سلمونی....

برای من ارایشگاه رفتن مثل زایشگاه رفتن میماند ..تنبلم توی این کار و همیشه دو سه ماه دیرتر از وقتش میروم سلمونی ....امروز ساعت یازده بلاخره دل به دریا میزنم و میروم ...ای کاش میشد فرزانه جون میامد خونه مون و کارش رو انجام میداد ..کوتاهی ..رنگ و یک کار دیگه!....این یکی را نمیشود بیاید خانه مان چون دم و دستگاه مخصوص میخواهد ...

قدیم های دور، زمان بچگی های من خانمی بود که بهش میگفتیم ابجی شیرین که زنی بلند قامت و جدی و خشک بود و بسیار ساده پوش و سنتی با ابروهای پت و پهن و پاچه بزی و کلی چین و چروک توی صورتش ...ماه به ماه سر وقت بی هیچ هماهنگی و تلفن و وقت و قراری راس ساعت  دوازده ظهر می امد برای بند و ابروی مادر و مادربزرگم و ناهار هم میماند و کلی هم به من بکن و نکن میکرد و اینو بیار اونو ببر ....بعد هم یادم است مادر سکه یا سکه هایی بهش دستمزد میداد و ابجی شیرین میرفت تا ماه بعد...

کاش ابجی شیرین زنده بود ...

چوخ بیلن ها....

ادم باحال و البته چوخ بیلنی است  ....دوست داشتنی و پرانرژی ...

ولی مشکل من با اینجور ادمها اینه که بیشتر از حداکثر دوساعت نباید توی زندگی ام باشند....

پ.ن: چوخ بیلن یک اصطلاح ترکی ست به معنی : کسی که بسیار میداند...

بنظرشما ایا این بامجونها به درد دلمه میخورند؟

دخترها...

سخت است ...خیلی سخت است ...گمان میکنی میشوند مثل خودت ...ولی نمیشوند..دخترها مثل خودشان

 میشوند....بزرگ کردن بچه سخت است و دخترها سخت ترند....

یک وقتهایی هست که دست مان کوتاه میشود و خرما بر نخیل میماند...

یک وقتهایی هست که غریبی میکنی با دل دخترکانت ....

حتا یک وقتهایی هست که توی دلت فریاد میزنی ....به درک....به جهنم.....( ولی خدایا خودت مراقبشان باش)

بعد میروی دستمال کلینکسی را میکشی بیرون و فش فش هایت را میگیری و دلت میخواهد یک مصری خوش

 الحان والشمس را بخواند بلند...خیلی بلند....

انگار مرده باشی....

 

سمی...

اصلا دوست ندارم بگم فضای ...خاکستری است ..

حتا مسموم است ..

ولی من خوب خوب هستم انقدر خوب که میخواستم دکترم را ببوسم وقتی گفت منیزیم خونت پایین است و برام داروی خوشگلی نوشت که اسمش بیولکترا است ..مزه ی خوبی میدهد و قرار است مرا تنظیم کند ....هه ..هه..تنظیم ....تنظیم چیز خوبی است....

بچه ها : مامان بیا هندونه بخور ....

با همه ی سم هایم راه می افتم میروم هندوانه بخورم ...

نمیدانم چرا؟

داروهام شد ۱۱۸ هزارتومن و دو  تا کارد اشپزخانه خریدم ۲۷هزار  و یک کرم پودر اگزوویانس ۷۸هزار تومن ...مجموعا ۲۲۳هزار تومن در کمتر از سی دقیقه...

برم بخوابم....

راستی دوستام کجان؟ هدیه مریم صبا سودا محبوب نوری مهردخت  نرگس  وووووووو..... برم بخوابم ....

 

 ...من عاشق این عکس شدم

 

28

من بیست و هشتم های هر ماه را عاشقم تا مردنم فرا برسد....

 

پ.ن: راستی چقدر دلم میخواهد ......

میگم حالا چی دلم میخواد ....

زبان ...

