عید همه مبارک و سال همگی تون سبز دوستان عزیزم..

بهترین ها رو برای تک تک تون ارزو میکنم ..حلال کنید

پ.ن: اضافه میکنم که تا صبح ۵شنبه تهرانم و بعد میزنیم به جاده ...بی خیال!!!! فرصت کنم باز هم بهتون سر میزنم و انشاا... بعد تعطیلات متفاوت بر میگردم و امیدوارم کرم غمگین درونم تبدیل به پروانه ی زیبایی بشود ..که اگر بشود چه شود!!!!!

چالش های ابدی .....(نامه ی هفتم)

 

سیلویا امروز تمام پراکنده های ذهنم را یک جا جمع میکنم و برایت مینویسم. فکر کن ادم ذهنش همیشه پراکنده باشد چه میشود ؟ خب معلوم است زندگی میشود یک چالش همیشگی و بعضی ها توان این چالش های ابدی و تموم نشدنی رو دارند و کک شان هم نمیگزد ولی من نداشتم و ندارم و تازه حالا فهمیدم که نداشتم !! بعد فکر کن با اینهمه خامی و درس های تمام نشده، شوهر کنی! که خودش میشه اولین چالش بزگ و تکان دهنده ی زندگیت که تو را از دنیای بی قید و بی مسئولیت تجرد در می اورد و می اندازد توی دنیای غریبی که هم جذاب و شیرین است هم پر استرس.. و استرس های مخربش یا ناگهان از تو ادم تازه ای میسازد که خود اصلی ات رو فراموش میکنی یا به تدریج تن میدهی به تغییراتی که ناگزیری ...بعد از ان هم بچه برایت میشود چالش بزرگ بعدی و باز بچه ی بعدی و ...و تو در این وسط یواش یواش محو میشوی و خودت متوجه نیستی.. حالا میدانم که میگویی نگاهم تک بعدی ست.. شاید حق با تو باشد ولی من بدبختانه جز همان دسته ی دوم هستم  که نیاز داشتم بیشتر رشد کنم و پخته شوم و بعد مسئولیت بپذیرم ...مثل خودت ..تا تقی به توقی میخورد روی تخت بیمارستان روانی بودی و استراحت مطلق و داروهای رنگ به رنگ و اخرش هم که خودت میدونی !

در ۵شنبه دوازدهم نوامبر نوشتی که خوشبینی ات زیاد شده و دیگر دنبال غیرممکن ها نمیروی و با چیزهای کوچک خوشبختی ...سیلویا من یک روز درمیون اینجوری هستم و خیلی لذت داره.. نوبت این حالت که میرسه دیگه خدارو هم بنده نیستم انگار و روی هوام اما.. اما.. خلاف نمیکنم و از خط قرمزهایم خارج نمیشوم ..اینها تفاوت های من و توست..

تو توی اوج افسردگی ات زیباترین اثارت رو خلق کردی.. یادم امد که من هم در اوج افسردگی ام که ۱۴ یا ۱۳ سال پیش بود بهترین نقاشی هایم را خلق کردم ..تضاد ها را میبینی سیلویا !همین تضادهاست که زندگی را میسازد ...تو اما دوام نیاوردی و من دوام اوردم چون تلخی ها و فشارها و چالش ها فقط توانست جسمم را از هم بپاشد و نگذاشتم بر روانم نفوذ عمیق بکند و....

خودت هم خوب میدانستی که تنها چاره ی غبطه نخوردن به دیگران داشتن نفسی سرشار از خوشی و لذت است و تو با این همه عقلت چرا خودتو جوانمرگ کردی ؟...باید بگم سیلویا که علت تمام دلمردگی ها و نارضایتی های ما ادم ها میتواند خودخواهی هایمان باشد و میتواند هم ناشی از نیازهایی باشد که براورده نشده اند و نمیشوند و قرار هم نیست بشوند ...من خودخواهی را در باره ی خودم زیاد قبول ندارم برای من دومین فاکتور مصداقش بیشتر است و فکر میکنم برای تو اولی یا ترکیبی از هر دوش..

