و صد البته فقط خودم این جابه جایی را میبینم و نه هیچ کس دیگری...نتیجه اش هم این ست که فقط خودم روحیه ام تغییر میکند و این برای همه مان خوب است...

همزمان از خبرها میشنوم که امریکا از موضعش عقب نشینی کرده است و سوریه را به مذاکره فراخوانده ست ..باز هم خوشحال میشوم ...خیلی خوشحال...

8شهریور سالها سال پیش ...تولدی...

نه اینکه روز تولد من روز مهمی باشد و یاداوری ان ضرورت داشته باشد یا اصلا به ان فکر شود و برایش اقدامی گردد .نه..ولی امروز که درباره تولدم مینویسم در حقیقت میخواهم از  چیزهای دیگری بنویسم...

میخواهم بگویم هر کسی که پا به این دنیا میگذارد مامور است. مامور یک چیزی یک کاری یک هدفی و من این را الان فهمیدم تازه..گرچه هنوز نمیدانم ماموریت من چی بوده دقیقا و من مامور برای چه و که هستم؟

در کل انچه در یادم مانده است حوادثی بوده که نقطه عطف های زندگی من بوده اند. همه شان به ترتیب ظهور در زندگی ام، میخواستند بفهمانند که حکمی هستند که من مامور اجرایشان هستم، چه بخواهم چه نخواهم ...

بعدها فهمیدم انچه زندگی مرا شکل داد و فرم ان را خط کشید، همین رخدادهای بی برنامه بود ...ازدواجم- بچه دار شدنم- بیماری خاص ان دوران وحشتناک- تحمل مرگ مادر که خیلی زود و در ۵۵سالگی اش مارا ترک کرد و غم بی پایان مرگ پدرم و.....

هرگز من برای هیچکدام از این ها، از پیش برنامه ریزی نکرده بودم و امادگی نداشتم و در واقع این رویدادها اعمال از پیش انجام شده ای بودند که من در مقابلشان قرار گرفتم و با بیخبری اجرایشان کردم....چیزهایی بودند خارج از توان و کنترل من که بعدها یا به وجودشان افتخار کردم یا از دستشان بیزاز و عصبانی شدم که چرا اتفاق افتادند و چرا روان مرا پریشان کردند و در حقیقت هیچ کسی هم مقصر نبود و نیست....

همه ی گرد و خاک های زندگی من از دانشگاه رفتن شروع شد و این گرد و غبارها تا الان مانده و من همچنان در معرض ان هستم ...زندگی، تکه تکه و پخش و پلا ست و من نمیتوانم قاطعانه بگویم کدام تکه ی این معمای پیچیده، خوب یا بد بوده ،شر یا خیر بوده ....انچه الان قادر به درک ان هستم این ست که زندگی همه ی ما ادم ها یک شوخی بامزه است که ما با موضوعات جدی اشتباه میگیریمش ...

زندگی بازی بزرگ و هولناکی ست که همزمان هم کسل کننده ست و هم تنوع های جور و ناجوری دارد ...هرروز میاید ...با تشریفات خاص خودش ...تولد، ازدواج، بیماری، مرگ، مدرسه، دانشگاه ،مهمانی، میزهای غذا، کتابها فیلم ها، شکستها، عشق ها، وبگردی ها، ولگردی ها، خریدها، فنجان های بیشمار چای و قهوه..... رازها و رازها ...رازهای افشا شده و رازهای سر به مهر....تمام اینها دریک جعبه ی کوچک یا بزرگ بسته به حجم زندگی مان جمع میشوند و میشوند دلمشغولی های مضحک و اجباری که باید مثل واحدهای درسی یکی پس از دیگری پاس کرد ....

آه ...در ۸شهریور چهل و چند سال پیش دختر کوچولویی بعد از چهار سال انتظارِ پدر و مادرش به دنیا می اید تا بشود منی که الان هستم ...من الان هم همان دخترک کوچولو هستم که گیج و هراسان و ناباورانه به بزرگ شدنش نگاه میکند ...

 

 و سالها میگذرد ...سالیان تاریک و روشن پشت هم...

و من در اکنونِ خودم ادمی دیگر میشوم ...ادمی که حتا اگر بخواهد هم احساس بدبختی نمیکند ..هر سلولی که در بدن او رشد میکند شیرین و آرام است ..ادمی است که در حال جاری ست  و دربهای حوادث گذشته را بر روی خود قفل کرده و خودش را اسیر اینده اش نمیکند ...ادمی ست که خودش را به راحتی اب خوردنی میبخشد و دیگران را راحت تر ..ادمی که راز و رمز ارامش را پیداکرده است...فقدان ها را خوب درک میکند و بودن ها را خالصانه ارزش قائل است...

 

آدمی هستم که فرورفته در تناقض ها، روزهایم را به شب میرسانم و غرق شده در تضادهای بی پایان درونم، به خرید میروم و چیزهای قشنگ میخرم و به خانه می اورم  و ارامش خانه ام  را با هیچ کجای دنیا عوض نمیکنم ...ادمی هستم که همزمان رنج میکشم و لذت میبرم...در اکنونِ من وجدان آسوده و وجدان ناآرام با هم زیر یک سقف زندگی میکنند .....