نه اینکه از زبان عربی خوشم بیادها ...نه ..ولی از اینایی که فک میکنن متمدنن و روشنفکرن و کلاس میذارن که : ای وای زبان عربی؟!!!! ایش......اوش و اینا اصلا خوشم نمیاد ...

بابا جان اینم یه زبانه دیگه ...قضاوت ؟ عه عه ....فک میکنین کی هستین؟

مینیمال مخصوص....مثل پیتزا مخصوص!

دلم یک چشمه اب ولرم میخواد برم توش بعد بیام بیرون همه چی در من عوض بشه ...

بعد بیام اینجا مینیمال های مخصوص بنویسم ..خیلی مخصوص ...مثل این مثلا : لعنت بر دلهای الکی خوش همه ی ما...

بعد بیام ببینم حرص خیلی از آدم های وبگرد رو که با من فرق میکنه احساسشون رو، در اوردم ....

پ.ن : اینجوری میتونم خوانندگان حقیقی خودموپیدا کنم حتا اگه یه نفر باشه ....

ج و ج و ج.....

مدتهاست که قلم جسارت و جرات و جنم ثبت دلنوشته هایش را از دست داده و محافظه کارانه مینویسد مبادا کسی فکرهایی  بکند ...

سخت و محتاط مینویسم....

 

خرید خوشبختی در کمتر از سه دقیقه ...

امروز بلاخره بعد از مدتها جست و جو در کتابفروشی های مختلف، پیدایش کردم ..رمان گل صحرا اثر واریس دیری در کتابفروشی پاساژ کسرا میدان کاج ...چشمانم برق زد وقتی خانم فروشنده ی باکلاس و متفاوت فروشگاه خنک و تمیز و خوشگل بهم گفت : گل صحرا؟ ب------------------له ...داریمش...

کتاب را از دست خانم باکلاس و مسن و فرنگی مآب  گرفتم و لای کتاب را با هیجان مخصوص (این شرایط )باز کردم و صفحه ای باز شد که اینجوری شروع شده بود:  لندن ! هیچ چیز در باره ی لندن نمیدانستم اما از تلفظ نامش خوشم می امد ....

خودش بود ...سریع ارتباط گرفتم ....کتاب را بستم و هشت هزار تومن دادم و زدم بیرون و دوباره کتاب را توی مسیرم باز کردم و کلمه کلمه و ناقص و از وسط و اخر ش یک چیزایی خواندم و دریافتم خودش است : یکی از ان هاست که قبل از مرگ باید خواند ....

دارم فکر میکنم من هم همیشه از تلفظ ( لندن) خوشم می امده و چقدر من خودم را توی این رمانها پیدا میکنم ...

 

 

بعد از مهمانی...

دلم میخواست ادم تودار و خویشتن داری افریده میشدم تا مجبور نباشم بعد از بیرون ریختن احساساتم در یک جمع نیمه غریبه و نیمه اشنا بیایم خانه و خودم را نقد کنم و سرزنش کنم که ای کاش نگفته بودم که ال بل....

البته من یاد گرفتم که خودم را زود ببخشم و بیفتم توی جریان عادی زندگی و فراموش کنم هر چه بود و گذشت و ریخت و شکست.....

داستان کنستانسیا را با ذوق و تعجب و در حالیکه تحت تاثیر فضای خاص ان قرار گرفته ام میخوانم و از زندگی و کائناتش لذت میبرم ...و صد البته قسمتهایی را که مترجم نتوانسته برساند را نمیگیرم و رد میشوم....

پ.ن: اگر صد سال بعد نویسنده ی معروفی شدم و نوشته هایم گل کرد و ترکوند! بدانید که منتقدان در نقد من به این نکته بسیار تاکید خواهند کرد: او نویسنده ای کم حوصله است که مخنصر و کوچک مینویسد و توان و تاب پرداختن به جزییات را ندارد و اصل مطلب را میگوید و فرار میکند ....