سیلوی این روزها ی اخر سال تند و تند میگذرد و من همه ش وقت کم می اورم و جالبه که همزمان احساس بیکاری هم میکنم!!! یک حسم سنتی فکر میکند، یه حسم جوردیگری فکر میکند و یک حسم اصلن فکر نمیکند! حس سنتی ام سبزه گذاشته، حس جور دیگرم میگوید: خدا رو شکر که تمام تعطیلات رو تقریبن سفر هستم و چشم بر هم زدنی نوروز مسخره هم تمام میشود و زندگی از سر گرفته میشود و دوباره روز از نو ....و حس بی تفاوتم چالش این روزهای من است که قدرت بالایی دارد و من هم نمیخواهم کم بیاورم و باهاش مبارزه میکنم و بیشتر در برابر حس دومی تسلیم هستم ....

چالش دیگرم هم روابط فامیلی ام و نسبی ام است که این یکی رو میخوام کوتاه بیایم و از اون ماسک خوشگلا بزنم و برم توی دلش و همه ی اطرافیانم مرا زیباتر و مهربانتر از همیشه ببینند !!اینجوری بهتر است اقلا خیالم راحت است که پشت سرم صفحات کمتری گذاشته میشود و کنتاکت ها پایین تر می اید و جهنم که خودم نیستم ..حالا بگذار بیست روز در طول یک سال خودم نباشم ..به هیچ کجا بر نمیخورد...

سیلویا این اخرین نامه ی من در امسال خواهد بود و نامه ی بعدی ام را نمیدانم کی برایت خواهم نوشت ولی تو منتظر بمان تا تعطیلات طولانی ما تمام شود ومن برگردم سر خانه و زندگیم و کلی حرف برایت خواهم داشت ...تو خودت هم میدانی که نوشتن برای من و تو و امثال ما مفّر است و ناگزیریم از نوشتن ... 

بدون شرح..

برای تصویر پایین ( ری سایز نشده) هر چی دوست دارید بنویسید..

 

قم سال  1356  با احترام به پوشش همه ی زنان ایران..

 

انگشتر فیروزه ..

تقویم سال ۹۱ که اداره( محل کار همسرم) بهمون داده و من طبق معمول برای خودم برداشتم و دستخط و انگشترم تقدیم به همه ی کسانی که پراکنده نویسی های زنی با انگشتر فیروزه رو میخواندند و هنوز هم میخوانند و شاید باز هم بخوانند چون من همچنان با سماجت مینویسم حالا کم یا زیاد دیر یا زود کمرنگ یا پررنگ ...

درسهایی که باید پاس کنم..

نامه ی ششم..

سیلویا ! زندگی من مجموعه ای ست از بایدها و نبایدهایی که مثل واحدهای درسی به انها نیاز دارم و هر یک به ترتیب و در زمان خاص خود روی میدهند و من تاهنگامیکه درسی را پاس نکنم و یاد نگیرم مجبور به گذراندن دوباره ی ان هستم حتی اگر درسی را حذف کنم باید برای دوره های بعدی حتمن دوباره برش دارم یاد بگیرمش و پاسش کنم تا چرخ های زندگیم بچرخند ..

سیلویا دلم تنگ شده برای کودکی هایم که خیلی زود پاس کردم و گذشت.. فکر نمیکردم اینقدر زود گذر باشد.. به گمانم دوران کودکی و نوجوانی ام ابدی می امد و حالا من دلم برای ان خیال ابدی تنگ شده ..حاضرم بقیه ی عمرم را بدهم و بار دیگر دستهای پدر را محکم بگیرم و از سر چهار راه شلوغی با امنیت و بی دغدغه و بی قید عبور کنم...حالا اما سیلویا خودم با دستان نحیف و شکننده ام باید دستهای چند نفر دیگر را هم محکم بگیرم تا نلغزند تا زمین نخورند و تا واحدهای زندگیشان را راحت پاس کنند تا من هم همزمان با انها درس هایم را یکی یکی پاس کنم....

سیلویا یعنی الان لاک پشت سرعتش از سرعت نت ما بالاتره ..باید برم به وبلاگ چند تا از دوستان سر بزنم یکی که تازه اپ کرده و خیلی بهش ارادت دارم و دیگری هم که جشن تولد بلاگشه و چند نفر دیگه که مدتیست نرفته ام بهشون سر بزنم نه اینکه نخوام نه واقعن نشده و نتوانستم..رست این پیس...

