نمیخواهم آخرش باشم....

امروز از ان روزهاست که دلم میخواهد بنشینم و همه ی گردوهای دنیا را بخورم

و به دخترک دوازده ساله ام که حالا قدش از من بلندتر است و خانومی شده ست برای خودش بگویم جوجو...مثل بچه گی هایش که جوجوی تپل و شیرینی بود..

و امروز روزی است که مراسم خودرها سازی دارم چون مهمانم تا یک شنبه نیست و یکشنبه دوباره هست

و من امروز میتوانم بی انکه نگران مزه و مقدار ادویه و اندازه ی غذایم باشم فقط املت درست کنم و لباس سبک و آزاد بپوشم و به (ه) دستور بدهم و همه چیز عادی شود...

میتوانم تا شب سکوت کنم و مجبور نباشم مهمانم را با گفتگوهای اجباری و بعضن غیر ضروری سرگرم کنم

امروز من made in chinaمیشوم...مردم از بس سعی کردم هم مرغوب هم مطلوب هم بی نقص هم بهترین هم کدبانوباشم ...نشانه هایم داشتند محو میشدن....من نخواهم آخرش باشم باید چه کسی را ببینم آیا؟؟

 

 

میام پیشتون بزودی ..شرمنده ام اگه نمیام سر بزنم ..جبران میشه

دو جداره...

منتظر نشستم تا  کسی بیاید و من قراردادی امضا کنم و او برایمان دو تا پنجره ی دوجداره نصب کند ..دارم فکر میکنم من از اون دست آفریده های خلقتم که کاش میشد دو جداره خلق میشدم ! چون تا تقی به توقی توی زندگی میخورد بی انکه در اختیارم باشد میفتم یه گوشه ای و شروع میکنم به مریض شدن ..جسمی روحی درونی بیرونی همه جوره... تنظیمم به هم میخورد و تنظیم من که بهم بخورد کلن زندگیمان میرود رو هوا...

این جریان پیچیده تر از ان است که اینجا مفهوم را برساند و گاهی به جایی میرسم که به جای انکه دست به دامن خداوند شوم، برای او خط و نشان هم میکشم که خدایا توی اون دنیا باید برام جبران کنی ..باید برام توضیح بدی که چرا....همه ی ملت بی خواب میشوند ولی چرا جنس بی خوابی من رو اینقدر نادر و ناعادلانه قرار دادی که از حیات ساقطم میکند انقدر که ممات را آرزو میکنم....

زنگ میخورد ..بروم در را باز کنم...

تکه ای از امروز..

چه خوبه که همه ی روزها مثل امروز آرام و ساکت و بی دردسر شروع بشه ..بیدار شی ببینی روی میز نان تازه و چای داغ آماده است و دخترکت دارد (بی انکه هی بهش یادداوری کنی) تکلیفش را انجام میدهد وآن دخترک دیگر هم توی دنیای غریب خودش است و از پیاده روی صبحگاهی برگشته و کلی هم خرید ما نه یحتاج!! لوکس کرده و میگوید: مامان ....تومن خرج کردم.. تا ظهر پولش رو میخوام لازمش دارم!! قراره ظهر با ف..اینا بریم کافی شاپ و من باید مهمانشون کنم ......

و تو هم لال شوی چون اگر چیزی هم بگویی بی فایده است و دخترک کار خودش را میکند و تو تار دیگری از موهایت سفید میشود و اینا...

بعد هم خدارا شکر میکنی و توی دلت میگویی میتوانست بدتر از این هم باشد یا جور دیگری باشد  ...پس همینجوری هم خوب است و این میتواند یک معنا از هزاران معنای خوشبختی آدم باشد ....

خواب دیشبم یادم می اید : داشتم به پدر میگفتم:بابا ...دستم درد گرفت اینقدر دستمو محکم نکشید ..چه عجله ای دارید حالا..و پدر ساکت بود و فقط لبخند میزد....و مرا به دنبال خود میکشید...

یکی از نامه ها...

... کربلا اینجاست. شمر اینجاست . خولی اینجاست. سرهای به نیزه شده اینجاست. اسیراینجاست. زنان وطفلان پای برهنه و گریزان اینجایند. اشقیا اینجایند. آری اشقیا اینجایند. کجا؟... کسانی که یک روز در صف مردم بودند و امروز به برکت دلارهای نفتی و اسکله های قاچاق وپیمانهای بدون مناقصه و سهام مخابرات و هزار فرصت اقتصادی و سیاسی واطلاعاتی، خنده کنان به فوج اسرا می نگرند و شلاق به دست، قهقهه
سرمی دهند و اسلحه به دست، مراقب اند اسیری از صفِ اسارت خروج نکند.

نامه ی سیزدهم محمد نوریزاد...

--------------------------------------------

پ.ن:من نظری نمیدهم یا ندارم یا نمیدانم چه نظری بدهم ...شما اگر دوست داشتید نظرتون رو بنویسید .

پ.ن: منبع مطلب محفوظ است.

بی پایان...

ای نخورده مست...

یه روز بهش میگم...تلفنی!

