....

کمی گرفتارم این روزها ...دعا کنید زود برطرف بشه برگردم ازش بنویسم و همه چی تموم شده باشه و من خداوند بزرگ را شاکر بشوم و دوباره زندگی لبخند بزند برایم ...گرچه در برابر مشکلات دیگران چیزی نیست ولی الان درگیرش هستیم و باید حل شود زودتر....

به قول دخترها کامپیوترمان زامبی! شده و باید ویندوزش عوض بشود و معلوم نیست کی و چه کسی اینکار عظیم را بکند...صفحه که باز میشود ده ها پارازیت تبلیغاتی می ایند و گیر میدهند بهت و توی هی ضربدرهایشان را میزنی بروند ولی انها باز برمیگردند و مزاحمت میشوند و روی اعصابند ...صفحه ام بارها میپرد و عکسی میاید ان بالا که عکس دوتا شکم است ..یکی دمبه دارد و بد شکل است و دیگری صاف و خوش شکل ...یکی قبل و یکی بعد از نمیدانم چی هست...ورزش ..رژیم یا جراحی....؟

بیخودی غمگینم ..دلم گرفته ..دلم برف میخواهد ..ایکس کامنت داده و من چقدر خوشحالم ...ناهار هم نداریم تا این لحظه ...ه رفته کفش بخرد برای خودش و من باز هم خوشحالم که او بلاخره میخواهد کفش بخرد برای خودش بعد از سالها ....آدم را یاد خروس می اندازد که میگذارد تمام دان ها را مرغهایش و جوجه هایش بخورند و خودش فعلن لب به غذا نمیزند ....!

ریشه ی موهایم در امده و این بار سفیدهای بیشتری وجود دارد مخصوصن بغل های صورتم کنار گوشها سفید زیاد دارد و قبلن اینجوری نبود ...موهایم بلند شده و من هم حوصله ندارم اینهمه مو را رنگ کنم خودم ...کتا میگوید این موها باید پروفشنال رنگ شود نه خونگی ...! راست میگوید ولی من حتا حوصله ارایشگاه رفتن هم ندارم ...در حالیکه سلمانی همین بغل مان است...وای مثل کوه کندن است برایم خیلی از کارها که باید انجام بشوند ....

 روانشناسان میگویند اینجور وقتها باید ال بل .....

همان که آنها میگویند ....

میایین زنگ میزنین فرار میکنین ؟!

حالا من نمیرسم بیام بخونمتون و کامنت بذارم براتون شما چرا تلافی میکنین آخه؟ باز هم گلی به جمال همین چند نفر که میان میخونن کامنت هم میذارن ..الان دیدم بازدید امروز بیست و یک نفر بوده ولی خشک و خالی ! میان میخونن میروند ....آدم یاد این بچه ها میفتد که قدیم ها میامدند زنگ در خانه های ملت را میزدند فرار میکردند!!

حالا خوشحالم که اقلا می ایید و سری میزنید و میخونیدم حتا خشک و خالی! الان میخوام براتون عکس بذارم از دیروز جمعه بازار لاله زار ...اول برم ری سایز و این حرفها بکنم بعد پیست میکنم...

متاسفانه اجازه ی عکسبرداری نداشتیم و پلیس گیر میداد و این عکسو با عجله و یواشکی برداشتم و تار شد ...

من از اینجا که عکسشو میبینید یک دست قاشق مرباخوری قدیمی و اصل خریدم و (ه) شاخ دراورده بود که: همچین ذوق میکنی انگار قحطی قاشق امده ...بابا اینهمه قاشق توی خونه داری میخوای چکار؟

و او نمیداند که خریدن این چندتا قاشق از این بساطی عتیقه چه حالی میدهد به من ...بیشتر از خرید یک سکه طلا ذوق دارد ....

پ.ن: دخترها دست به این قاشق ها نمیزنن میگن : اوق ...دهنی یه! تازه! صاحباش مردن ..وااااای ...!

گردن بند نقره و فیروزه رو هم از همین بازار خریدم ..