پ.ن: نمیتوانم اینجا عکس بذارم ..ادرس اپلود ندارم  اگه ادرس مطمئنی دارید بهم بدین براتون عکس بذارم...

این عکس پنک کیک های خوشمزه ای ست که دخترها برای صبحانه ی امروز درست کردند و یکی از معدود روزهایی بود که زودتر از من بیدار شدن و کلی اشپزخانه را ریخته بودن بهم و ظرف های نشسته از در و دیوار میریخت ....

(ه) که امد اشپزخانه گفت: یا ابلفضل !....و برگشت رفت نمیدانم کجا....

از آذر عزیز متشکرم...

 

همینجوری نوشت ساعت هفت و سی

مامان اگه بعضی ها میتونستن فکر شمارو بخونن یا از توی توی دل شما خبر داشته باشن این سوتفاهم ها هرگز پیش نمی امد...

ای جانم چقدر تو درست میگی مادر ...راستی چرا اینهمه سوء تفاهم ایجاد میشه ؟

چون کسی ذات شمارو نمیشناسه اگه همه بدونن که شما چقدر ...

خب خب ...کسی که نمیدونه عزیزم ..مهم هم نیست بهارجون....همینه که هست ...

همینجوری نوشت ....ماکارونی شام امشبه ...ساعت ده هم من و دخترها یانگوم میبینیم ...(ه ) همین چند دقیقه پیش تلفن کرد: چی لازم داریم بخرم؟ گفتم سیب زمینی و پیاز ....گفت : خیلی دوستت دارم  عزیزم ....

من داغ شدم و چایی دلم خواست و کتاب جدیدی که قرار است بخرم اسمش گل صحراست و قراره پنج شنبه مهمانی بروم و خیلی دلم میخواد از دوستانم و میز عصرانه عکس بگیرم ولی انجا خانم هایی هستند که اجازه نمیدهند من عکسشان را بگیرم و یا خانم های دیگری هستند که یه فکرهایی میکنند اگه بخوام از میز و از غذاها و از رقص شان عکس بگیرم ...راستی چرا در بین ما بیست نفر هیچکس غیر از من دوربین همراه خودش ندارد ؟

 ای بابا تو کار خودتو بکن ....

چقدر معذب میشوم من گاهی اوقات ....

سوتی سال...

بله اینم یکی از تبعات بیخوابی های من:

دیروز در حالیکه گیج از بیداری شب قبل بودم رفتم تا جهت ادای دوستی و احترام به دوست خوبم( ..) بهشون سر بزنم .ایشان هم پستی در رابطه با عید فطر و اینکه هرسال در این روز به مزار پدر بزرگ و مادربزرگ خود سر میزنند و برایشان گل و احسان میدهند، نوشته بودن و نوشته شان هم بسیار زیبا و انقدر روان و پر احساس بود که من سریع خواندم و نرفتم توی عمق مطلب و ....

در مجموع این بود  کامنت من برای این پست: به به چه جای باصفایی ...پدر و مادربزرگ شما عجب جایی زندگی میکنند ...و خوش به حالتون که جایی به این قشنگی داری که بروی و دیداری تازه کنی و چه میدونم قدر پدربزرگ و مادربزرگتون رو بدون و ایشالا سایه شون مستدام و .....

امروز که به نت مراجعه کردم با کامنت خصوصی این دوست عزیزم مواجه شدم که: ...........پدر بزرگ و مادر بزرگ من فوت شده اند ...( و جای با صفایی که من گمان کردم منزل شخصی این عزیزان در انجا واقع است در واقع آرامگاه ایشان بوده ....)

حالا شما تصور کنید که من چه حالی شدم و خیلی خجالت کشیدم و اگر دیشب در جریان این سوتی وحشتناک خودم قرار میگرفتم قطعا دوباره تا صبح   از شب زنده داری  دیگری لذت!!!!!!!!! میبردم و هیچ قرص خواب فیل افکنی هم قادر نبود مرا به خواب ببرد

تا من باشم که ....

