چی بگم؟

نیامدم بگم که شیطونه میگه اینجا را کلن بکوبم و بازسازی کنم یا بکوبم و اصلن نسازمش و روی ویرانه هایش چیز بنویسم و بیام ببینم کی امده کی نیامده.. نه.. اینها حالا دیگه حالمو بد میکنه ..و نیامدم بگم مراقب خودتون باشین و مسواک خوب بزنید روی هر دونه دندون تون ده بار از بالا به پایین و روی زبانتان رو هم برس بزنید که دهانتان همواره خوشبو بماند یا نیامدم بگم که تابستان نزدیکه و کمی بیشتر برای عطر و مام رول و خوشبوکننده ها هزینه کنید یا مثلن رو بنویسید مثلا و مثل من با ادبیاتتان که از قدیم برایتان مانده لج نکنید ..یا صاف راه بروید و پشتتان را خم نکنید که پیر و مسن دیده شوید یا نیامدم بگم که بالزاک بخوانید حظ ببرید یا فیلم اینجا بی من رو ببینید و کیف کنید چون من دیدمش دیروز و کیف کردم و اینا...امدم بگم که شاید دیگر برای من اینجا نوشتن کافی باشد و ......شاید هم کافی نباشد بستگی دارد به حال و هوای من در روز یا ساعتی خاص که باز خر بشوم و زندگیم را ول کنم بیایم و با پشتکار مزخرف و مضحکی باز هم از خودم و احساساتم بنویسم ..

الان که درجه ی تمایل من به نوشتن تقریبن زیر استاندارد وبنویسی ست و خوشم با چیزهای دیگر و دلم هم کمی گرفته و کلی هم دلیل دارد برای گرفتگی اش...و من خوشم نمی اید که دلم را ارزان بیرون بریزم ولی توی ذاتم هست که اینجوری باشم و این خوب نیست دوستان عزیز....شاید بیایم و به این پست پی نوشت هایی اضافه کنم شاید...

پ.ن: اگر خواستید قضاوت کنید لطفن با وسواس و احتیاط اینکارو بکنید ...

پ.ن: سریال نفس گیر ۲۴ برنامه ی این روزهای من.. تند و تند و پشت سر هم ...دیوانه ی ریتمش هستم ..هیجانش را کم داشتم توی زندگی شاید ..دلم داستانی میخواست که عاجز باشم از پیش بینی اش ..غافلگیرم کند دم به دم ...امروز اول خرداد ۹۱

پ.ن: چقدر پی نوشتن خوب است ...توی پی نوشت ها میخواهی بگویی از سر نگرفته ای ولی ادامه میدهی...مثل چهل سالگی آدم میماند که دلت میخواهد زندگی را از سر بگیری ولی دیگر دیر شده و فقط حق داری ادامه بدهی....

یک ماده داروئی مفید در سیب، پیاز و چای سبز!

