نمیخواهم آخرش باشم....
امروز از ان روزهاست که دلم میخواهد بنشینم و همه ی گردوهای دنیا را بخورم
و به دخترک دوازده ساله ام که حالا قدش از من بلندتر است و خانومی شده ست برای خودش بگویم جوجو...مثل بچه گی هایش که جوجوی تپل و شیرینی بود..
و امروز روزی است که مراسم خودرها سازی دارم چون مهمانم تا یک شنبه نیست و یکشنبه دوباره هست
و من امروز میتوانم بی انکه نگران مزه و مقدار ادویه و اندازه ی غذایم باشم فقط املت درست کنم و لباس سبک و آزاد بپوشم و به (ه) دستور بدهم و همه چیز عادی شود...
میتوانم تا شب سکوت کنم و مجبور نباشم مهمانم را با گفتگوهای اجباری و بعضن غیر ضروری سرگرم کنم
امروز من made in chinaمیشوم...مردم از بس سعی کردم هم مرغوب هم مطلوب هم بی نقص هم بهترین هم کدبانو
باشم ...نشانه هایم داشتند محو میشدن....من نخواهم آخرش باشم باید چه کسی را ببینم آیا؟؟
