حالا میفهمم همه ش تقصیر چیست !! ازدواج ...بله ازدواج...نه اینکه ازدواج چیز بدی باشد یا اصولن موجود تقصیرکاری باشد یا زبانم لال همسر جان ادم بدی باشد و دور از جانش مرا خوشبخت نکرده باشد...  نه بابا طفلک گردنش از مو باریک تر است و هر تنابنده ای اگر کمی وجدان داشته باشد دلش به حال او میسوزد که : ای وای چنین مرد شریفی گیر چه زن  عجیبی افتاده است و اینا ...

ولی من که امروز همه اش دلم میخواهد بخوابم و بچسبم به تخت چون دیشب تا اذان صبح بیدار بودم و از این دنده به ان دنده میشدم خب خیلی طبیعی است که روز که میشود من جان ندارم پاشوم و به همسر و فرزندانم مثل یک ادم عادی سرویس بدهم ناهار بپزم بشورم بسابم حرف بزنم ادرس چیزهای مختلف خانه را بدهم ...مسلم است که اگر مجرد بودم و شوهر و بچه نداشتم همه چیز در اختیار خودم بود خوابم بیداری ام خوراکم حمامم ....

باشد باشد ناسپاسی نمیکنم ...بله رویا تو باید شکرگزار باشی در هر صورت ...

پ.ن: فدای همه تون بشم من و متاسفم که نمیتوانم پاسخ کامنت های قشنگ تون رو بدم ...واقعا نمیرسم جان خودم ...