داستانهای روز تولد ..

نوشتن نظرم در باره ی داستانهای روز تولد که موراکامی انها را با انتخاب خودش از نویسنده های مختلف گرداوری کرده برایم اسانتر از خواندنشان است .. وقتی داستان کوتاهی را از بین یازده داستان این کتاب شروع میکنم میخواهم که به سرعت تمامش کنم و برم بعدی گرچه زمانی که داستانی تمام میشود برای بعدی دیگر چشمانم ارور میدهد و سنگینی بی محلی پلک هایم را در بر میگیرد و کتاب را اجبارن میبندم و قبلش نشانه چوبی مخصوص را میذارم لای صفحه ی اخر و بعد هم چشمانم را میبندم...

میخواهم بگویم امشب احتمالن تمامش کنم ولی توی سبک های متفاوت این داستانها هنوز گیج میزنم و قلم خود موراکامی را بیشتر میپسندم و از بین داستانهای این کتاب داستان کیک تولد بهترین شان بود ..و در کل کتاب خوبی بود اگر فرض را براین بگیریم که هر کتابی ارزش یکبار خواندن را دارد....

الان دخترها نیستند و پدرشان هم نیامده و من فرصت را غنیمت دانستم که گل گاوزبونی دم کنم و تنهایی را لحظه به لحظه مزه مزه کنم تا دیرتر تمام شود ..گرچه هرگز دوست ندارم یک ور کتلت هایم بسوزد ولی میسوزد ..دومین سوختن غذا در تمام این سالها ...کمتر از ..خیلی کمتر از تعداد سوختن های خودم و دلم ...پس چیر برای یک فنجان گل گاوزبون............

عکس حذف شد..

 

نامه ی 25 برای سیلویا پلات

الان از خودم اینقدررررررررررررررررررررررررررررررررررر بدم امده که نگو سیلویا.. یعنی چشم ندارم خودمو ببینم ..چای گل گاوزبونی هم که داره روی اجاق نم نم دم میکشه تا اماده ی نوشیدن بشه با اون طعم اشنای نوستالژیکش و مواد داخلش که میخوام دنیا نباشه اگه نبات و لیموی عمانی سوراخ شده توش نباشه هم کوفتم بشه ...حالا چرا ؟ برای اینکه شیرزن نیستم! شیرزن که باشی اولین چیزی که به ذهنت میرسه حس و حال خودته نه طرف مقابلت ..اول خودت یادت میاد بعد شاید لطف کنی دیگران هم یادت بیان داشتم شیرزن میشدم و انگشتر فیروزه ام رو گذاشتم توی جعبه ش و ظرافت و لطافت هامو هم جمع کردم چپاندمشان زیر کمد و اسم وبلاگم رو هم بر اساس همون جو ! تغییر دادم و خواستم بشم یک وبنویس دیگه و خواستم داد بزنم همینه که هست و میخوایین بخواین نمیخوایین نخواین که ....نمیشه بگم که چی شد ..یعنی انقد این حسی که الان دارم درونیه و مال اعماق تن و روانم هست که به هیچ وجه به قلمم نمیاد که بشه نوشتش.....

حالا سیلویا یادت هست برای هر کاری که میخواستی بکنی یا هر تصمیمی که داشتی ضرست قاطع بود و جیغت بنفش و پاهات توی یه کفش؟! حالا تو نگو که شیرزنی ربطی به قاطعیت و اینا نداره من میگم داره واسه ی من داره و تعریف من از شیرزنی همینه و بس...

خب  اسم وبلاگمو دوباره برمیگردونم سر جای اولش و کامنت ها رو هم باز میکنم ولی ولی ....ولی...

حالا بگذریم اینا که نوشتم همینجوری سیال و بی مقدمه ریخت توی قلم من و اختیاری نبود جدن...میخواستم اینو بگم که از خواندن مستند پدربزرگ پیکاسو خوشم امد و لذت بردم گرچه تلخ بود ولی حقیقت داشت و منو برد توی سالها پیش از بچگی هام سالهای دوری که تو هم بودی و پیکاسو هم بود و موراکامی هم بود و همه یک هوا رو تنفس میکردین و ...

