سیلویا امروز تمام پراکنده های ذهنم را یک جا جمع میکنم و برایت مینویسم. فکر کن ادم ذهنش همیشه پراکنده باشد چه میشود ؟ خب معلوم است زندگی میشود یک چالش همیشگی و بعضی ها توان این چالش های ابدی و تموم نشدنی رو دارند و کک شان هم نمیگزد ولی من نداشتم و ندارم و تازه حالا فهمیدم که نداشتم !! بعد فکر کن با اینهمه خامی و درس های تمام نشده، شوهر کنی! که خودش میشه اولین چالش بزگ و تکان دهنده ی زندگیت که تو را از دنیای بی قید و بی مسئولیت تجرد در می اورد و می اندازد توی دنیای غریبی که هم جذاب و شیرین است هم پر استرس.. و استرس های مخربش یا ناگهان از تو ادم تازه ای میسازد که خود اصلی ات رو فراموش میکنی یا به تدریج تن میدهی به تغییراتی که ناگزیری ...بعد از ان هم بچه برایت میشود چالش بزرگ بعدی و باز بچه ی بعدی و ...و تو در این وسط یواش یواش محو میشوی و خودت متوجه نیستی.. حالا میدانم که میگویی نگاهم تک بعدی ست.. شاید حق با تو باشد ولی من بدبختانه جز همان دسته ی دوم هستم که نیاز داشتم بیشتر رشد کنم و پخته شوم و بعد مسئولیت بپذیرم ...مثل خودت ..تا تقی به توقی میخورد روی تخت بیمارستان روانی بودی و استراحت مطلق و داروهای رنگ به رنگ و اخرش هم که خودت میدونی !
در ۵شنبه دوازدهم نوامبر نوشتی که خوشبینی ات زیاد شده و دیگر دنبال غیرممکن ها نمیروی و با چیزهای کوچک خوشبختی ...سیلویا من یک روز درمیون اینجوری هستم و خیلی لذت داره.. نوبت این حالت که میرسه دیگه خدارو هم بنده نیستم انگار و روی هوام اما.. اما.. خلاف نمیکنم و از خط قرمزهایم خارج نمیشوم ..اینها تفاوت های من و توست..
تو توی اوج افسردگی ات زیباترین اثارت رو خلق کردی.. یادم امد که من هم در اوج افسردگی ام که ۱۴ یا ۱۳ سال پیش بود بهترین نقاشی هایم را خلق کردم ..تضاد ها را میبینی سیلویا !همین تضادهاست که زندگی را میسازد ...تو اما دوام نیاوردی و من دوام اوردم چون تلخی ها و فشارها و چالش ها فقط توانست جسمم را از هم بپاشد و نگذاشتم بر روانم نفوذ عمیق بکند و....
خودت هم خوب میدانستی که تنها چاره ی غبطه نخوردن به دیگران داشتن نفسی سرشار از خوشی و لذت است و تو با این همه عقلت چرا خودتو جوانمرگ کردی ؟...باید بگم سیلویا که علت تمام دلمردگی ها و نارضایتی های ما ادم ها میتواند خودخواهی هایمان باشد و میتواند هم ناشی از نیازهایی باشد که براورده نشده اند و نمیشوند و قرار هم نیست بشوند ...من خودخواهی را در باره ی خودم زیاد قبول ندارم برای من دومین فاکتور مصداقش بیشتر است و فکر میکنم برای تو اولی یا ترکیبی از هر دوش..
سیلوی این روزها ی اخر سال تند و تند میگذرد و من همه ش وقت کم می اورم و جالبه که همزمان احساس بیکاری هم میکنم!!! یک حسم سنتی فکر میکند، یه حسم جوردیگری فکر میکند و یک حسم اصلن فکر نمیکند! حس سنتی ام سبزه گذاشته، حس جور دیگرم میگوید: خدا رو شکر که تمام تعطیلات رو تقریبن سفر هستم و چشم بر هم زدنی نوروز مسخره هم تمام میشود و زندگی از سر گرفته میشود و دوباره روز از نو ....و حس بی تفاوتم چالش این روزهای من است که قدرت بالایی دارد و من هم نمیخواهم کم بیاورم و باهاش مبارزه میکنم و بیشتر در برابر حس دومی تسلیم هستم ....
چالش دیگرم هم روابط فامیلی ام و نسبی ام است که این یکی رو میخوام کوتاه بیایم و از اون ماسک خوشگلا بزنم و برم توی دلش و همه ی اطرافیانم مرا زیباتر و مهربانتر از همیشه ببینند !!اینجوری بهتر است اقلا خیالم راحت است که پشت سرم صفحات کمتری گذاشته میشود و کنتاکت ها پایین تر می اید و جهنم که خودم نیستم ..حالا بگذار بیست روز در طول یک سال خودم نباشم ..به هیچ کجا بر نمیخورد...
سیلویا این اخرین نامه ی من در امسال خواهد بود و نامه ی بعدی ام را نمیدانم کی برایت خواهم نوشت ولی تو منتظر بمان تا تعطیلات طولانی ما تمام شود ومن برگردم سر خانه و زندگیم و کلی حرف برایت خواهم داشت ...تو خودت هم میدانی که نوشتن برای من و تو و امثال ما مفّر است و ناگزیریم از نوشتن ...