لذت بیمار...
من همه ش دلم میخواهد از لذت کتاب خوب خواندن و فیلم خوب دیدن حرف بزنم بنویسم فریاد بزنم تکرار کنم ..هر وقت از این لذت های بی نظیر حرف میزنم برایم تازه است و هر زمان با این لذت ها شیدا میشوم و مست و دیوانه میشوم انگار توی بهشت دارم پاداش هایی را که قرار است بگیرم میگیرم! ...امروز که پستچی یک بسته پر از فیلم و سه تا سیزن آخر سریال برکینگ بد را اورد میخواستم بغلش کنم ببوسمش و هر چه پول توی حسابم هست بهش بدهم ...ولی خب دیگه نمیشد که...!
جالب این است که با همه ی این لذت های سرشار که در زندگی ام دارم و برایش لردانه هزینه هم میکنم و اصلا برایم مهم نیست که مثلا ۶۷ هزار و پانصد تومنی که بابت همه ی این فیلم ها امروز پرداخت کردم میتوانستم گوشه ی کیفم نگه دارمش و چیزهای دیگری بخرم .... با وجود همه ی این حس های خوبی که کتابهایم و فیلم هایم و فنجان های چای و قهوه ام و بقیه ی لذت های مرسوم زندگی به من میدهند من یک مرض دارم اما...
مرض من این است که هرگز تا ته لذت هایم نمیروم و سرخوشی هایم خالص نیست و تویش ناخالصی و خرده شیشه دارد ...انتهای هر لذتی برای من وصل است به غمی و کمبودی و مشکلی و دردی !...مثل یک شاخه گل زیبا و خوشبو و خوشرنگ و جذاب است که انتهای ساقه اش گندیده باشد ....
مرض است دیگر...همیشه همراهم بوده و هست...روانشناسها بهش میگویند احساس گناه ...
پ.ن: شماره ی ثبت شده در موبایلم تبلیغاتی ست....
پ.ن: تا دوشنبه مهمان دارم ...از اون نوع رودرواسی دارش![]()
![]()
![]()
پ.ن: صباجون ازت متشکرم ![]()