زودگذر..

وقتی ادم احساس کم رنگی میکند نباید زیاد جدی بگیرد چون گول زننده است این حس! و کم دوام و زود از بین میرود و چون تو اعتیاد داری یعنی وابسته هستی و یکی از سرگرمی هایت است نتگردی و اینا بنابراین خود به خود می ایی که چیزی بنویسی برای دل خودت و سبک شوی و عکس آخرین کتابی که در حال خواندنش هستی رو بذاری و دوستانت رو در این حس شریک کنی...کم رنگ یا پر رنگ شدن ما نتگردها و وبنویس ها بیشتر از سه روز عمر ندارد حتی اگر دلمان پر غصه باشد و گرفته باشد و بی حوصله باشیم و روزهای عجیبی را بگذرانیم و لی از خلوتمان که نمیتوانیم فرار کنیم ...

رمان باباگوریو ..

پ.ن: لعنت بر تو گلشیفته !

وابستگی و کم رنگی ...

این روزا توی وبلاگم زیاد پرسه میزنم پرسه های بی حوصله.. بی تایپ.. بی کامنت گذاری ولی پر وسوسه برای تغییر دکور.. تغییر یه چیزایی.. نوشتن پروفایل.. ثبت و حذف یه چیزایی.. و خواندن کامنت های قدیمی و جدید و اینکه این دسته از دوستانی که  کامنت میگذارند برای آخرین پستم( پست کم رنگی) رو چقدر دوست دارم و چقدر واقعی هستند این دوستانم.. و واقعن برای خود من و نوشته هایم،( هر جور که باشد)، به من سر میزنند نه از روی تعارف و اجبار و رودرواسی ..و اینکه چقدر باز دوست دارم قالب وبلاگم رو عوض کنم ولی دوستش دارم اینو ..و اینکه دوست دارم کلی عکس جدید بذارم ولی تردید دارم ...

این پرسه زدن ها رو گاهی لازم دارم و انگیزه میده بهم برای ادامه ی نوشتن و بودن در اینجا ..یه جور زنگ تفریحه و خوبه و من دوست دارم این تنوع رو .. 

 

کم رنگی...

 

مغزهای کوچولو ....

هیچ چیز در روابط اجتماعی به اندازه ی انها که اشتباهات خود را بی رحمانه و با کوته فکری به گردن دیگران میاندازند عصبانی ام نمیکند. آدمهای کوچک مغزی که بسرعت قضاوت میکنند و به سرعت به نتایج قطعی و انکارناپذیر! میرسند و هرگز از دایره ی اتفاقاتی که برایشان می افتد فراتر نمیروند و علت اصلی و حقیقی را جست و جو نمیکنند..انها مغزهای کوچکی دارند که میل به انتقام در انها شدید است و زبانشان پر از نیش و طعنه و حتی در مواردی کوچک کردن و تحقیر خودشان برای بالابردن عزت نفس نداشته شان است...

خداوندا مرا از شر اینان محفوظ بدار...

پ.ن: اضافه میکنم که سرگذشت قهرمان رمان بالزاک و اطرافیانش مرا یاد این اشخاص همیشه ی تاریخ انداخت!!! که دور و بر همه مون هستند و چارچنگولی چنگ انداخته اند به زندگیمان...

تا کتاب هست زندگی باید..

آخرین کتابی که خواندم ..

جرعه جرعه زندگی....

حالا وقت ان رسیده که خانه را نه برای مهمان که برای خودم بسابم .از ان سابیدن ها که فقط مامانم بلد بود و توش پر بود از خلوص و صداقت یک زن خانه دار ..مادر از آن دست زنها بود که قابلمه هایش همیشه پر از غذاهای داغ و متنوع و عطر زندگی اصیل ایرانی بر فضای خانه اش پراکنده و مجله ی گل آقایش کنار اجاق روی میز آشپزخانه با یک نشان کتاب در آخرین برگی که خوانده بودش...

حالا وقت ان است که بیفتم به جان حمام و دستشویی و انقدر بسابمشان که جانشان بریزد بیرون و بعد هم حرص بخورم که بچه ها و پدرشان آب را باز میکنند و تمام زحمتهایم هدر میشود و برق کاشی و سرامیک خراب میشود..و بعد هم کرم مرطوب کننده ی الوئه ورا را بردارم و اگر شستشوهای پی در پی امان بدهد روی دستهایم را کرم بزنم تا خراب نشود و بوی غذا و پیاز ندهد.. آخرش هم بنشینم جلوی تلویزیون و یک فنجان چای یاسمین را نه یک نفس و شتابزده که جرعه جرعه بخورم و ذهنم خالی خالی باشد از بکن نکن ها و باید و نبایدها و چی بپزم چی نپزم و اینا...