 

خدایا متشکرم..

 

عکس حذف شده..

دیگه در اون مورد خاص با خودم درگیر نیستم و الان بعد از اون تصمیم! راحت تر میام نت و بی دغدغه ی خاطر پست میذارم ..خداروشکر...

ترجمه ی متن ساده است ولی باز براتون مینویسم: خدای عزیز..امروز من دوباره بیدار شدم و سالم و زنده هستم...متشکرم..

پ.ن: دوستان با وفای من مرسی از محبتتون و وقتی که برام میذارید و کامنت میدید ..منو ببخشید که باکس نظرات رو بستم ..چاره ای نداشتم و اینجوری راحت ترم و از شما خوبان هم عذرخواهی میکنم که مجبور میشید برگردید عقب و جا پیدا کنید برای نظر نوشتن خواهش میکنم خودتونو مقید نکنید و همین که منو میخونید برام دنیا دنیا ارزش داره ..حتی بدون کامنت هم حضورتون رو درک میکنم و شاد میشوم....و  البت با کامنت هم شادتر و دلگرمتر

انتیک....

یک ساعت رومیزی ساخت فرانسه ساخته شده از سنگ مرمر مرغوب با مجسمه ی برنزی بسیار زیبا تعبیه شده بر روی نمای سنگی .. و صفحه ی گرد و سفیدرنگ ساعت که هر دو عقربه های آن افتاده اند و صفحه ی  ساعت تقریبن خالیست را در انتیک فروشی خیابان ونک که هر زمان گذرتان افتاد حتمن بروید و داخل مغازه را ببینید قیمت کردم فروشنده با کمال ادب و احترام گفت : قابل شمارو نداره : سه میلیون و هفتصد هزارتومن ! در حالی که عضلاتم نیمه کرخت است میپرسم من که نمیتونم بخرمش عکس که میتونم بگیرم ازش ...لبخند معناداری میزند و میگوید با شرمندگی امکان عکس و فیلمبرداری وجود ندارد....

یاد زمین لرزه ی تبریز و قبل ترش بم و قبل ترش رودبار و قبل ترش ....افتادم ..همین ..

این اون نیست ....

طولانی ترین نامه ی من..

نامه ی ۲۴برای سیلویا پلات عزیز

سیلویا یه جایی توی بلاگ مژگان تصویر زیبایی از یک در قفل شده هست که من دوستش دارم ..هوس کردم بیارمش اینجا و بذارم چند صباحی بماند روی درب وبلاگم و من هم بروم پی کارهای دیگرم و چشمامو اینجا جلوی مونیتور کور نکنم و وقتمو تلف نکنم و ..از انجا که این روزها بی حوصلگی مخصوص روزهای آخر شهریور رو دارم فکر کردم مدتی در اینجا رو تخته کنم ..کاری که از عادتهام شده و هر چند صباحی میرم توی فاز توی لاک خودم رفتن ! ولی همزمان که توی کل دنیا رو داشتم سرچ میکردم یه جایی توی کانادا توی یه وبلاگ تصویر کرم های شب تاب توی تاریکی آبی تیره و خوشرنگی نور می پاشیدن به فضا ..بی هیچ فکری تصویر رو کپی پیست کردم و گذاشتمش اینجاکه در وبلاگم رو قفل نزنم و بجاش روشنای چند تا شب تاب ناز باشد که یاد اوری کند قرار نیست چراغ این خانه خاموش بماند حتی برای اندک زمانی....

ولی بذار بگم که توی ته های دلم بی حوصلگی هست انقدر که میترسم یه روز از این بی حوصلگی بمیرم ..ببین ظرفای صبح تا ظهرم مونده روی هم و حتی حالشو ندارم برم دستمال بکشم تک تک شونو و قاشق و چنگالهارو جدا کنم و در ظرفشویی رو باز کنم ظرفهای پریروز رو از توش بیارم بیرون و جابه جا کنم و بعد همه ی ظروف امروز رو بچینم تویش و یه دونه قرص ظرفشویی رو که سفت هم شده سعی کنم درست از وسط با کارد نصف کنم طوری که خرد نشود و گوی براق کننده ی وسطش از هم نپاشد بعد بذارمش توی محوطه مخصوص درشو ببندم دکمه رو بزنم و....هوووووووووووووووووووووووووه....