ای بابا ....

دوست من : پست شما کاملا گویا و شفاف بود ایراد از مغز خسته و استراحت نکرده ی من بود ...

 

مقصرها...

حالا میفهمم همه ش تقصیر چیست !! ازدواج ...بله ازدواج...نه اینکه ازدواج چیز بدی باشد یا اصولن موجود تقصیرکاری باشد یا زبانم لال همسر جان ادم بدی باشد و دور از جانش مرا خوشبخت نکرده باشد...  نه بابا طفلک گردنش از مو باریک تر است و هر تنابنده ای اگر کمی وجدان داشته باشد دلش به حال او میسوزد که : ای وای چنین مرد شریفی گیر چه زن  عجیبی افتاده است و اینا ...

ولی من که امروز همه اش دلم میخواهد بخوابم و بچسبم به تخت چون دیشب تا اذان صبح بیدار بودم و از این دنده به ان دنده میشدم خب خیلی طبیعی است که روز که میشود من جان ندارم پاشوم و به همسر و فرزندانم مثل یک ادم عادی سرویس بدهم ناهار بپزم بشورم بسابم حرف بزنم ادرس چیزهای مختلف خانه را بدهم ...مسلم است که اگر مجرد بودم و شوهر و بچه نداشتم همه چیز در اختیار خودم بود خوابم بیداری ام خوراکم حمامم ....

باشد باشد ناسپاسی نمیکنم ...بله رویا تو باید شکرگزار باشی در هر صورت ...

پ.ن: فدای همه تون بشم من و متاسفم که نمیتوانم پاسخ کامنت های قشنگ تون رو بدم ...واقعا نمیرسم جان خودم ...

مثل یادگاری از ...

یک پرده دیدم آماده و دوخته شده با عرض ۱۵۰ و بلندی فکر کنم ۱۸۰ یا ۲۰۰ خیلی خوشگل بود  از نظر من یک فانتزی سنتی بود  ولی ضخیم بود و فروشنده اصرار داشت که برای اتاق خواب یا جایی غیر از پذیرایی مناسب است ولی من اصرااااااااااااااااااااار دارم که فقط به درد قسمت پذیرایی خانه ی ما میخورد ..او میگوید این پرده اسپرت است و بهتر است پرده ی پذیرایی رسمی تر باشد ولی من جد کرده ام بزنمش پذیرایی جلوی چشمانم باشد و مرتب ببینمش ..برایم هرگز مهم نیست و نبوده که چی باید!!! کجا قرار بگیرد ...مهم اینست که من خوشم بیاید که آن چیز کجا باشد....

این نوشته مال چندروز پیش هست و با اینکه هنوز پرده ی ذکر شده را نخریده ام ولی توی حال و هوایش هستم و در کنار خریدن مانتو برای دخترها دارم به ان پرده ی بامزه ی فانتزی فکر میکنم و میدانم که اگر ت بداند فورا میگوید این خرج اضافی است و تو پرده لازم نداری و اصلا هم ضروری نیست و بیخود است و تو چه کارهایی میکنی و اینا....

بعد من میگویم : ت جان اینقدر این پارچه به دل من نشسته و نفوووووووذ کرده در تار و پود تمایلات ! من که نمیتوانم به کلمه ی صرفنظر کردن از ان فکر کنم ...شده من این موجود را به پنجره ی خانه ام نصب نکنم ولی باید در لا به لای متعلقات این خانه باشد چیزی مثل ارث.. مثل یادگاری از من ...مثل قندان کریستال گل بهی رنگ مادربزرگم...مثل چادر نماز یاسی مادرم ...مثل تسبیح کوچک یشمی پدر و  مثل چرتکه ی چوبی کهنه و نوچ پدربزرگم که بهش میگفتیم آقاجان ..... 

