حالا وقت ان رسیده که خانه را نه برای مهمان که برای خودم بسابم .از ان سابیدن ها که فقط مامانم بلد بود و توش پر بود از خلوص و صداقت یک زن خانه دار ..مادر از آن دست زنها بود که قابلمه هایش همیشه پر از غذاهای داغ و متنوع و عطر زندگی اصیل ایرانی بر فضای خانه اش پراکنده و مجله ی گل آقایش کنار اجاق روی میز آشپزخانه با یک نشان کتاب در آخرین برگی که خوانده بودش...

حالا وقت ان است که بیفتم به جان حمام و دستشویی و انقدر بسابمشان که جانشان بریزد بیرون و بعد هم حرص بخورم که بچه ها و پدرشان آب را باز میکنند و تمام زحمتهایم هدر میشود و برق کاشی و سرامیک خراب میشود..و بعد هم کرم مرطوب کننده ی الوئه ورا را بردارم و اگر شستشوهای پی در پی امان بدهد روی دستهایم را کرم بزنم تا خراب نشود و بوی غذا و پیاز ندهد.. آخرش هم بنشینم جلوی تلویزیون و یک فنجان چای یاسمین را نه یک نفس و شتابزده که جرعه جرعه بخورم و ذهنم خالی خالی باشد از بکن نکن ها و باید و نبایدها و چی بپزم چی نپزم و اینا...

بعد هم کتاب جلد قرمز باباگوریو را بردارم و با یک بیم و هراس نفسگیر که خیلی وقتها پشیمانم میکند از خواندن ادامه ی داستان، ادامه بدهم به خواندن و پا به پای بالزاک حرص بخورم و غصه بخورم برای بابا گوریو و دعا کنم زودتر داستان تمام شود و من بروم پی کارم ...و قصه یادم برود و غصه هم همینطور....

بعد هم بروم کمی سوال تاریخ از دخترکم بپرسم تا مطمئن شوم که بلد است غزوه ی خندق و بدر و احد را و بیستش روی شاخش است.....