از وبلاگ مداد سیاه نوشته ی فرزام شیرزادی

فرزام شیرزادی:پسرم، اگر در آينده كارگردان شدي و سريال ساختي، داستان يا رمان نوشتي و مردم سريال يا كتابت را كپي نكردند و كپي آن را هم نخريدند، خوب است كه از آنها تشكر كني و قربونشون بري.پسرم، كپي كردن كار بي‌تربيتي‌اي است. اگر يك روز كتاب «ماشاءالله‌خان در دربار هارون‌الرشيد» را براي بچه‌ات خواندي و بعد او پرسيد اين كتاب را چه كسي نوشته، اگر بهش نگويي«ايرج پزشكزاد» بي‌تربيتي‌ كرده‌اي. كار بي‌تربيتي از كپي كردن بدتر است. پسرم، اگر سريال، فيلم، كتاب، موسيقي و بر فرض محال، حتي «تئاتر»ي خوب فروخت، دليل خوب بودنش نيست. در روزگار ما فيلمي با بي‌اعتنايي به هشت سال جنگ عراق عليه ايران، همه چيز را به مسخره گرفت و بيش از شش ميليارد تومان هم فروخت. پسرم، در روزگار جواني ما چند صد هزار نفر كه همه ظاهراً دوستدار موسيقي«دامبولي‌» بودند، بليت 150 دلاري مي‌خريدند تا در كشور همسايه بروند به كنسرت خوانند‌گان دامبولي. پسرم، اگر سريال ساختي، تكه‌پراني‌هاي شبه‌‌اجتماعي را زوركي در آن نچپان كه مردم تلقي سياسي از آن داشته باشند و ذوق‌زده شوند و خوش‌خوشان‌شان شود. پسرم، اگر موسيقي آغازين سريال تو هيچ ربطي به محتواي آن نداشت ايرادي ندارد، لااقل ترانه‌اي را كپي نكن كه قبلاً ديگران آن را ساخته‌اند و خوانده‌اند. پسرم، اگر روزگاري به حساب خودت سريال كمدي- تاريخي ساختي، هر كاري دلت خواست به اسم طنز نكن. هر اثري بايد ساختار داشته باشد. به اسم ساختارشكني هر جوك بامزه و بي‌مزه‌اي، از «گم كردن ليف در حمام» تا «به روح اعتقاد داري» را هر جا قافيه تنگ آمد خرج نكن. زبان محاوره‌اي دوران قاجار را با زبان اراذل و اوباش امروز كوچه پس‌كوچه‌ها در هم نياميز با اين توجيه كه هنوز قسمت‌هاي بعدي مانده و كار را مي‌توان جمع و جور كرد. پسرم، موسيقي كشورهاي ديگر به دوران تاريخي ما نمي‌چسبد. موسيقي آنها را كپي نكن. پسرم، اگر سريالت چند شخصيت داشت و حذف شخصيت‌هايي مثل وزير جنگ يا شوهر زن آشپز خللي در روند كارت به وجود نياورد، يعني ساختار سريالت مي‌لنگد. پسرم، در جغرافياي سياست‌زده، هرچه هر كه بگويد تعبير سياسي از آن مي‌شود و در آرام‌ترين حالت ما‌به‌ازا پيدا مي‌كند. براي فروش كارهايت عوام‌فريبي نكن. پوپوليست نباش. موج‌سواري هم نكن. پسرم، سريالي نساز كه اگر عده‌اي چند قسمت آن را نديدند به روند ادامه داستان لطمه نخورد و براي ديدن قسمت‌هاي بعدي اصلاً برايشان مهم نباشد كه چند قسمت را نديده‌اند. پسرم، براي فيلمنامه‌نويس شدن لازم نيست زبان‌شناس باشي، اما براي ديالوگ‌نويسي، واژه‌هاي مهجور 400 سال پيش را با كلماتي كه سه چهار سال از عمرشان مي‌گذرد نزن تنگ هم. پسرم، اگر كسي از تو انتقاد كرد به جاي عصبانيت يك بار ديگر يادداشت او را بخوان.
---------------------------

از اقای شیرزادی متشکرم.

از وبلاگ مداد سیاه نوشته ی فرزام شیرزادی

نامه ی بست و یکم

وقتایی که اینجوری مثل الان گیج میزنم، پراکنده و درهم برهم مینویسم با کلی غلط تایپی ..وقتایی که خوب خوابیدم و داخل مغزم همه چی تنظیم و ردیفه و تمرکزم بیشتره بهتر مینویسم و سریعتر میگیرم مثل دیروز که خیلی روز خوبی بود و مثل امروز نبود که روز خوبی رو شروع نکردم یعنی داغونم ها سیلویا..له له !! روز منو بی خوابی شب قبلش خراب میکنه وگرنه میدونی که من کلن ادم خوشبختی !! هستم ..از اون خوشبختهای خاص که زیر تریلی موندن و موندن و میمونن تا اخر، ولی بازم خوشبختن...

دیروز دخترکم کلی شعر و جملات قصار تحویلم داد که من خوشم اومد و سعی کردم به خاطر بسپرمشون ولی حالا یک کلمه ش هم یادم نیست !  امروز امتحان اصلی ادبیات داره و من نگرانم.. چون این دختر بدجوری میفهمه و تیزه و حیفه که با یه بی دقتی مسخره ، بیست نگیره ..

دیشب توی خواب سالگرد پدر بود و من قبرشو خیلی خوشگل درست کرده بودم ولی هرکاری میکردم شمع ها روشن نمیشدن که نمیشدن ..کبریت میزدم باد خاموش میکرد و من غم پدر یادم رفته بود و دنبال راه حل میگشتم برای شمع ها ...