پ.ن: نمیدانم چی و چگونه بنویسم ..مریم عزیز الان به وبلاگت سر زدم و خبر گمشدن کودک محمد طاها بسیار متاثرم کرد ..از خودم بدم امد ..از پرده ای که ذوق داشتم بخرمش بدم امد ..از همه ی ارزوهایم ....برای دل پدر و مادرش صبوری ارزو میکنم و برای سلامتی این کوچولوی دوست داشتنی و معصوم دعا میکنم ...خدایا کمکشون کن...

تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل...

بیشتر مردم در امریکا اخبار سر شب را میبینند تا بدانند در دنیا چه خبر است، اما متاسفانه هر انچه که انها میبینند واقعا بدترین هایی است که میتوان در باره ی کشوری نشان داد ..گویی فقط اخبار بد خبر محسوب میشوند .هر چه خبر بدتر باشد بیشترین پوشش خبری را دارد .شما هیچوقت تیتر هیچ خبری را نمیبینید یا نمیشنوید که بگوید: یک خانواده ی خوب و محترم اهل خاور میانه هم وجود دارند ! حتما اخبار ساعت ۱۱ شب را ببینید تا با این خانواده و جزییات زندگی انها بیشتر اشنا شوید !

به نقل از داستان چهارصدو چهل و چهار روز نوشته ی فیروزه جزایری ..نویسنده ی محبوب من .

پ.ن: دوستان خوبم که برای این پست کامنت نوشتید از تک تک تون ممنونم ..منو میبخشید فرصت نشد جواب محبتتون رو بدم..

پراکنده در ذهن....

هی میخواهم از فاجعه ی بزرگ ان سالهای نه چندان دور بنویسم  حتا شروع هم میکنم  ..دو سه جمله ای هم مینویسم  ولی بعدش جوری میشوم که همه شان را دیلیت میکنم و خط میزنم و میگویم چه فایده ای دارد حالا نوشتن اینها برای تو و برای دیگران؟ نه دردی از تو دوا میشود و نه کسی میتواند برایت مرهمی بنویسد ...پس بی خیال میشوم و به خودم میگویم :  از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن ....فردا که نیامده ست فریاد مکن....بر نامده و گذشته بنیاد مکن......حالی خوش باش و عمر بر باد مکن.....

پ.ن: میگم اگر توی بهشت دلمه ی برگ مو و قهوه ی ترک خوب دم شده  نباشد چه کنیم؟

این عکس از خرید من در یک پروموشن در فروشگاه سان وی پایرامید مالزی ...البته عکاس خواهرزاده ام بود که با حیرت و متلک خنده زنان عکس می انداخت که: خاله ما میگیم از تهران چهارراه استانبول برامون قهوه ی اعلا بیارن اونوقت شما نسکافه های اندونزی و سنگاپور میبرید سوغات ؟ ها ها ها !!!

عکس ها...

به نظرم بازار وبنویسی کساد و کسل کننده میاید یا شاید این احساس من است ..گرما حس و حال را ازماگرفته انگار و رمق نوشتن کم است .اما نمیدانم چه مرضی است این نوشتن که می ایی اینجا و شل و ول  یک چیزهایی مینویسی ..حالا از هر چی که به ذهنت برسد ...از رنگ کردن موهایت بگیر که شرابی شیکی شده تا رفتن هول هولکی و با استرس به خانه ی دوستی که کودکش بعد از سالها چشم انتظاری به دنیا  امده و الان شیش ماهه است و تو بی معرفت هنوز ندیدیش ....

برای تنوع عکس مهمانی دوساعته دیروزمون رو میگذارم برایتان شاید جالب باشد ..اصلا این مقوله ی عکس دیدن برای خودش قصه ی جذابی است به وسعت همه ی کنجکاویهای بشریت ... من که یکی از سرگرمی های جالب زندگی ام مرور عکسهای تاریخی و عکسهایی ست که سنی از انها گذشته باشد یا عکسهای انهایی که نتوانستم در جشن عروسی شان یا تولدشان شرکت کنم یا عکس دوستانی که بعد از سالیان دراز در فیس بوک میبینمشان و غش میکنم از تعجب .....