اکنون ای قدرت برتر! بگذار در چهل و چندسالگی زندگی  که خودخواسته نبود و خواسته ی تو بود، قوی باشم ...قوی در لحظه لحظه ی زندگی ام.. در جسمم در روحم ....بگذار در این همزمانی یاس و امیدواری بیاموزم چگونه روحم را وسعت بدهم و یاد بگیرم که خود را کی و کجا و وقف چه کسی یا چه کسانی بکنم ....دیگر نمیخواهم برای باقیمانده عمرم حیران و متعجب و وحشتزده بمانم ...بگذار شکوفا شوم و شکوفا بمانم....بگذار مهربانی هایم حد و اندازه داشته باشد و انسانیتم استاندارد باشد و احمقانه نباشد....

و بگذار برای این خواسته ات که مرا به این دنیا اوردی احترام قائل باشم و بابت تولدم به تو تبریک بگویم و از تو بخواهم مرگ مرا اغاز یک دوره ی بی رنج و عذاب قرار دهی و بر من آسان بگیری ..زیرا همانطوری که خودت خواستی و خارج از میل و خواسته ی من بود، من تحملم کم بود و هست و از حسابرسی و محاسبه ی اعمالم بس بیمناکم....و تاب و توان جدیدی ندارم...

برای نرگس ..

همین حالا از بیرون برگشتم و کامنت هاتو دیدم نرگس عزیز ...خوشحالم کردی بار دیگر نازنین

از بقیه ی دوستان خوبم برای کامنت هاشون متشکرم...

عمیق...

از روابط دوستانه که با کل کل های بامزه و به زبانهای مختلف انگلیش فارسی ترکی عربی و من دراوردی بین شان هست من کیفور میشوم و شاکرم که حواسشان بهم دیگر هست و رابطه شان عمیق و خدشه ناپذیر ست و اگر روزی من دربین شان نباشم هیچیک احساس تنهایی نمیکند ...از دعواهیشان بیمناک نمیشوم چون لحظه ای و گذراست بی انکه کینه ای در ان باشد

با فاصله ی سنی تقریبا ۷سالی که بین این دو هست طبعا من مادر نگرانی بودم که نکند با هم بیگانه شوند و نکند یکدیگر را تنها بگذارند و نکند این بشود و ان نشود...

اکنون خداوندا سپاسگزارم

پ.ن: مهندس ! بادمجونهای فانتزی من هنوز توی یخچالن  نمیدونم بخت شون کی وا میشه؟

در هر صورت ....

گرممه شدید و از خودم عصبانیم ...دارم روی خودم کار میکنم ...استرس ندارم ولی اراده م هنوز اونقدر که باید قوی نیست برای هدفی که دارم...اپیزود ۷ از سیزن دو سریال برکینگ بد رو دیدم چند دقیقه پیش و الان متعادل شدم...

اگه این سریال نباشه توی این روزهای من ، باور کنید من روانی میشم....و همینطور کتاب کوچولو و  قشنگ دیوارگذر با ترجمه ی جناب اصغر نوری عزیز مدیر وبلاگ برهوت ....

دخترها بشدت همکاری میکنند این روزها و بارهای مربوط به اشپزی را تقریبا از دوشم برداشته اند ..ای خدا خوشبختی هم اندازه دارد!!! ...من سریال میبینم درحالیکه اونها دارند سیب زمینی خرد میکنند و کلی هم طولش میدهند و  وسط کار بطور همزمان با موبایل هایشان بازی میکنند و  نت میروند  و عکاسی میکنند ...سریال یک ساعت زمان میبرد ...حالا تمام شده است ولی از چهارتا سیب زمینی فقط دوتایش پوست کنده شده ... 

من: خودتون هم سرخشون کنید...

انها: روغن از کجا برداریم؟ پنیر پیتزا کجاست؟ قارچ داریم اصلا؟

موهامو انقدرررررررررررررررر کوتاه کردم که خجالت میکشم بیرون برم ...درسته حق با شماست  توی شال و حجاب که معلوم نیس...ولی توی شال و روسری هم حس میکنم همه ی ملت میدونن که من چقدرررررررررررررررررر موهام کوتاهه ...چترهای دو سانتی....چقدر راحتم الان....

این من نیستم ها خدای نکرده ...دور از جون خودم ...ولی موهام شد این...هنوز توی شوکم ولی راحت شدم...

 

مرسی مرسی  بچه ها...

چقدر حظ بردم از جمع دوستان قدیمی ام در سلمونی مجازی

پس واجب شد هر چند وقت یه بار فراخوانی بدهم و دوستان را از لاک های خودشان بکشم بیرون ...

نرگس جان ببین چقدر خواهان داری ننه ...بیا دریابشون ..

صبا جون برای انکه خوابت ببره میگم : دستگاه مورد نظر میکرودرم هست...

 

آخرین پله در سوم مهرماه...

آیا من خواهم توانست همه ی این قفلهارا باز کنم؟