آخیش....بیایید یه فنجان چای بریزم براتون...
نامه ی نوزدهم.
دیدم هنوز بقایایی از من مانده و میشود امد و اینجا بازهم چیزهایی نوشت ..کفشهام لباسام کیفم موبایلم نگاهم دستام پاهام و کمی تا قسمتی از مغزم و یک کامپیوتر و کلیدهای کیبورد و تیک تاک ساعت دیواری پشت سرم و اینجور چیزا...کامنت های تایید نشده را میخوانم و گوشه ی لبم لبخند عمیق و خسته ای مینشیند برای تک تک شان و دلم میخواهد همه ی کامنت هایم را زیرنویس کنم ولی اینکار مثل کندن کوه بنظرم میرسد و تصمیم میگیرم فقط انهایی را زیرنویس کنم که سوال پرسیده اند و زشت است که بی جواب بمانند ...
ولی سیلویا یه چیزی: این چند روز بی نت خیلی هم بد نبودها یعنی دیدم میشود اعتیاد به نت را ترک کرد به شرطی که جایگزین پرقدرتی مثل همان که من داشتم داشته باشی که اجدادت یادت برود.. سن و سالت یادت برود.. اسمت هم یادت برود و اگر ازت بپرسند چند تا بچه داری و دخترن یا پسر تو برای لحظاتی هنگ کنی و باز هم یادت برود !...حالا حدس بزن ان جایگزین که نزدیک بود اعتقاد مرا به خدا از بین ببرد چی بود؟ میترسم بگویم و تو با خونسردی یک روح آرام و کله خر بهم بگویی : همین؟!....
امروز تا شب خودمم و این قوری و فنجان و تی تایم و تی وی و یک هپی دی واقعی....