نامه ی ۲۴برای سیلویا پلات عزیز
سیلویا یه جایی توی بلاگ مژگان تصویر زیبایی از یک در قفل شده هست که من دوستش دارم ..هوس کردم بیارمش اینجا و بذارم چند صباحی بماند روی درب وبلاگم و من هم بروم پی کارهای دیگرم و چشمامو اینجا جلوی مونیتور کور نکنم و وقتمو تلف نکنم و ..از انجا که این روزها بی حوصلگی مخصوص روزهای آخر شهریور رو دارم فکر کردم مدتی در اینجا رو تخته کنم ..کاری که از عادتهام شده و هر چند صباحی میرم توی فاز توی لاک خودم رفتن ! ولی همزمان که توی کل دنیا رو داشتم سرچ میکردم یه جایی توی کانادا توی یه وبلاگ تصویر کرم های شب تاب توی تاریکی آبی تیره و خوشرنگی نور می پاشیدن به فضا ..بی هیچ فکری تصویر رو کپی پیست کردم و گذاشتمش اینجاکه در وبلاگم رو قفل نزنم و بجاش روشنای چند تا شب تاب ناز باشد که یاد اوری کند قرار نیست چراغ این خانه خاموش بماند حتی برای اندک زمانی....
ولی بذار بگم که توی ته های دلم بی حوصلگی هست انقدر که میترسم یه روز از این بی حوصلگی بمیرم ..ببین ظرفای صبح تا ظهرم مونده روی هم و حتی حالشو ندارم برم دستمال بکشم تک تک شونو و قاشق و چنگالهارو جدا کنم و در ظرفشویی رو باز کنم ظرفهای پریروز رو از توش بیارم بیرون و جابه جا کنم و بعد همه ی ظروف امروز رو بچینم تویش و یه دونه قرص ظرفشویی رو که سفت هم شده سعی کنم درست از وسط با کارد نصف کنم طوری که خرد نشود و گوی براق کننده ی وسطش از هم نپاشد بعد بذارمش توی محوطه مخصوص درشو ببندم دکمه رو بزنم و....هوووووووووووووووووووووووووه....
سیلویا تو به اینها اضافه کن کامنت نوشتن و خواندن مطالب بلاگها و ...خیلی بد شدم خواهر ..خیلی...فقط دست زیر چونه دوست دارم عکس ببینم و بعضی چیزارو بخونم و توی فیس بوک به روز شده هارو ببینم و خب ..خوبی فیس بوک اینه که با یک لایک دینتو ادا میکنی ..راستی میگم چطوره اینجا توی بلاگم هم بشه لایک گذاشت نه؟
اینارو که بهت گفتم برای این بود که نمیتونستم به کسی دیگری بگم ..دختر کوچکم رفته توی محوطه ی پایین مجتمع مون بد مینتون بازی میکنه.. دختر بزرگم هم باور میکنی یه ساعتی میشه ندیدمش فقط میدونم توی اتاقشه...آقای همسر هم لپ تاپ بدست در حالیکه مهستی گوش میده : (صدا صدا بود وقتی که میخوندی....کار روزگار بود رفتی و نموندی....) داره روی (طرح کتاب محور غنی سازی کیفیت زندگی شغلی) و (نالج منیجمنت) و اینجور چیزا خودشو پیر میکنه ...
برم مثبت باشم سیلویا..نوشتن خوبه چون به ادم خودشناسی و خوداگاهی میده ولی از اون بهتر خواندن هست ..امروز وسوسه شده بودم انگلیش بنویسم ولی خجالت کشیدم که نکنه بد باشه و اینا...ولی برای خودم خوبه که انگلیش بنویسم اینجوری لغات و اصطلاحات یادم نمیره ولی خب دیگه اینجا توی وبلاگ رسم نیست ...
مهم نیست که دارم زیاده نویسی میکنم مهم اینه که حوصله ی کار دیگری رو الان ندارم ..دیشب بعد مدتها کمی از ته دل خندیدم سیلویا ..این همشهری داستان یه نویسنده داره که قلمش شیرینه و فقط اون میتونه گاهی یه ذره خنده به لبم بیاره مثلن یه جا خیلی بانمک نوشته دوریس لسینگ به دو دلیل توانسته خوب عمر کنه یکی به خاطر این است که بچه ی کرمانشاه است و دیگری هم اینه که در کل عمرش فقط در دوتا دوره ی چهارساله شوهر داشته و بقیه ی اوقات را در اختیار خودش بوده ( حسودیم شد سیلویا
) البته دوریس متولد ابان ماه بوده و میگن زن ابان عاشق پول و قدرت است و به الگوهای پوسیده و نخ نماشده ای مثل زن کدبانو و مادر مهربان اهمیتی نمیداده لذا با این حرفها دلش به درد نمی امده و گول نمیخورده که بنیشند مثل ادم بپزد و بروبد و شوهر داری کند ..حتی میگویند داشته تحصیلات میکرده توی همه ی مدتی که در اختیار خودش بوده بعد یه هو فهمیده دوبار ازدواج کرده و هر دو بار هم طلاق گرفته و تازه سه تا هم بچه روی دستش مانده .. همزمان هم دریافته بود که باید نویسنده هم بشود و با بچه نمیشود که ...!لذا فورا دو بچه ی اول را تا ابد گذاشت برای شوهر اولش در زیمباوه و از فرط غلیان احساسات مادرانه فقط سومی را با خودش به لندن برد ...چقدر خوشم امد ازش سیلویا
گرچه من خودم اصلن و ابدن اینجوری نیستم ها ولی کاش بودم.....
تو هم که کم و بیش روانپریش بودی ولی از نوع جذابش و شیرینش
مرگ من کتاب فرزند پنجم دوریس مگه چی کم داشت از مهارت های یک نویسنده ؟ ها؟ محشر بود برای خودش...نبود سیلویا؟ باید سه باره بخونمش..عاشق قلمشم حتی بیشتر از قلم تو ..چون خودت خوب میدونی که باشعر و شاعری خیلی میونه ای ندارم ..تو هم که تا تقی به توقی میخورد و دپرس میشدی شعرت می امد..کاش رمان بیشتر مینوشتی...اینجوری شاید الان زنده بودی...
سیلویا خیلی مشتاق بودم این نویسنده ی خوش قلم از تو هم بنویسد ولی ننوشته...نامه ام طولانی شد ولی میتونی بخش بخش بخونیش که حوصله ت سر نرود ...من هم قول میدم تا مدتی چیزی برات ننویسم و فقط عکس برات میذارم اینجا ..کلی عکس خوشگل ..دلم میخواد برای تنوع کمی فضای اینجارو مثل فضای فیس بوک کنم گرچه خود اصل فیس بوک را خیلی دوست ندارم ..اصلن باز خودت بهتر منو میشناسی که ...اصلن ولش کن....