دنبال خیلی چیزها...

سیلویا (نامه ی ۵)

این روزها یکی از سرگرمیهای احمقانه ام شده دنبال قالب گشتن ..قالبی که بهم بخورد.. خیلی ساده نباشد.. خیلی هم مفصل و چند ستونه نباشد ..دوست نداشتم این قالب الانم رو تغییر بدم ولی فونتش رو دوست ندارم و هیچ چوری هم بلد نیستم درستش کنم..

دنبال تغییر خیلی چیزها هستم اینجا ..تغییرهایی که برای خیلی ها سخته انجامشون ولی برای من مثل بازیه.. مثل خرید یه چیز تازه.. مثل دیدن یه فیلم خوب و خواندن یک داستان قشنگ..گاهی ریسکهایی که میکنم رو دوست دارم حتی اگه به ضررم بشه مهم اون هیجان اولیه ش هست که به ادم نیرو میده ...

دنبال یک اپیلیدی خوب و درست درمون هم هستم که صدا نداشته باشه و اذیت نکنه پوستو ..و دنبال یه عکس از دو سه نفر که میخوام بذارمشون اینجا ..و دنبال یه هدیه برای مادرهمسرم که خوشش بیاد.. که دخترهاش دماغشونو چروک نکنن که این چیه دیگه ....

سیلویا دنبال یه رفیقم که باهم بریم پیاده روی و اون آدم کم حرفی باشه و هیچی نگه در تمام مسیر و من هم همینطور...کاش تو بودی ...

پ.ن: خب بلاخره به این قالب رضایت دادم .فونتش هم خوبه .خودش هم جمع و جور و نقلیه و چیزهایی که من دوست دارم رو هم داره .. 

نامه چهارم ...

سلام میبخشی مرا برای تاخیرم ولی من مثل روح سرگردانی بودم در جایی مانند برزخ اما توی این عالم ..به نظرم فقط تو و ان چند نفری که تعدادشان به اندازه ی انگشتان فقط یک دست شاید باشد میدانید چه میگویم. باور میکنی سیلویا که می امدم برایت نامه بنویسم اما نمیتوانستم نمیشد نمی امد ..کاغذم را جمع میکردم و قلمم را هم میگذاشتم رویش و از جایم بلند میشدم ..نه به یاهو میل م سر میزدم نه فیس بوک ..نه به تو و نه به هیچ کس..از فیس بوک هفت هشت تایی نوتیفیکیشن داشتم ولی چند هفته ست که فیلتر شکن و وی پی ان و اینا ندارم که اقلن ببینم لیلا حاتمی و اسکر فارادی( شما خارجی ها اصغر فرهادی رو اینجوری میگین) چه کردند یا اصلن چه خبرا...

همین الان سه تا قرص انداختم بالا یا نه پایین درسته و یکی شون که یک کپسوله همونجا مونده توی گلوم و درد میکنه ...خودت خوردی میدونی چی میگم...کمی جرم گیر ریختم روی کاشی های کف توالت و طبق دستور ۱۵دقیقه صبر کردم و بعد رفتم دیدم بوی زننده و تندی پیچانده و یاد امونیاک و یاد اسید پاشی و شیمی و ..افتادم و دیدم همه کار کرده توی توالت غیر از جرم گیری ! تازه چه قدر هم بطری ش شیکه و رنگش بنفشه و خودش جدید امده بازار و من هم خریدم ش و فکر کردم کن فیکون میکنه لابد و دیگه لازم نیست بگم شاپسند بیاید خانه مان را بتکاند ....گرچه دیروز فهمیدم شاپسند رفته کابل پیش زن و بچه ش...و شوهر من هم هیچ بنی بشری را برای خانه تکانی راه نمیدهد به خانه الا شاپسند ..انهم در صورتیکه خودش بالای سرش باشد تا آخر...بیچاره شاپسند ! امسال از دست ما فرار کرد ...