سیلویا تو به اینها اضافه کن کامنت نوشتن و خواندن مطالب بلاگها و ...خیلی بد شدم خواهر ..خیلی...فقط دست زیر چونه دوست دارم عکس ببینم و بعضی چیزارو بخونم و توی فیس بوک به روز شده هارو ببینم و خب ..خوبی فیس بوک اینه که با یک لایک دینتو ادا میکنی ..راستی میگم چطوره اینجا توی بلاگم هم بشه لایک گذاشت نه؟

اینارو که بهت گفتم برای این بود که نمیتونستم به کسی دیگری بگم ..دختر کوچکم رفته توی محوطه ی پایین مجتمع مون بد مینتون بازی میکنه.. دختر بزرگم هم باور میکنی یه ساعتی میشه ندیدمش فقط میدونم توی اتاقشه...آقای همسر هم لپ تاپ بدست در حالیکه مهستی گوش میده : (صدا صدا بود وقتی که میخوندی....کار روزگار بود رفتی و نموندی....) داره روی (طرح کتاب محور غنی سازی کیفیت زندگی شغلی) و (نالج منیجمنت) و اینجور چیزا خودشو پیر میکنه ...

برم مثبت باشم سیلویا..نوشتن خوبه چون به ادم خودشناسی و خوداگاهی میده ولی از اون بهتر خواندن هست ..امروز وسوسه شده بودم انگلیش بنویسم ولی خجالت کشیدم که نکنه بد باشه و اینا...ولی برای خودم خوبه که انگلیش بنویسم اینجوری لغات و اصطلاحات یادم نمیره ولی خب دیگه اینجا توی وبلاگ رسم نیست ...

مهم نیست که دارم زیاده نویسی میکنم مهم اینه که حوصله ی کار دیگری رو الان ندارم ..دیشب بعد مدتها کمی از ته دل خندیدم سیلویا ..این همشهری داستان یه نویسنده داره که قلمش شیرینه و فقط اون میتونه گاهی یه ذره خنده به لبم بیاره مثلن یه جا خیلی بانمک نوشته دوریس لسینگ به دو دلیل توانسته خوب عمر کنه یکی به خاطر این است که بچه ی کرمانشاه است و دیگری هم اینه که در کل عمرش فقط در دوتا دوره ی چهارساله شوهر داشته و بقیه ی اوقات را در اختیار خودش بوده ( حسودیم شد سیلویا ) البته دوریس متولد ابان ماه بوده و میگن زن ابان عاشق پول و قدرت است و به الگوهای پوسیده و نخ نماشده ای مثل زن کدبانو و مادر مهربان اهمیتی نمیداده لذا با این حرفها دلش به درد نمی امده و گول نمیخورده که بنیشند مثل ادم بپزد و بروبد و شوهر داری کند ..حتی میگویند داشته تحصیلات میکرده توی همه ی مدتی که در اختیار خودش بوده بعد یه هو فهمیده دوبار ازدواج کرده و هر دو بار هم طلاق گرفته و تازه سه تا هم بچه روی دستش مانده .. همزمان هم دریافته بود که باید نویسنده هم بشود و با بچه نمیشود که ...!لذا فورا دو بچه ی اول را تا ابد گذاشت برای شوهر اولش در زیمباوه و از فرط غلیان احساسات مادرانه فقط سومی را با خودش به لندن برد ...چقدر خوشم امد ازش سیلویاگرچه من خودم اصلن و ابدن اینجوری نیستم ها ولی کاش بودم..... تو هم که کم و بیش روانپریش بودی ولی از نوع جذابش و شیرینش مرگ من کتاب فرزند پنجم دوریس مگه چی کم داشت از مهارت های یک نویسنده ؟ ها؟ محشر بود برای خودش...نبود سیلویا؟ باید سه باره بخونمش..عاشق قلمشم حتی بیشتر از قلم تو ..چون خودت خوب میدونی که باشعر و شاعری خیلی میونه ای ندارم ..تو هم که تا تقی به توقی میخورد و دپرس میشدی شعرت می امد..کاش رمان بیشتر مینوشتی...اینجوری شاید الان زنده بودی...