بعد هم کتاب جلد قرمز باباگوریو را بردارم و با یک بیم و هراس نفسگیر که خیلی وقتها پشیمانم میکند از خواندن ادامه ی داستان، ادامه بدهم به خواندن و پا به پای بالزاک حرص بخورم و غصه بخورم برای بابا گوریو و دعا کنم زودتر داستان تمام شود و من بروم پی کارم ...و قصه یادم برود و غصه هم همینطور....

بعد هم بروم کمی سوال تاریخ از دخترکم بپرسم تا مطمئن شوم که بلد است غزوه ی خندق و بدر و احد را و بیستش روی شاخش است..... 

چه جالب..

..شکسپیر زنها را دوست نداشت ؟

مجبور بود هر کسی را که دامن میپوشد بکشد ؟! ژولیت ، اوفلیا ،لیدی مکبث،ملکه گروترد ...

از رمان خاکسترهایت را به خانه برمیگردانم ..

پ.ن: از این جمله های کتاب خوشم امد و هوس کردم اینجا بنویسمشون ..گرچه تا در متن کتاب نباشید این جور جملات شاید خیلی معنادار نباشد ..

امتحان با طعم مهمان..

دیروز رفتم برای مهمانم و رزا بلیط گرفتم بروند سینما تا من بتوانم دوساعتی با دخترکم جغرافی کار کنم چون امروز امتحان داشت و من کمی نگران بودم .خاله ی آدم که توی خانه ی آدم باشد آدم همه ش آویزان اوست.. مثل دخترهای من که انگار نه انگار فصل امتحانات است و مدام چسبیده اند به خاله شان و دوست دارند کنار او باشند و چیزهای جدید و بعضن عجیب و غریب از دهان او بیاید بیرون و انها کیف کنند.. تعجب کنند.. ریسه بروند و از خنده روده بر شوند و کلی بر اطلاعات برون مرزی شان افزوده شود و چشم و گوششان هم باز...

انقدر استرس دارم این روزها که ناخوداگاه به دخترکم منتقل کردم دیشب .موقع پرسیدن جغرافی بیست بار پرسیدم و او بیست بار جواب داد که دلتا چیست و چرا افریقا با اینهمه ثروت اینقدر فقیر و بدبخت است و پوشش گیاهی استوا کدام است... و او در جوابم چند بار پرسید: مامان به نظرت الان فیلم تموم شده؟و من گفتم: چه میدونم ..تو جواب منو بده..چرا قاره ی افریقا زمستان ندارد ؟ و باران های موسمی از کجا میوزند و به کجا میروند و ....

....و طفلک را دیوانه کردم و هر چه بلد هم بود یادش رفت به گمانم...

چه کسی گوش میکند؟

اگر بچه هایم مثل خودم خوش شانس نباشند چی؟ باید بهشان یاداوری کنم که همه ی مردها که قرار نیست مثل پدرتان اینهمه عاشق و شیدا و دلسوز و حتی کدبانو (نه زن ذلیل نیستها اصلن!) باشند .پس لطفن کمی چیز یاد بگیرید فرق بین چند تا سس را بدانید اردک را از غاز و غاز را از مرغابی و کبوتر را از قمری تشخیص داده و حداقل پختن یک نوع کیک و شیرینی را بلد باشید و وقتی اجاق تان کثیف میشود حساس شوید و آن کثیفی اذیتتان کند و رنجتان بدهد لطفن..هرگز بیکار نمانید.. وقتی کاری برای انجام دادن باشد آدم احساس خوبی دارد و وقتی حس خوبی داشته باشی ناخوداگاه ان را منتقل میکنی به همسرت و دیگران

لازم نیست هر روز ویتامین بخورید تا قوی و شاد بمانید بجایش کمی بدوید راه بروید برقصید اینقدر به مونیتور نچسبید و از اینترنت بیایید بیرون ( یکی باید به خودم بگوید!) عادت به نت آدم را منزوی میکند و  ...اگر میبینید همسرتان عجیب و غریب شده بدانید ریشه اش در شماست بگردید پیدا کنید...

وای خدایا چه میگویم ؟ چه کسی گوش میکند؟ دخترهای حالا؟!

-------------------

 

انصاف.

اصلن منصفانه نیست که: ادم  چای با عسل و پنیر لیقوان  و نان تازه بخورد و فیلم جالب و زیبای طهران تهران را هم ببیند.. برف هم ببارد ریز ریز ..کلی هم کار داشته باشد که باید انجامشان بدهد ..مهمانش هم رفته باشد مشهد و جمعه بیاید...سرش هم کمی درد کند و تخم چشم چپش از درد تیر بکشد ..همه چی آرام باشد ..برف را از پشت شیشه ی اشپزخانه ببیند و گرمای دلچسب داخل خانه را حس کند و دوستان مجازیش برایش وقت بگذارند و برایش بنویسند و ساعت دیواری خانه تیک تاک کند در سکوت و....

 انوقت بیاید شکایت کند غر بزند گله کند ایراد بگیرد ..نه نه هرگز انصاف نیست..خداوندا بی نهایت سپاسگزارم ..