فارسی افغانی....

از لهجه ی شیرین افغانی خوشم میاید و وقتی یک افغانی فارسی خاص خودش را صحبت میکند من با ذوق و شوق گوش میدهم ..

شاپسند توی مجتمع ما کار میکند و عاشق اینم که توی مسیر من قرار بگیرد و من ازش سوال کنم و او جواب بدهد .روزی که شاپسند را میبینم توی خانه لهجه ام افغانی میشود و دخترها کیف میکنند و (ه) دست میاندازد و مسخره میکند ...

دیروز توی پارکینگ به شاپسند گفتم کی به افغانستان میرود ؟ جواب داد: بورج یک مرویم. چرا میپرسی؟ گفتم چندتا کیف و کفش و لباس نو و قشنگ دارم اگه دوست داشتی میتونی ببری برای خواهرات...شاپسند اما گفت : نمیتوانم ..توی راه گیر میدهند به ما...پول هم به اندازه ای میبریم که رفع حاجت کند و چیزی بخریم و بخوریم ..دوزد میزند پول را ....دوزد توی مسیر ما زیاد است ...

دیشب ت مسیج داد که: رویا چند تا شوی باحال افغانی برات ریختم توی فلش بیا ببر ...

فلش را که میگیرم میگذارمش توی دستگاه ..دختر زیبایی میخواند: افغان پسرک روخ( رخ) زیبا داری ...افغان پسرک قد رعنا داری ...

دخترها شاکی میشوند: ماااااااامان ن ن ن .....

بشقابی از دهه ی چهل تا امروز ...

توی این عتیقه ی زیبا چه پلوها که سرو شده و من برای شستن ان چه کمک ها که به مادرم کردم و حالا در اشپزخانه ی من هنوز بو و عطر پلوهای زعفرانی مادر را میدهد که با عشق و صداقت میپختشان....خوشحالم که دارمش ...

خلاء.....

دارویی هست که وقتی میخورم باید یکساعت صبر کنم بعد غذای اصلی رو بخورم ..الان این دارو رو خوردم و هیچ صبر ندارم صبحانه ام را یکساعت دیگر بخورم ..مسخره میباشد ! بنابراین هیچ انتخابی جز نت ندارم که زمان بگذرد ...اول رفتم فیس بوک چند تا لایک زدم و یک پیج باز کردم که خیلی باحال بود .پر از رنگ بود پر از ایده برای خلق کردن پر از خلاقیت و اینجور چیزها ..پر از دلیل برای الکی خوش بودن ...بعد امدم اینجا کامنت ها را خواندم و ذوق کردم و تایید کردم ....

چیزهایی الان جلوی چشمم هستند که میگویند رویا! ما را از اینجا بردار و سر جای خودمان بگذار که خانه ات بشود تمیز و مرتب ! و چیزهایی هستند که میگویند رویا ما را بشور ...مارا گردگیری کن...مارا جا به جا کن....تا خانه ات بشود تمیز و مرتب .....اما من محل نمیگذارم ...

گرسنه هستم و هنوز نباید صبحانه بخورم اما من محل نمیگذارم و چای میریزم توی فنجان و با عسل شیرین میکنم و ......

 ...سخت پوستان ! دیوانگان! سیب زمینی خورها ! حسن کچل ! مرگ مغزی! کما ! جمع اوری زباله برای بازیافت ! خلسه! شراب ! اوردوز! طبل های بیعاری ! ایمان ! یقین! خود باوری ! بهلول! سندروم داون! ماموران الهی ! فرستادگان ...منجی یان......

همه ی اینها می ایند و به من چیزهایی میگویند و میروند ....

...

دنیای نت که برای من بیشتر در وبلاگ نویسی و وبخوانی و گردش در سایت های مختلف و فیس بوک خلاصه میشود یک خوبی داشت:

پوست کلفت شدم و ازین بابت خوشحالم ..

از تک تک دوستانم که هنوز می ایند و برایم کامنت میگذارند متشکرم و دست مهربون همه تونو میبوسم ...