این نامه را قصد داشتم برای سیمون دوبوار بنویسم .میشناسیش که .توی زمان تو زندگی میکرد ..ولی یادم امد که خلق و خوی فمینیست ها را دوست ندارم و ممکن است برای هرچیزی که مینویسم جبهه بگیرد و تنش در گور بلرزد.نخواستم اذیت بشود. بنابراین دوباره امدم سراغ خودت ..ببین من بالخره با پرده های جدیدم کنار امدم ..یعنی دیدم کنار نیایم چکار کنم..میدونی سیلویا از خودم بدم امد که فکرم را چه چیزهای نه چندان مهمی اشغال کرده در حالیکه من کلی چیزای دیگه دارم که برای غصه خوردن ارزششون بیشتره..گرچه دکتر صدر روی دیوار مطبش نوشته هیچ چیزی توی دنیا ارزش غصه خوردن رو نداره...

اینو میخواستم بگم که دقت کردی وقتی ادم از طبعش دور میشه افسرده میشه ..مثل خودت ..زندگی به اون خوبی شوهر به اون نازنینی خودت زیبا و اجتماعی و اکتیو بچه هات سالم...وای سیلوی تو چه مرگت بود ؟..همیشه مثل پازل حل نشده ای در ذهنم میمانی...داشتم میگفتم ادم از طبیعتش که دور بشه افسردگی میاد سراغش.. ببین ذات رو با طبیعت اشتباه نگیر ..مثلن یک زن اگه مادر نشه قبول کن افسرده میشه یک زن اگه غذا نپزه یا شستشو نکنه یا ارایش نکنه یا اندامش رو از دست بده افسرده میشه شاید در ظاهر همه چی آروم باشه و اون زن خوشبخت بنظر بیاد ولی باطنش اینو نمیگه ..من خودم یه هفته که  پشت سر هم ظرفامو توی ماشین میریزم بشوره یا با پودر اماده کیک میپزم از خودم دلخور میشم احساس میکنم در برابر همسرم که بیرون از خونه واقعن کار میکنه و زمانش رو با کارهای مخصوص طبیعت خودش پر میکنه کم میارم و احساس مفت خوری و یلگی میکنم ...وای سیلویا اگر اینارو به سیمون میگفتم دخلم رو می اورد ...

هنوز حرفام تموم نشده ولی باید برم اول دوش بگیرم بعد برای دکتر وقت بگیرم و ناهار بپزم...باز هم برات مینویسم ...کاش بودی...رست این پیس...rest in peace .