 پ.ن: فیلم طهران تهران داریوش مهرجویی رو ببینید.

پ.ن ۲: برام بنویسید اگر چی بشه به خودتون حق میدید شکایت کنید از زندگی و اه و ایش را بیندازید و به زمین و زمان بد و بیراه بگید .یک تا سه مورد بنویسید..

پ.ن: این لینک دوست خوبم جناب سید مسیحا است.با من در لذت خواندن پست امروز ایشان شریک باشید.http://sadat-alavi.blogfa.com/

من و اینهمه باید و نبایدها....

بعضی خبرها جدا از ماهیت تلخ و اسفناکی که دارند یه جورایی روی من و شاید بیشتر ما اثر مثبت و پنداموز دارند مثلن چندروز پیش تیتر یکی از اخبار صفحه ی اول یاهو درگذشت اوا اکوال در سن ۲۸سالگی در اثر سرطان سینه بود دختری زیبا مادر دوفرزند و دارای توانایی های ریز و درشت گوناگون در عرصه های مختلف ...میخواهم بگویم از ان دست خبرها بود که تا مغز استخوان من نفوذ کرد و هنوز هم بهش فکر میکنم و کلی درس هم گرفتم و امید به زندگی ام مضاعف شده و دوباره از آن حس های خوب همراه با شکرگزاری و اینکه خدایا شکرت که من هنوز هستم و دارم فرزندانم را بزرگ میکنم و توقع زیادی هم ندارم و آدم مانکن مشهوری هم نیستم! و اینهمه هم زیبا مثل این خانم جوان نیستم و اینهمه هم جوان و ۲۸ساله و پر از امید و ارزو نیستم و از همه چیز راضیم و اینا....و هر وقت بمیرم حسرت به دل نخواهم بود...

شاید برای بیان حق مطلب این یک پاراگراف کافی نباشد و من در این رابطه میتوانم حداقل یک کتاب صد صفحه ای بنویسم و مفهوم را شفاف تر برسانم ولی عصاره ی سخن همین بود که گفتم ...کلن یکی از مهمترین دغدغه های فکری من همین مردن انسان هاست به طرق مختلف ..واینکه من چه مدلی از دنیا خواهم رفت و آیا درد دارد؟ آیا رنج فراوان و طاقت فرسا دارد؟ آیا هولناک است و آیا فرشته ی مرگ با هیبتی خوفناک مرا با خود خواهد برد؟ و اینکه با من چگونه رفتار خواهد شد؟ من که پر از تردید و سستی و خطا و گناه هستم ...من که درونم چیزی میگوید و بیرونم خلاف آن را نشان میدهد...من که گاهی دینی ترین مفاهیم را به سخره میگیرم و همزمان هم خودم را انسان معتقدی میدانم ...با اینهمه تضاد و تناقض بعضن آشکار چه باید بکنم و آیا خداوند و مذهب و متافیزیک گیر تناقضات و تضادهای من و امثال من هستند؟ و برایم برنامه و خط و نشان دارند و به موقع حساب مرا خواهند رسید ؟.....

بروم دوش بگیرم و زندگیم را بکنم ...یه چیزی میشود دیگر..... 

برای شماست که....

برای شماست که باز هم مینویسم ..

از عصر شنبه تا دیشب که بلاخره دنیای مجازی درهایش را به رویم گشود اینترنت نداشتم و به دلایل فنی و مخابراتی و تغییر یوزرنیم و پسوورد و اینجور چیزا من اجبارن چند روزی را با مهمانم و آشپزی و کارهای عقب افتاده ام سر کردم و باید اعتراف کنم که یک جورایی بد هم نبود و اوقات فراغتی بود برای خودش و من الان دوباره سر کارم حاضر شده ام !

جدن خیال داشتم که از این شرایط پیش امده استفاده و ترک عادت کنم ..ولی وقتی همسرم بی مقدمه اعلام کرد: کسی با نت کاری نداره؟! وصل شد!دیدم اولین نفری که با هیجان شیر آب آشپزخانه را بست و با دستان نیمه کفی همه ی زندگیش را ول کرد و امد نشست جلوی مونیتور خودم بودم ..حالا من می ایم و بازدیدهای همه ی دوستان خوبم را پس میدهم و اگر فرصت نکردم کامنت ها را زیرنویس کنم منو ببخشید چون من همچنان مهماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان دارم

-----------------------------

پ.ن: آدم بی ذوقی نیستم ولی هیچوقت مناسبت هارو جدی نمیگیرم و همه ی روزها برایم مثل هم است و ...دیشب در یلدای سال نود، ما بودیم و خواهرم و همسرش و خوراکی های یلدایی و شیطنت های دخترها و اس ام اس خوانی همسرخواهرم و از خنده رو بر شدن هاش و ...من بی تفاوت،  به گذر عمر فکر میکردم و یلدایی دیگر که  بی پدر آغاز شد و ۲۵دی که سالگرد پرواز مادر است.....