مهمان ها که میروند خانه میشود قلمرو امپراطوری من.. مثل ده روز پیش که دربست در اختیارم بود .لباسهایم آزادتر و بازتر و تابستانی تر میشوند.. ساعات خوابم در اختیار خودم قرار میگیرد.. صبحانه به دلخواه چیده میشود..  دوباره همان نان و پنیر و گردو و عسل .....خامه و تخم مرغ و کره و مربا حذف میشوند..

 گفتگوهای دونفره سه نفره و گاهی همزمان شش نفره پایان می یابد .الودگی صوتی ناشی از اصوات گوشخراش تی وی و صدای گفتگوهای من و ابجی و شوهر شنگول و پر انرژی اش و جیغ های دخترها و تماس های وقت و بی وقت تلفن و موبایل ...سکوت اشنایی خانه را فرا میگیرد که چقدر برای من دلچسب و ضروری ست اما برای دخترها نه..انها جای خالی خاله شان رو خوب حس میکنند و ابراز میکنند و من تظاهر میکنم که : آره واقعن!

توی دلم یک قندان قند اب میشود از عادی شدن روزهای زندگی ..برنامه های روزمره دوباره برمیگردند سر جایشان ..رختخوابهای مهمانها برمیگردند سر جایشان..ظروف مخصوص مهمان برمیگردند سر جایشان...توی ذهنم همه چیز برمیگردد سر جایش ...گلهای فراموش شده ابیاری میشوند..ابروهای پر شده پاک میشوند..سریال ها از سرگرفته میشوند... ..دمبه ها و چربی های اضافه باید آب شوند دوباره و تناسب اندام برقرار شود مجددا...

آشپزخانه سبک و مرتب میشود.. پیش غذا و دسرها حذف میشوند ..کتاب همنام را که در این مدت کنار گذاشته بودم دوباره باز میکنم صفحه ۲۷۸... یک اتیکت که رویش نوشته جوکی، لای این صفحه است که نمیدانم مال چه کالایی بوده..آن را برمیدارم .. یک هفته پیش با مداد رویش نوشته ام: شنبه ۲۴تیر وقت ارتودنسی نیکی ..تلفن به میم و ت ..