سیلویا خیلی مشتاق بودم این نویسنده ی خوش قلم از تو هم بنویسد ولی ننوشته...نامه ام طولانی شد ولی میتونی بخش بخش بخونیش که حوصله ت سر نرود ...من هم قول میدم تا مدتی چیزی برات ننویسم و فقط عکس برات میذارم اینجا ..کلی عکس خوشگل ..دلم میخواد برای تنوع کمی فضای اینجارو مثل فضای فیس بوک کنم گرچه خود اصل فیس بوک را خیلی دوست ندارم ..اصلن باز خودت بهتر منو میشناسی که ...اصلن ولش کن....

 

 

حراجی قجری!

اینبار باز میخوام از قجرها براتون بنویسم ..امروز در جایی چند مورد از آگهی های حراج ان عهد و روزگار رو خوندم و برام جالب بود . فکر کردم شاید شما هم دوست داشته باشید با نثر فارسی آن موقع و نحوه ی دادن اطلاعیه برای حراج اموالشان اشنا بشید ...

تعدادی ادوات طعام خوری که از نقره برتانی انگلیس ساخته شده و تا ده سال سفیدی و براقی اولیه ی  آنها تا انتها باقی و بجا خواهد بود به قیمت هجده فرانک به فروش میرسد که تعداد انها به قرار ذیل است:

چنگال ۶.... کارد بسیار برنده قبضه ۶.....  قاشق شورباخوری۶.....  قاشق چای ۱۲ .... قاشق فرنی خوری ۶....   قاشق شیرخوری یکعدد... فلفل دان یکعدد...  مجمعه چای به طول سی سانتی متر یکعدد... شمعدان مجلسی بسیار ممتاز ۲  ....  چای صافی بسیار اعلی یکعدد

برای دریافت  ادوات میتوانند مستقیما به فابریک( کارخانه) وارن هاوز صورمونارچی در وین مراجعت نمایند...

پ.ن: این اگهی مستقیما مربوط به دربار قاجار نمیشود و عمومی ست و در روزنامه ی اطلاع شماره ۱۷۴ و در سال ۱۲۶۶ شمسی منتشر شده است..

خانم سین از استانبول ..

 

خیلی لجم میگیرد از این ایرانی هایی که تا پاشون میرسه انور اب سریع زبانشان و فرهنگشان و سال نوشان و پیامبرشان و کتاب اسمانی شان و و حتی هویت ایرانیشان را میدهند به باد و انگلیسی شان غلیظ تر و دینشان مسیحی تر و کریسمسشان مفصل تر و تو گویی حتی رنگ چشمانشان آبی تر و موهایشان بلوند تر میشود از بومیان آنجا...

خانم سین دوهفته مانده به کریسمس پایش رسید به فرنگ و به نظرم قبل از انکه به خانه ی اجاره ای ش قدم بگذارد و اول لیست بنویسد و پول هارا چنج کند و برود یخچال خانه را پر کند و یا برود شامپو و لیف و صابون بخردتا عرق راه تهران به فرنگ را بزداید جلدی هل هل رفت یک درخت کاج خرید و زلم زیمبو هایش را هم جور کرد و روی رحل چوبی کنده کاری که سالها پیش از شاه عبدالعظیم خریده بود را خالی کرد و انجیل گذاشت و چنان انگلیشش در جیک ثانیه متحول شد و اکسنت امریکاییش فراتر ازاکسنت ملت انجا رفت که به فرهنگستان زبان و ادب امریکایی گفت بفرما جلو  بوق بزن ...

بعد هم خانم سین تند و تند یک کارهایی کرد و از اسلام کانورت کرد به مسیحیت و شد دست راست اسقف اعظم کلیسای ....و لرد (lord) جدیدش را به همه معرفی کرد و شد حزب اللهی فرنگی و رکابی و دکولته پوشید و انجیل به دست یک شنبه به یک شنبه زودتر از قوم مسیح در کلیسای محل حاضرشد و نیت کرد و شمعی برافروخت و زانو زد و دستهارا روی سینه صلیب کرد و از لرد تقاضای بخشش کرد ...