ری لاکس...

ریکاوری..

این همان ریکاوری ست که مدتهاست دنبالش بودم و حالا پیش امده و من حالم خوب است و کیفم کوک گرچه من هرزمان حالم خوبست و کیفم کوک ، دلواپس میشوم  و بوهای نامطبوع به مشامم میرسد اما حالا فقط لحظه رو عشقه و بی خیال ال و بل و جیم بل و اینا...

پ.ن: دوست داشتم خداوند مرا موذی و اب زیرکاه می افرید ..!!!

پ.ن:با لیست ساده لوحی های من میشود چندین جلد کتاب نوشت..

پ.ن: فکر کن ادم یک عالم مرگش باشد بعد خیلی راحت ازت بپرسن : تو چه مرگته آخه؟!

پ.ن: بلاگفا بازی درمیاره و متاسفانه چندروزه که نمیتونم احوال دوستان رو بپرسم . دست همگی رو به

 گرمی میفشارم و انشاا..تا بعد..

پ.ن:  چقدر این همنشینی رنگ خاکستری و صورتی رو دوست دارم اینجا..

 

احترام اندره ...

عمه ی اندره ب. یک شال گردن به او داده که هم خیلی سنگین است و هم خیلی جلف. عمه هرروز مراقب است ببیند ایا اندره وقتی بیرون میرود ان شالگردن را می بندد یا نه ...و او با پیراهن استین کوتاه میرود خداحافظی میکند و بعد در راهرو پیش از رفتن سریع کت و پالتویش را میپوشد...

از یادداشتهای روزانه ی البر کامو

تزریق....

انگار یه دفعه یکی امد و هلم داد نشاندم اینجا و کلیک کلیک ..حالا من اصلن حوصله نداشتم ها برای نوشتن..این چه کششیه که نت داره ؟! یا نوشتن داره؟ کدومش؟ نمیدانم...وقتی ۴ساله توی وبت مینویسی خب لابد هنوز کشش وجود داره و دست بردار نیست.. و تو دلت می خواهد  بیایی و برای  اونهایی که میخوانندت بنویسی که امروز قسمتی از سرگذشت جین استین رو دیدی توی فیلم جین شایسته و خوشت امد و قشنگ بود یا اینکه میخوای بگی اگه بشه از امشب کتاب کافکا در کرانه رو استارت میزنی یا مثلن بگی که امروز از طریق پست دوستی با نویسنده ی جدیدی اشنا شدی که وبلاگ هم داره ( بعدن در مورد این کشفم مطلب مینویسم )

فیلم دیدن و کتاب خواندن و نت گردی در کنار قسمت های جدی زندگی مثل تزریق ژل میماند به حفره های خالی پوست ..مثل بوتاکس برای بی حس کردن گوشه ای از پوست زندگیت ..ژل که بزنی بوتاکس که بکنی پوست زندگیت کمی جوان میشود موقتی و تو راهی را که تا به حال رفتی رو بازهم میروی....

تکه ای از فیلم...

کافه مخلوط نان یانگ...

وقتی از من میپرسن چه سبک موسیقی دوست داری و گوش میکنی واقعن میمونم چه جوابی بدم یعنی من  درهم( ولی نه کیلویی !) موزیک گوش میدم و نمیتونم بگم کدوم نوع و سبک و کدوم صدا و کدوم خواننده رو دوست دارم و همون رو فقط گوش میدم و امکان نداره چیز دیگه ای یا کس دیگه ای رو گوش بدم و اینا...نه اینجوری نیست ..یه روز از یه ترانه ی خواجه امیری خوشم میاد از سه تای دیگه ش نه.. یه روز از دویست تا ترانه ی گوگوش فقط اینو خوشم میاد که میگه: هیچکی مثل تو نبود .....یه روز هم حالم از یه ترانه ی حمیرا و مهستی بهم میخوره و یه روز دیگه ده بار ترانه ی فرشته ی سیاوش قمیشی رو گوش میدم... اصلن اکثر چیزا برای من میکسش خوبه مثل دکوراسیون خونه که هم سنتی توش هست هم مدرن هم کلاسیک هم ویکتوریایی هم من دراوردی هم پیشنهادی هم اجباری ...یا لباس هام، همه جوره میپوشم اما با شرط اینکه توی ذوق نزنه به چشم نیام ولی شیک باشه مد هم اگه بهم بخوره دوست دارم وگرنه عمرن...حالا نمیدونم چرا اینارو نوشتم میخواستم بی ربط بگم که : یکی از بهترین سوغاتی های مالزی برای من بسته بندی های متنوع کافی میکس هاش هست که نیمی از بار منو تشکیل داده بود و هنوز هم دارمشون .این یکی که عکسشو میذارم رو حتمن اگه پیدا کردین بخرین .. این حق شماست که طعم دلچسب و اصیل یک قهوه ی مخلوط رو بچشید..

