من خیلی گرمم است....

این روزها انجام هر کار کوچکی برای من موفقیت بزرگی است..تابستان که میشود از دو سه دولت آزاد میشوم اما به دو سه تای دیگر گرفتار.....

 گرما دست و پایم را کرخت میکند و از دست گرمای این روزهای تهران بشدت پکرم.بیرون رفتن اصلن جالب نیست و نمیچسبد و صرف ندارد .بنابراین احوالات ، بردن دخترکم به دندانپزشکی و رساندنش به کلاس طراحی و عمل کردن به قول هایی که توی هوای دلنشین بهار به بچه ها داده ام و قرارش را گذاشته ام برای روزهای تیر و مرداد و فکرش را هم نمیکردم که حرارت هوا امان از من بگیرد و باید بچه ها را ببرمشان کافی شاپ دلخواهشان و سینما و کاخ موزه ی گلستان و ....وای وای است...

ولی ..ولی...مادر که میشوی دندت نرم و چشمت کور میشود اساسی..

پ.ن: این روزها اگر آدم بی حوصله ای در بلاگفا باشد اون منم...

پ.ن: باز من خودمو دوهفته ول کردم کلسترول خونم رفت بالای ۲۳۰....ظاهرم نشان نمیدهد ولی هر چی چربی اضافه هست به جای دست و پا و اینا ، میروند توی رگ....

 پ.ن: بازی امین حیایی در سریال ساخت ایران منو کشته ...

پ.ن: دیروز یه عطر خریدم ...تومن ،امروز مثل...پشیمونم

 

این خانه مال من است..

مهمان ها که میروند خانه میشود قلمرو امپراطوری من.. مثل ده روز پیش که دربست در اختیارم بود .لباسهایم آزادتر و بازتر و تابستانی تر میشوند.. ساعات خوابم در اختیار خودم قرار میگیرد.. صبحانه به دلخواه چیده میشود..  دوباره همان نان و پنیر و گردو و عسل .....خامه و تخم مرغ و کره و مربا حذف میشوند..

 گفتگوهای دونفره سه نفره و گاهی همزمان شش نفره پایان می یابد .الودگی صوتی ناشی از اصوات گوشخراش تی وی و صدای گفتگوهای من و ابجی و شوهر شنگول و پر انرژی اش و جیغ های دخترها و تماس های وقت و بی وقت تلفن و موبایل ...سکوت اشنایی خانه را فرا میگیرد که چقدر برای من دلچسب و ضروری ست اما برای دخترها نه..انها جای خالی خاله شان رو خوب حس میکنند و ابراز میکنند و من تظاهر میکنم که : آره واقعن!

توی دلم یک قندان قند اب میشود از عادی شدن روزهای زندگی ..برنامه های روزمره دوباره برمیگردند سر جایشان ..رختخوابهای مهمانها برمیگردند سر جایشان..ظروف مخصوص مهمان برمیگردند سر جایشان...توی ذهنم همه چیز برمیگردد سر جایش ...گلهای فراموش شده ابیاری میشوند..ابروهای پر شده پاک میشوند..سریال ها از سرگرفته میشوند... ..دمبه ها و چربی های اضافه باید آب شوند دوباره و تناسب اندام برقرار شود مجددا...

آشپزخانه سبک و مرتب میشود.. پیش غذا و دسرها حذف میشوند ..کتاب همنام را که در این مدت کنار گذاشته بودم دوباره باز میکنم صفحه ۲۷۸... یک اتیکت که رویش نوشته جوکی، لای این صفحه است که نمیدانم مال چه کالایی بوده..آن را برمیدارم .. یک هفته پیش با مداد رویش نوشته ام: شنبه ۲۴تیر وقت ارتودنسی نیکی ..تلفن به میم و ت ..

من در منزل پدر

 

 

ادامه نوشته

وفای به عهد..

نویسنده: من( بینا)
پنجشنبه 8 تیر1391 ساعت:13:16
 
 
 
بی‌خبر از همدیگر خوابیدن چه سود/

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود /

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید /

ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود/
 
پ.ن: دوستان خوبم امروز به عهدم وفا میکنم گرچه با تاخیر  تعداد عکسهای سفرم زیاد نبودن و شرایط برای عکاسی مناسب نبود بنابراین فقط دو سه تایی رو در ادامه مطلب خواهید دید ..مجددا از همه ی دوستان خوبم که زحمت کشیدن و برام وقت گذاشتن و اشعار زیبایی ارسال کردند بی نهایت تشکر میکنم و پسوورد رو براشون خواهم فرستاد .دوستتون دارم همیشه
 
پ.ن: شعر بالا رو انتخاب کردم  چون اشکمو در اورد و تلنگری بود برام..ممنون بینای عزیز..
 