پسرکوچولوی شیرین و ناز دوست خوبم نرگس

 

قسمتی از میز غذا...

خانم دلووی

هیچ رمانی به اندازه ی خانم دلووی کلافه ام نکرد هر سطرش را که میخواندم احساس اسکول!! بودن میکردم ..چطور ویرجینیا وولف توانست با من که صادقانه و خالصانه سطر به سطر تا آخر ماجرای پیچ در پیچ و بی کشش اش را رفتم چنین بازی مزخرفی بکند ...حالا خوب است که من ظرفیت تحمل داستانهای گوناگون را دارم و وولف شانس بزرگی اورد ....

البته اعتراف میکنم که نکات ظریف روانشناسانه ی خوبی داشت که باید با حوصله میخواندم و پیدا میکردم و زیرشان خط میکشیدم ...

حال الانم: مگس های یک بال را دیده اید نه میمیرند نه ماندنشان به درد دنیا میخورد ...الان اینجور چیزی ام من ...بارها قسم خوردم سحر بیدار نشوم ولی دیشب بیدار شدم و دو سوم قسمت مهم خوابم پرید و الان من از کم خوابی خدا و پیغمبر را نمیشناسم ...

خدا خودش خوب حال مرا میفهمد الان ....گرچه یادم نمیرود که در دوران بین سال ۱۳۷۲ تا ۱۳۸۷  چقدر به حال خودم رها شده بودم و دوران مرگبار خزنده ای بود که الان هم اثار شومش در جسم و روحم باقیمانده ست....

پ.ن: این لغت اسکول را دخترانم توی دهان من انداخته اند و الحق بعضی جاها بسیار رساننده است !!

پ.ن: صباجون تولدت مبارک ..الهی عاقبت شیرین و زیبایی در انتظارت باشد..

اینجا چقدر خوبه ....

از دخترها یک تایم ۱۵دقیقه ای گرفتم که بعد مدتها اینجا چیزی بنویسم ..شروع نوشتن برایم سخت است مخصوصا که یک رخت پهن کن پر از لباس جلوی رویت باشد که بخواهد بگوید ما ۶ روز است که خشک شده ایم رویاااااااا...

عکسهای سفر را از دوربین به کامپیوتر منتقل کردم و دلم گرفت ..دلم تنگ شد .. هر وقت بستنی میخورم یاد پدر میافتم که بستنی خور درجه ی یکی بود و به ویژه بستنی های اصفهان را دوست میداشت ..بستنی های مالزی و شیرینی هایش هیچوقت چنگی به دلم نزد و از دیروز تا الان ه را دیوانه کردم بس که گفتم از شرکت که برگشتی یادت نره بستنی لیتری شکلاتی میهن بخری و یادت نرود نان بربری و سنگگ بخری و زولبیا هم فراموش نشود و حلیم هم همینطور و وای میوه های ایران ...انها را هم یادت نرود ...

من الان بیشتر فهمیدم که عاشق ایران هستم ..عاشق تهران و محله ی خودمان و جهنم که زباله در خیابانهای ما زیاد است و جهنم که خانم ها در تهران شورش را دراورده اند از میک اپ های تند و ادم دلش میخواهد یک کاردک بردارد و کرمهای لایه لایه روی صورتهای جوان و پوستهای تازه و شادابی که زیر انها مانده است را مثل کره بردارد ... و جهنم که ال است و بل است ....من هرگز هوای متعادل و چهار فصل ایران را با هوای داغ و شرجی و باران های گرم خط استوا عوض نمیکنم حتا اگر الوده به گاز فلان باشد ....

کتا من دیگر مالزی بیا نیستم ...ولی از تو ممنونم ..خیلی عالی بود ...

پ.ن: الان وقت من تمام شده و کامپیوتر رو باید تحویل بدم ..بعدا میام جواب محبت هاتونو میدم...

 

ای وای اینجا...

من برگشتم ...