نان یانگ نام کمپانی تولید کننده ی این کافیمیکس هست ..

پ.ن: آذر یادم اورد که بگم دوست داشتن طعم اینجور نوشیدنی ها بستگی به ذائقه داره و میتونه سلیقه ای باشه ..

همینم اینروزها و دوست دارم باشم....

نامه ی بیستم

برای انکه ادای ادمهای شاد رو در بیارم همه کاری میکنم سیلویا.. اما دل تنگم سر جاشه.. بغض هام چسبیده به گلوم.. اشکم دم مشکمه.. اما با وجود اینا صورتمو بزک میکنم.. سریال ۲۴رو میبینم و میرم تو نخش عمدن که مثلن همه چی روبه راهه.. تغییر دکور میدم ..لاک میزنم ..چای ارل گری دم میکنم و از عطرش مست میشوم..یا میرم گلدون درست میکنم ازش عکس میاندازم که برم توی مسابقه ی دوستی شرکت کنم که بگم من هم هستم.. میتونم.. و همه چی رو به راهه..  یا میرم توی سایتهای اشپزی و دنبال غذاهای جدید و مزه های متفاوت وقت گذرونی میکنم.. هیچ چیزی توی دلم جور نمیشه این روزا ..حالا تو هی نگو که شاد باش بخند چی شده مگه و اینجور چیزا..که خودم همه شو بلدم ولی مگه قرار نیست اینجا بیام و خودمو بریزم بیرون ؟ هان؟ اشک که می اید ریملهای سیاه سر میخورند زیر چشمانم که زیبا شده بودند و پشت دستم هم به دنبال ان سیاه میشود ..

برای انکه زندگی جاری باشد هرکاری از دستم بربیاید میکنم.. از پسرکی ده تا جوراب مردونه میخرم و خوشحال میشه و جورابها را میذارم کنار ده ها جوراب دیگه ای که این شکلی خریداری شدن و نمیدانم باهاشون چکار کنم یعنی میدونم ولی هنوز هیچ کاری نکردم ..سیلویا صدساله که تصمیم دارم برم استخر برم یوگا برم کلاس نقاشی با اکریلیک و برم به میم و ت و پ و...سر بزنم ولی نرفتم ...دیوانه وار خرید میکنم توی این گرونی ...پولهاست که میرود.. پول های افسرده.. پول های بیچاره ..بعد چیزایی که میخرم رو خیلی دوست دارم.. کوچولو و کم ارزشند ولی شادم میکنند برای مدتی...چقدر شماره ی موبایل دارم از دوستانم هم دوستان مجازی ام در اینجا و هم دوستانم در زندگی خارج از نت ...همه شون رو سیو کردم توی گوشی ام و هی امروز و فردا میکنم براشون اس بدم ولی...ولی یه روز اینکارو میکنم سیلویا ..

نمیدانم ولی این روزا دست به هرکاری میزنم حس میکنم کارمن نیست و من ساخته نشده ام برایش ..برای مادربودن همسربودن فرزند بودن خواهر بودن دوست بودن ...چقدر برایم مسخره بنظر می اید کارهایی که میکنم..مثلن عکس که میگیرم و میذارم توی بلاگم که برود توی یک مسابقه شرکت کند مثل یک شوخی میماند مثل یک پل برای عبور از ان لحظه ..مثل ارزش یک دلخوش ..میخندم و رد میشوم و میگم خب این از این ..حالا برم کاهو بشورم و بعدش زنگ بزنم دخترک که با دوستش رفته نمایشگاه کتاب ..یادم امد که وقتی به من گفت مامان نمایشگاه میای؟ من چه با سرسختی مقاومت کردم : وای نه نه اصلن ..امسال نه .. 

