نه اینکه روز تولد من روز مهمی باشد و یاداوری ان ضرورت داشته باشد یا اصلا به ان فکر شود و برایش اقدامی گردد .نه..ولی امروز که درباره تولدم مینویسم در حقیقت میخواهم از چیزهای دیگری بنویسم...
میخواهم بگویم هر کسی که پا به این دنیا میگذارد مامور است. مامور یک چیزی یک کاری یک هدفی و من این را الان فهمیدم تازه..گرچه هنوز نمیدانم ماموریت من چی بوده دقیقا و من مامور برای چه و که هستم؟
در کل انچه در یادم مانده است حوادثی بوده که نقطه عطف های زندگی من بوده اند. همه شان به ترتیب ظهور در زندگی ام، میخواستند بفهمانند که حکمی هستند که من مامور اجرایشان هستم، چه بخواهم چه نخواهم ...
بعدها فهمیدم انچه زندگی مرا شکل داد و فرم ان را خط کشید، همین رخدادهای بی برنامه بود ...ازدواجم- بچه دار شدنم- بیماری خاص ان دوران وحشتناک- تحمل مرگ مادر که خیلی زود و در ۵۵سالگی اش مارا ترک کرد و غم بی پایان مرگ پدرم و.....
هرگز من برای هیچکدام از این ها، از پیش برنامه ریزی نکرده بودم و امادگی نداشتم و در واقع این رویدادها اعمال از پیش انجام شده ای بودند که من در مقابلشان قرار گرفتم و با بیخبری اجرایشان کردم....چیزهایی بودند خارج از توان و کنترل من که بعدها یا به وجودشان افتخار کردم یا از دستشان بیزاز و عصبانی شدم که چرا اتفاق افتادند و چرا روان مرا پریشان کردند و در حقیقت هیچ کسی هم مقصر نبود و نیست....
همه ی گرد و خاک های زندگی من از دانشگاه رفتن شروع شد و این گرد و غبارها تا الان مانده و من همچنان در معرض ان هستم ...زندگی، تکه تکه و پخش و پلا ست و من نمیتوانم قاطعانه بگویم کدام تکه ی این معمای پیچیده، خوب یا بد بوده ،شر یا خیر بوده ....انچه الان قادر به درک ان هستم این ست که زندگی همه ی ما ادم ها یک شوخی بامزه است که ما با موضوعات جدی اشتباه میگیریمش ...
زندگی بازی بزرگ و هولناکی ست که همزمان هم کسل کننده ست و هم تنوع های جور و ناجوری دارد ...هرروز میاید ...با تشریفات خاص خودش ...تولد، ازدواج، بیماری، مرگ، مدرسه، دانشگاه ،مهمانی، میزهای غذا، کتابها فیلم ها، شکستها، عشق ها، وبگردی ها، ولگردی ها، خریدها، فنجان های بیشمار چای و قهوه..... رازها و رازها ...رازهای افشا شده و رازهای سر به مهر....تمام اینها دریک جعبه ی کوچک یا بزرگ بسته به حجم زندگی مان جمع میشوند و میشوند دلمشغولی های مضحک و اجباری که باید مثل واحدهای درسی یکی پس از دیگری پاس کرد ....
آه ...در ۸شهریور چهل و چند سال پیش دختر کوچولویی بعد از چهار سال انتظارِ پدر و مادرش به دنیا می اید تا بشود منی که الان هستم ...من الان هم همان دخترک کوچولو هستم که گیج و هراسان و ناباورانه به بزرگ شدنش نگاه میکند ...
و سالها میگذرد ...سالیان تاریک و روشن پشت هم...
و من در اکنونِ خودم ادمی دیگر میشوم ...ادمی که حتا اگر بخواهد هم احساس بدبختی نمیکند ..هر سلولی که در بدن او رشد میکند شیرین و آرام است ..ادمی است که در حال جاری ست و دربهای حوادث گذشته را بر روی خود قفل کرده و خودش را اسیر اینده اش نمیکند ...ادمی ست که خودش را به راحتی اب خوردنی میبخشد و دیگران را راحت تر ..ادمی که راز و رمز ارامش را پیداکرده است...فقدان ها را خوب درک میکند و بودن ها را خالصانه ارزش قائل است...
آدمی هستم که فرورفته در تناقض ها، روزهایم را به شب میرسانم و غرق شده در تضادهای بی پایان درونم، به خرید میروم و چیزهای قشنگ میخرم و به خانه می اورم و ارامش خانه ام را با هیچ کجای دنیا عوض نمیکنم ...ادمی هستم که همزمان رنج میکشم و لذت میبرم...در اکنونِ من وجدان آسوده و وجدان ناآرام با هم زیر یک سقف زندگی میکنند .....
اکنون ای قدرت برتر! بگذار در چهل و چندسالگی زندگی که خودخواسته نبود و خواسته ی تو بود، قوی باشم ...قوی در لحظه لحظه ی زندگی ام.. در جسمم در روحم ....بگذار در این همزمانی یاس و امیدواری بیاموزم چگونه روحم را وسعت بدهم و یاد بگیرم که خود را کی و کجا و وقف چه کسی یا چه کسانی بکنم ....دیگر نمیخواهم برای باقیمانده عمرم حیران و متعجب و وحشتزده بمانم ...بگذار شکوفا شوم و شکوفا بمانم....بگذار مهربانی هایم حد و اندازه داشته باشد و انسانیتم استاندارد باشد و احمقانه نباشد....
و بگذار برای این خواسته ات که مرا به این دنیا اوردی احترام قائل باشم و بابت تولدم به تو تبریک بگویم و از تو بخواهم مرگ مرا اغاز یک دوره ی بی رنج و عذاب قرار دهی و بر من آسان بگیری ..زیرا همانطوری که خودت خواستی و خارج از میل و خواسته ی من بود، من تحملم کم بود و هست و از حسابرسی و محاسبه ی اعمالم بس بیمناکم....و تاب و توان جدیدی ندارم...