روزهای اسفند یه جوریه سیلویا ..هم دوستشون دارم هم ندارم هم بوی بهار میاد هم بوی دلتنگی و برای من امسال بیشتر بوی دومی را میدهد ..دلم گرفته سیلویا ..سه تا غم دارم ..شادی هم دارم ها ..خیلی زیاد ..ولی چیزهایی هست انگار که نمیذارن شادی از گلویم پایین برود و مانده  در وسط گلویم و درد دارم..و باید بگم کلی چیز هست پیش من الان برای خوشی و دلخوشی و لبخند و رضایت ...ولی خوشی ام نمی اید  ...نمی شود ..نمی توانم...

پ.ن: زوم خط متن ۱۲۵ بود و خوب بود برای چشمان من ولی امروز خیلی ریز شده با همون درصد ...مجبور شدم بکنمش ۱۵۰ که انهم خیلی درشت شد و از مونیتور زد بیرون ! اه ..من خوشم نمی اید ...

پ.ن: دوستان نازنینم شاید نتونم تا مدتی بهتون سر بزنم و کامنت بدم و ازین بابت عذرخواهی میکنم و شرمنده ام . انشاا...در اولین فرصت تلافی محبت هاتونو میکنم..

 

نامه ی سوم ( سلام سیلویا..)

هی سیلویا ! اگر کمی دندان روی جگر میگذاشتی و آن خودکشی لعنتی را نمیکردی الان میدیدی که مردان جدید! چه انسان های لطیفی هستند.. آنها احساسات زنان و مشکلات انها را خوب میفهمند.. به راحتی گریه میکنند و حتی برای دفاع از حقوق زنان حاضرند به فمینیسم هم بپیوندند..نیستی ببینی که انها چقدر باحال و عاشقانه فرزندانشان را بزرگ میکنند.. شیشه های شیر نوزادان را در آب جوش میگذارند و ساعتها استریل میکنند.. پوشک عوض میکنند.. به نوبت شبها بیدار میمانند و صبح ها خواب الوده و چرتی میروند سر کارشان ...انها موجودات نازنینی هستند که به زیبایی و لباس زنشان گیر نمیدهند و در این وسط یک آخ !هم نمیگویند .. خداروشکر نیستی الان وگرنه جواب دندان شکنی به نامه ام میدادی در این رابطه !گرچه باید بگم که من برداشت خیلی کلی ام را گفتم از مردان امروز و اسمش را هم گذاشتم مردان جدید ! که من خیلی براشون احترام قائلم .مردانگی در کنار شرافت و انسانیت ...این ترکیب مردان جدید است..

اگر مثل مادرت کمی جنبه ات زیاد بود و اینهمه ننر نبودی الان میدیدی که زنان چه پوستشان کلفت شده یا دارد میشود که با هر قرار ملاقات یا به قول خودت دیت که شوهرشان با زنان دیگر میگذارد، عنان از کف نمیدهند و خود را نمی بازند! نه مثل تو که تا کمی به تد بیچاره شک کردی رفتی آشپزخانه خودت را کشتی! واقعن چی فکر کردی اون موقع سیلویا؟ تد هر جور که بود در عوض تو هم انقدر میدان و آزادی عمل داشتی که حالش را بگیری و یه جوری تلافی بکنی! تازه اگر اولویت با چاپ و نشر کتاب هایت بود خب آنها هم که داشتن یکی یکی چاپ میشدن و تو هنوز سنی نداشتی برای صبوری و شکیبایی...

بگذریم الان ساعت نه و نیم صبح روز یکشنبه به وقت تهران ایران است و من در اشپزخانه ام نشسته ام و جای تو خالیست که با هم چای میخوردیم و گپ میزدیم و من از غم هایم میگفتم و تو به غم های من میخندیدی....