عکس برای مسابقه ی پردیس

--------------------------------------------

این هم عکس گلدون کاکتوس خودم که دیشب درستش کردم و منتظرم کاکتوس ها بزرگ بشن تا بهار سال بعد اگه عمری باقی بود عکس بزرگسالیشون رو بذارم

 

هر چی میخواین بردارین...

به کدام یک نیاز دارید ؟ بردارید...عشق؟ بخشش؟ایمان؟صبر؟آزادی؟صلح و آرامش؟ قدرت؟الهام ؟ اعتماد؟تندرستی؟

پ.ن: راستی برای شفای رضا داوود نژاد عزیز هم دعا کنیم ...

پ.ن: پروین بی وبلاگ عزیز کجایی خواهر؟ خوبی؟

آخیش....بیایید یه فنجان چای بریزم براتون...

نامه ی نوزدهم.

دیدم هنوز بقایایی از من مانده و میشود امد و اینجا بازهم چیزهایی نوشت ..کفشهام لباسام کیفم موبایلم نگاهم دستام پاهام و کمی تا قسمتی از مغزم و یک کامپیوتر و کلیدهای کیبورد و تیک تاک ساعت دیواری پشت سرم و اینجور چیزا...کامنت های تایید نشده را میخوانم و گوشه ی لبم لبخند عمیق و خسته ای مینشیند برای تک تک شان و دلم میخواهد همه ی کامنت هایم را زیرنویس کنم ولی اینکار مثل کندن کوه بنظرم میرسد و تصمیم میگیرم فقط انهایی را زیرنویس کنم که سوال پرسیده اند و زشت است که بی جواب بمانند ...

ولی سیلویا یه چیزی: این چند روز بی نت خیلی هم بد نبودها یعنی دیدم میشود اعتیاد به نت را ترک کرد به شرطی که جایگزین پرقدرتی مثل همان که من داشتم داشته باشی که اجدادت یادت برود.. سن و سالت یادت برود.. اسمت هم یادت برود و اگر ازت بپرسند چند تا بچه داری و دخترن یا پسر تو برای لحظاتی هنگ کنی و باز هم یادت برود !...حالا حدس بزن ان جایگزین که نزدیک بود اعتقاد مرا به خدا از بین ببرد چی بود؟ میترسم بگویم و تو با خونسردی یک روح آرام و کله خر بهم بگویی : همین؟!....

امروز تا شب خودمم و این قوری و فنجان و تی تایم و تی وی و یک هپی دی واقعی....

خدایا متشکرم.

نامه ی هیجدهم

سیلویا امروز ۴اردیبهشت تولد پدرم بود پارسال همچین روزی رو فراموش کرده بودم و روزبعدش یادم امد که به بابا زنگ بزنم زنگ که زدم خندید و گفت دیروز تولدم بود و من خندیدم و گفتم ببخشید بابا بس که گرفتارم به خدا تاریخ تولد خودمم یادم میره .....یکسال بعدش به خواب هم نمیدیدم که امسال نمیتوانم و نمیشود که به بابا زنگ بزنم چون بابا دیگه نیست نه توی خانه نه توی مغازه نه توی بانک نه در حال نماز نه هیچ جای دیگر روی زمین...

عکسش رو گذاشتم توی فیس بوک و تولدش رو بهش تبریک گفتم ..نمیدانم سیلویا حس کردم بابا هم میتواند در فیس بوک باشد و شاید تبریک مرا بخواند و شاد شود که امسال سر موقع بهش تولدش رو تبریک گفتم...میدانم خنده دارست ولی من با سادگی غیرمعمول و عجیبی این حس خوب رو دارم..عجب دوره زمونه ای شده ..

سیلویا دو تا غم دارم و بلکه هم بیشتر ..دلم یک مشاور میخواهد که بیطرفانه قضاوت کند و به من راه را نشان دهد ..به هرکسی فکر میکنم برای مشورت هر کدومشون یه اما دارن ..یکی نگاهش مذهبی و شرع پسند است دیگری نگاهش متعصبانه است.. دیگری هیچکدام اینا نیست و کاملن غرب زده است و دموکرات و من نظر هیچکدامشان را نمیپسندم ..از اظهارنظر هر سه نفر میترسم .. یک مشاور خانواده مطمئن هم میشناسم که خب میدونم کاملن تخصصی راهنماییم میکند ولی عیبش اینجاست که فامیل است و نمیشود.....

