چه خوبه که همه ی روزها مثل امروز آرام و ساکت و بی دردسر شروع بشه ..بیدار شی ببینی روی میز نان تازه و چای داغ آماده است و دخترکت دارد (بی انکه هی بهش یادداوری کنی) تکلیفش را انجام میدهد وآن دخترک دیگر هم توی دنیای غریب خودش است و از پیاده روی صبحگاهی برگشته و کلی هم خرید ما نه یحتاج!! لوکس کرده و میگوید: مامان ....تومن خرج کردم.. تا ظهر پولش رو میخوام لازمش دارم!! قراره ظهر با ف..اینا بریم کافی شاپ و من باید مهمانشون کنم ......

و تو هم لال شوی چون اگر چیزی هم بگویی بی فایده است و دخترک کار خودش را میکند و تو تار دیگری از موهایت سفید میشود و اینا...

بعد هم خدارا شکر میکنی و توی دلت میگویی میتوانست بدتر از این هم باشد یا جور دیگری باشد  ...پس همینجوری هم خوب است و این میتواند یک معنا از هزاران معنای خوشبختی آدم باشد ....

خواب دیشبم یادم می اید : داشتم به پدر میگفتم:بابا ...دستم درد گرفت اینقدر دستمو محکم نکشید ..چه عجله ای دارید حالا..و پدر ساکت بود و فقط لبخند میزد....و مرا به دنبال خود میکشید...