 

سیلویا ی عزیز..(نامه ی دوم)

این نامه را قصد داشتم برای سیمون دوبوار بنویسم .میشناسیش که .توی زمان تو زندگی میکرد ..ولی یادم امد که خلق و خوی فمینیست ها را دوست ندارم و ممکن است برای هرچیزی که مینویسم جبهه بگیرد و تنش در گور بلرزد.نخواستم اذیت بشود. بنابراین دوباره امدم سراغ خودت ..ببین من بالخره با پرده های جدیدم کنار امدم ..یعنی دیدم کنار نیایم چکار کنم..میدونی سیلویا از خودم بدم امد که فکرم را چه چیزهای نه چندان مهمی اشغال کرده در حالیکه من کلی چیزای دیگه دارم که برای غصه خوردن ارزششون بیشتره..گرچه دکتر صدر روی دیوار مطبش نوشته هیچ چیزی توی دنیا ارزش غصه خوردن رو نداره...

اینو میخواستم بگم که دقت کردی وقتی ادم از طبعش دور میشه افسرده میشه ..مثل خودت ..زندگی به اون خوبی شوهر به اون نازنینی خودت زیبا و اجتماعی و اکتیو بچه هات سالم...وای سیلوی تو چه مرگت بود ؟..همیشه مثل پازل حل نشده ای در ذهنم میمانی...داشتم میگفتم ادم از طبیعتش که دور بشه افسردگی میاد سراغش.. ببین ذات رو با طبیعت اشتباه نگیر ..مثلن یک زن اگه مادر نشه قبول کن افسرده میشه یک زن اگه غذا نپزه یا شستشو نکنه یا ارایش نکنه یا اندامش رو از دست بده افسرده میشه شاید در ظاهر همه چی آروم باشه و اون زن خوشبخت بنظر بیاد ولی باطنش اینو نمیگه ..من خودم یه هفته که  پشت سر هم ظرفامو توی ماشین میریزم بشوره یا با پودر اماده کیک میپزم از خودم دلخور میشم احساس میکنم در برابر همسرم که بیرون از خونه واقعن کار میکنه و زمانش رو با کارهای مخصوص طبیعت خودش پر میکنه کم میارم و احساس مفت خوری و یلگی میکنم ...وای سیلویا اگر اینارو به سیمون میگفتم دخلم رو می اورد ...

هنوز حرفام تموم نشده ولی باید برم اول دوش بگیرم بعد برای دکتر وقت بگیرم و ناهار بپزم...باز هم برات مینویسم ...کاش بودی...رست این پیس...rest in peace .

سیلویا پلات عزیز

هر چی فکردم جز تو کسی به خاطرم نیامد برای نامه نوشتن..اگر اینجا بودی با هم یک فنجان هات چاکلیت با کارامل میخوردیم و من غصه هایم را برایت تعریف میکردم و تو به غصه های من میخندیدی ..مدت هاست که میخواهم کسی بیاید و گندی را که به پنجره ی سالن خونمون زدم را ببیند و نظری بدهد شاید نظر او باعث شود من از گند زده شده خوشم بیاید .تنها کسی که بیادم امد تو بودی سیلویا..کاش میامدی و با هم میرفتیم پارچه ی رومبلی انتخاب میکردیم که بکشم رو مبلهام تا کمی تغییر کنند و تازه و مدرن بنظر بیایند چون بعد از گذشت ۶سال که از خریدنشان میگذرد هنوز کاملن سالمند و دلم نمی اید ردشون کنم و جدید بخرم تازه کو پول ؟ همه ی پولهایم را به طور ترسناک ولی خوشایندی هدر داده ام رفت...باورت میشه حتی نمیتوانم یه میز چوبی برای جلوی مبل ها بخرم که قیمتش ۴۰۰هزارتومنه...احمق بنظر می ایم نه؟ دیوارها را باید با کاغذ دیواری ترمیم کنم ..یادت می اید دیوار خانه ات در ۵۰سال پیش کاغذ دیواری بود بعدش از مد افتاد ولی باید بهت بگم الان دوباره مد شده ..ببین من امروز یک دیوانه ی آرام هستم که اگر کمی دیگر به خودم میدان بدهم قطعن زنجیری خواهم شد چون کلی چیزهای ممنوعه خوردم و کارهای خوبی که برایم مفید بود را نکردم و ول گشتم و ..راستی تو چه کار میکنی که میتونی جلوی خودت رو بگیری و ساعتها لب به چیزی نزنی ؟ خوش به حالت سیلویا...زنگ خانه را میزنند باز هم برایت خواهم نوشت ..رست این پیس !