بعدنوشته: دوستان برای همه تون پسوورد خواهم داد دیر و زودش بستگی به سرعت نت داره که الان خیلی پایین هست و من تا الان فقط برای دونفر موفق شدم
 
برای صبا : صبا جون ادرست رو دوباره برام بذار ...
 

تی تی پی تی هایی برای زنده ماندن..

نامه ی ۲۱

تازه فهمیدم که دیگه برای خرید وسایل جدید توی خونه مون جایی نیست.. تو بگو یه ماهیتابه ی کوچولو که از رنگ بدنه ش خوشت امده و خیلی چشمتو گرفته و هوارتا قیمت دارد ...نه.. میخواهی کجا جاش بدی ؟ باز مردن یادت رفت ؟ هان؟ چه ربطی داره ؟ ربطش اینه که تا میاد مردن یادت بره کلی خریدهای غیرضروری میکنی و بزور میچپانیشان توی سوراخ سمبه های زندگیت ...

سیلویا خرید نباشد من مردم ...از ان دست موجوداتی هستم که مرگ عزیزی یا هر انسانی، مرا بدجوری تکان میدهد .. از ان تکانهای ریشتر بالا که تا چندروز افسرده ام میکند و ملت پا میشن برام وقت دکتر و دوا میگیرن ...مرگ دوست وبلاگی ام از این دست تکانها بود سیلویا ..حتی مرگ تو ! بعد از ۵۰سال !

همسر بخت برگشته ام حالا یاد گرفته که اینجور موقع ها که از مردن های زود هنگام آدم های اطرافم کلافه ام و مدام لای کارهای روزمره ی زندگیم بی هوا ازشون حرف میزنم، سوییچ را برمیدارد و بی مقدمه میگوید: بریم هایپر استار ؟ من میگم : برا چی؟ میگه بریم کمی بچرخیم و تو تی تی پی تی *بخری؟

 و من توی نقش و نگارهای فریبنده ی اجناس فروشگاه هایپر استار،مرگ صبا را یادم میرود و چشمم می افتد به تابه ی بنفش رنگ کوچک و هوس میکنم تویش نیمرو بپزم و میخرمش و الکی خوش میشوم و همسرم از الکی خوش شدن من  خوشش می اید و اجبارن برای قیمت ان غر نمیزند و میخریم و من بعدش میگویم : یه روز منم میمیرم این تابه میمونه برای ورثه( میترسم بگم برای هوو چون آقای ه حساسیت داره مثلن!) ....اینجور وقتها سیلویا، همسرم راه دیگری به نظرش نمیرسد جز : پس بریم پسش بدیم؟!

پ.ن: تی تی پی تی : اصطلاح مخصوص مامان بود که به جای خنزر پنزر بکار میبرد..

پ.ن: امروز دخترها می ایند با خاله شان و من در آخرین ساعتهای تنهایی ام هستم سیلویا...

پ.ن:باید به قولم وفا کنم و عکسهای سفرم را برای دوستانم بذارم توی بلاگم ...ولی اصلن نشد که من درست و حسابی عکس بگیرم ...جز چندتایی که توی منزل پدر و خاله جانم گرفتیم...

 

صبا مامان هانی نشد............................

وای خدایا ...باورنمیکنم رفتن صبای عزیزم رو ... همین چند دقیقه ی پیش رفتم بلاگش ازش خبر بگیرم باردار بود ..دیدم همسرش از سفر ابدیش نوشته ...دیوانه شدم ...حالم بده خیلی بده ...همه ی دردامو و غصه هامو و مرگ پدر رو و همه چیزای زندگی رو یادم رفت....چقدر امروز خوش بودم خدایا ....باور نمیکنم ..عکسشو دارم با چادر مشکی صورت مهربون در شیراز زادگاهش کنار همسرش که عاشقش بود خیلی خیلی عاشق بود...

صبا قرار بود مامان هانی بشه ولی نشد.........................................................حتی نمیتونم بنویسم روانش شاد ...خدایا خیلی جوون بود ...............................قلبم تند میزنه خیلی تند ...