دلم میخواهد گوشی تلفن را بردارم و به...هر چه دل تنگم میخواهد بگویم و او هم بی هیچ نیرویی و توانی و بی هیچ دفاعی و کلامی فقط گوش دهد و جیکش هم در نیاید... چون راه دیگری برایم وجود ندارد .همینکه چشمم به چشمش می افتد یادم میرود قرار بوده چی بهش بگویم تازه تته پته هم میکنم و تمرکزم از کف میرود و فراموش میکنم که قرار بود به او بگویم که .....

سفارت....لند....ن....

این روزها کلمات همه شان مبتذلند برایم ..دیگر معنای سابق را ندارند ..بوی خوبی نمیدهند ..من هم که دارم زندگی میکنم با همین ابتذال برخاسته از دل نا به هنجاری ها ..یک سایت میشناسم که دوستش دارم و لحظات دلتنگی و تنهایی ام را پر میکند ..نقاشی هم توش هست و مرا برای چند تنفس بی دغدغه مشغول میکند ولی بعد دوباره کسی در سفارت انگلیس کاری میکند که من باز نفسم دغدغه دار میشود و تنگ میشود و به شماره می افتد ...شماره ش معکوس؟ برای چی؟ برای حماقت کسانی که تنشان میخارد برای انکه مرا عذاب دهند....نقاشی اثر ....چقدر زیبا چه قدر زیبا ....کپی پیست ....تنفس بی دغدغه فعلن...

------------------------

 

قبل از مردن..

دو تا از فیلم هایی که قبل از مرگ باید دید : موسیقی هرگز متوقف نمیشود و فیلم زیبای شبهای روشن کاری از فرزاد موتمن ( اگر هم دیده اید که گود فور یو)..

از این نقاشی خوشم امد گذاشتم شما هم ببینید و همیشه سپاسگزار و شاکر بمانید..

انرژی هسته ای حق مسلم ماست اما نه به هر قیمتی....

دیروز خیابونای تهران یه جوری بود.. ابر سنگین خاکستری که توش کمی قرمز و سرخابی هم داشت و ادم رو یاد فضای بعد از یک حادثه میانداخت.. یه جورایی یاد موشک باران تهران و فضای آرام و سنگین و غبارالود بعد از هر بار موشکباران افتادم یا چیزی شبیه به فضای یک اتش بس یا تمام شدن حکومت نظامی ..یه جور امنیت لرزان و موقت ..این روزها دوست ندارم اخبار گوش کنم.. میترسم از حمله ی نظامی و تهدید.. میترسم از عاقبت یک غرور ملی که ختم شود به نا ارامی و جنگ ..میترسم از اینکه افتخار کنم به داشتن انرژی هسته ای و بعد بمانم توش و بگویم که چه بشود؟

نمیدانم چرا ولی گاهی فکر میکنم ما مردم شاکی و غرغرویی هستیم! نمیدانم شاید اثر قصه ای ست که این روزها میخوانم ..شاید اشتباه میکنم.. ولی دائم دارم ناله و غر غر و گله و ...میشنوم ...مردم افسرده اند و پشیمان ...من از حمله ی نظامی میترسم ... کاش کمی صبوری کنیم تا بهانه ندهیم دست...

پ.ن: میدانم الان خونم حلال شد! اما گاهی جلوی حرف دل را  نمیشود بست ...می اید خودش ..بی هیچ باکی از زیر سوال رفتن.. باداباد..

اپیزودی دیگر...

اگر این لحظات ناب و بی دغدغه و البته کمیاب توی روزهای ما نبود که خیلی گند میشد زندگی ..تحملش سخت بود و ادامه اش سخت تر .هرکس هم لحظات ناب خودش را دارد ..یکی با سیگار یکی با چای داغ و موسیقی و یکی با رقص و یکی با کتاب و دیگری با خرید و ....میشکفد...

خانه که خالی میشود من میمانم و یک فضای ۱۱۰متری شلوغ و من طبق قرار روزهای زوج باید ساکم را ببندم و بروم سالن ...اما حسش نیست و ساکم را نمیبندم و نمیروم سالن ...میروم جلوی اینه ،خط چشم مای را که تازه خریدمش برمیدارم میزنم پشت پلکم، بالا و پایین و چشمانم میدرخشد ..روی گونه هایم را صورتی تیره میکنم و شیک میشوم ..ماتیک نمیزنم چون میخواهم نسکافه بخورم و لازم نیست و هدر میشود وهیچکس هم نیست که بپرسد چرا ماتیک نزدی؟ ....آب را میجوشانم و سریال مورد علاقه ام را میگذارم و از توی فریزر با بی ملاحظه گی دو تا شیرینی زنجبیلی بر میدارم و در مایکروفر گرمش میکنم (جهنم رژیم) نسکافه اماده میشود و موزیک اشنای سریال در فضای خانه میپیچد و من بی خیال از انچه توی دنیای کثیف امروز میگذرد، پرت میکنم خودم را روی مبل ....اپیزود ۵ سیزن ۳قسمت چهاردهم.....

خداوندا شکرت..