بگذریم سیلویا نامه که میخوام برات بنویسم قبلش کلی چیز توی ذهنم است ولی نوشتن را که شروع میکنم همه اش میپرد و چیزهای دیگر می اید که یا قرار نبوده بنویسم یا دوستشون ندارم ...حالا این نامه را داشته باش تا بعدن ...

استریپ داون....

این روزها یاهو رو که باز میکنی یا نه بهتر بگم باز میشه خودش، کارداشیان ها همچنان در حال استریپ داون هستند.. یکی را در بالیوود کشته اند..و اینجا هم تلویزیون را که باز میکنی سریال مسیرانحرافی مارو به طنز تاسف باری آلود و فلنگ را بست و پولها رفت توی حساب های بانکی فرزاد حسنی و بهنوش بختیاری و جناب پورسرخ و اینا...و ما هم که طبق معمول هویج.. خداروشکر که ما که ندیدیم و توی خانواده ی چهارنفری ما دخترک تنها بیننده ی ان بود و با دیدن ناز و غمزه ی بازیگران مطررررررررح !!چقدر صادقانه و خالص کیشمیشی میخندید و آخرش گفت : من که نفهمیدم چی شد!!!

صدای علی اصحابی دور برداشته توی فضای سالن خانه ی ما: چی شد اون خاطره هااااااااااکجاست اون حال و هوااااااااااااااااااااا...چقده دل نگرووووووووووووووووووووووووونم ...واسه ی خاطره هامون.....( یه همچین چیزایی...) و من دلم پر میشود.. چشمانم هم ...بچه ها که باشند نمیتوانی که این دل و دیده ی پر را خالی کنی.. ناچار میریزی توی خودت و میذاری شون برای یه روز دیگه توی خلوتت ..یه شنبه روزی که بنشینی و با خیال راحت به موجی از ابتذال که تویش غرق هستی و حالیت هم نیست فکر کنی و نگرانی هایت در حد رتبه اوردن های آوا و مهران و شیما  و ایرادهای رقص های انهایی باشد که خردادیان در مسند یک فوق تخصص! (که استیون هاوکینگ بی فرم و بی استخوان ...باید بیاید روی دستش آب بریزد،) خیلی جدی و بی شوخی بگوید : ریتم رو نمیشناسی خانومی ..بدنت خشکه ..کمر رو باید روی فرم اهنگ تکون بدی ..باید بیشتر تمرین کنی  برو عزیزم .....

وای نه......

قرمه سبزی ما و قرمه سبزی قدیما..

نامه ی هفدهم

مامان میگفت سبزی قرمه باید تاحد جزغاله شدن سرخ بشه و تمام موادش هم همزمان باهم ریخته بشه توی قابلمه ...بعدش یادمه ما انگشتهامونو هم با قرمه سبزی های مامان میخوردیم..حالا وقتی به سبزی های سوخته شده و قهوه ای توی ماهیتابه ی خودم  نگاه میکنم برام سخته اینارو بکنمشون قرمه سبزی و بدم به خورد بچه ها ...حالا همه چی فرق کرده ..زمان ما سبزی های اورگانیک  مستقیمن از باغچه به اشپزخانه می امد و در روغن حیوانی غوطه میخورد و سرخ میشد و چیزی به اسم سوختگی معنا نداشت یعنی سوختگی نبود یه جور سرخ شدن باحال و اصیل بود که حالا نیست ...

سیلویا فردا شنبه است و روز تنفس برای من و روزی که دخترا خانه نیستن و من تنها قلمرو میکنم ! و سینی مخصوص چای و نان گاتا گردویی داغ را میگذارم کنارم روبه روی تلویزیون و فیلم کوچه ی میداک را !میبینم ..یعنی میشه؟

پ.ن: راستی سیلویا طاعون تموم شد و من وقتی کتاب را آرام میبستم و دل ازش نمیکندم گفتم: روحت شاد کامو...