پ.ن: امروز بعد از مدتها بی خبری از صبا مامان هانی باورم نمیشه که بیشتر از ( به گمانم)سی بار کلیک کردم روی ادرسش و رفتم توی خونه ی مجازیش و بال بال زدم ...نمیدانم شاید برای خودم بال بال میزدم؟! ..همش فکر میکنم آدمهای توی نت و دنیای مجازی که مرگ ندارند ...شاید مرگ صبا هم مجازی باشد ...چقدر الان من احساساتی هستم شدید ...عقلم کجا رفته ؟ هر کجا که رفته باشد من احساسات الانم رو دوست دارم صبا.....

ناهار و فیلم و اینترنت بدون بچه ها تا چهار شنبه...

هنوز اینجا توی نت ادم ها پست میگذارند کامنت میگذارند به هم سر میزنند به روز میکنند واقعن برام جالب بود که دیدم  دوستانم همچنان می ایند و مینویسند و عکس میگذارند ..من که حس نگرفته ام هنوز ..گرچه من هم مینویسم الان ..نمیدانم چرا واقعن؟... چه تنهایی دلچسبی دارم من اینروزا و خواستم که همه بدانند.. برای همین دارم مینویسم..

الان ساعت ۲و۳۵دقیقه ی بعد از ظهر است ..کمی خوراک لوبیا و کنسرو ماهی ودوغ کاله ناهار من است و خوشمزه است ..تماشای فیلم جیا برای بار دوم هم برایم جذاب است ولی وسطاش اه اه هم دارد  و چندشم میشود برای دومین بار و موقع تماشایش سوگند میخورم که وقتی ایجکت رو زدم و دی وی دی را بیرونش اوردم از وسط نصفش کنم و راست بیندازمش توی سطل زباله و رویش پوست های کلفت هندوانه و هسته های الوزرد را بریزم ...

توی سفر مربای پوست هندوانه ای خوردم بسیار لذیذ که قدمت ۴۳ساله داشت قد عمر من ..وای هنوز باور نمیکنم ولی حقیقت داشت به خدا..و چایی که قدمت ۳۵ساله داشت و هنوز عطرش باقی مانده بود ..و من دوربین دم دستم نبود که ازشون عکس بگیرم...

از دوستانم : امیر عزیز، یگانه نازنین، بینای مهربون، همه ناز نازنین، ونوس نازنین، مخابراتی بامرام و با محبت، صبای گلم،بهار نازنین، نرگس فانوس به دست نازنین،فروغ عزیز، سعید و امنه ی عزیز، سید عظیمی عزیز، لیلای عزیز و ایمان عزیز برای اشعار زیبایشان و از  فریده ی عزیز و آذر گلم برای حضور گرمشون ممنونم ..

برگشتن..(1)

دخترها را میگذارم پیش دایی ها و خاله شان و خودم و همسرم تنها برمیگردیم تهران .. سالهاست که این شکلی در خانه مان تنها نبوده ام.. حس بی نظیری ست که تویش احساس گناه و عذاب وجدان هم نیست چون مطمئنم که انجا( توی غربت زادگاهم) به بچه ها خوش میگذرد ..استرس تقریبن ندارم.. سالگرد پدر خوب انجام شد البته با کمی حواشی و چیزهای عجیبی که همیشه توی زندگی های ادم ها وجود دارد در اینجور موقع ها...

یک لایه جدید امده روی پوستم ..یک نوع ضخامت اضافه برای ادامه ی زندگی که اسمش هست پوست کلفتی و از هدایای ویژه ی خداوند است که هر وقت مصلحت بداند به من عطا میکند..

از همه ی دوستان خوبم که  وقت گذاشتند و اشعار زیبایی را انتخاب کرده و برام فرستادند بی نهایت تشکر میکنم ..زود برمیگردم و تشکر ویژه ام را  تقدیم و به عهدم وفا میکنم ..

سفر...

عازم سفرم .همه تون رو میسپارم دست خدای مهربون تا اواسط تیرماه

برام شعرکوتاه بنویسید. وقتی برگشتم سه تا از اشعاری که  بیشترین اثر رو همون اول روی روح و روانم میگذارن رو انتخاب میکنم و عکسهای سفرم رو بهشون هدیه میدم...البته اگه عمری باقی باشه و به قول پدر : بگو ایشاا...

خودم این قسمت از یک ترانه رو که خیلی دوست دارم میذارم براتون اگه دوست داشتین میتونین این ترانه رو کامل کنین: 

کاش شعر سفر بیت آخرین نداشت ........عمر کوچ من و تو دم واپسین نداشت