زن همسایه ی خانم سین که بیست سالی بود  ایران را ترک کرده و برای ادامه تحصیل فرزندش راهی فرنگ شده بود خانم سین را در سوپر مارکت مجتمع شان دید و از وجنات و سکناتش فورا دریافت که به به یک هموطن ! چه عالی..حالا از تنهایی در میاید....جلو رفت و پرسید : حدس زدم که باید ایرانی باشید؟ درسته؟ خیلی خوشحال شدم دیدمتون...و دستش را دراز کرد به سمت خانم سین ..خانم سین در حالیکه ماهرانه خود را حیران و متعجب نشان میداد به انگلیسی گفت : اوه مام! آی دونت نو فارسی! آی ام فرام ایستامبول ! ......

حیف که ظاهرش داد میزد از تبار بلوندها و چشم آبی ها نیست وگرنه خود را آمریکن جا میزد ...

 

کی این داروها رو استفاده میکنی دختر؟....

بچه ها توی سنین خاص و غیر خاص ،بحرانی و غیر بحرانی، اذیت هاشون عجیب و غریبه و من مادر خیلی وقتها جدن نمیدونم باید چه خاکی بر سرم بریزم و میمانم اساسی ..

یه روز عاشق میشن ..یه روز توی جزرن و یه روز دیگه توی مد ...دم به دم جلوی اینه اند و ایرادهای پوست شون رو میشمارند ..حتی اگه ایرادی هم وجود نداشته باشه میگردن پیدا میکنن و این جمله رو تو مدام میشنوی: مامان از دکتر پوست وقت بگیر ...و تو خسته و تسلیم برای ایرادی که توی صورت دخترکت نمیبینی و هر چه تلاش میکنی قانعش کنی به جایی نمیرسی با بی میلی وقت دکتر میگیری و میروید و دکتر هم مثل تو میماند که مشکل کجاست و با دقت و به زور نور یک چراغ قوه ی خیلی پیشرفته میرود توی صورت دخترک و بعد که چیزی پیدا نمیکند میرود  دست و پای دخترک را وارسی میکند و سر آخر از نگاهش معلوم است هیچی ندیده و نفهمیده و نهایتن میگوید : خب عزیزم اینا طبیعیه ..همه دارن..نباید دستکاری کنی..نباید تحریک بشن..

بعد هم توی رودرواسی یک دوجین دارو مینویسد و دخترک نسخه به دست از این داروخانه به اون عطاری مرا با خود میکشاند و در پایان مخ مشاور پوست داروخانه را هم برای اطمینان میزند و دقیقن همون سوالاتی که از دکتر پرسیده رو دوباره از او میپرسد ...مشاور پوست که صورتش چند تا لک کوچک و مقادیر بالایی موی زائد در زیر چانه دارد با دقت توی صورت دخترک مرا کنکاش میکند و هیچ نمیگوید....

داروهای خریداری شده ۵روز است که اینجا مانده و از جایشان تکان نخورده اند ...

عکس حذف شده..

پ.ن: تهران سرتاپا تعطیل از فردا ............و من حوصله ی هیچ کجا را ندارم ..نه سفر میخواهد دلم.. نه ددر و نه هیچ ...میخواهم بخوابم اگه بتونم..اگه...

مهمانهایم که رفتند...

آنها رفتند و

من رسیدم به صفحه ی ۵۱۰رمان موراکامی و با او در دنیای داستان به خوابی رفتم که خوش بود عجیب بود غریب بود.. دنیای موراکامی در این کتاب همه چیز داشت و من که تشنه ی اتفاقات خارق عاده و ماورا فیزیک و طبیعت هستم با او رفتم به تخیلاتش و همسو شدم با همه ی آنها که در این رویای شیرین زندگی میکردند ..

با انچه موراکامی در کتابش میگوید باید ارتباط برقرار کنی تا از توهمات و تخیلات عجین شده با واقعیت لذت ببری و اگر ارتباط برقرار نشود کتاب را از همان صفحات اول میبندی و میگذاری پیش بقیه ی آنها که توی نوبتند که شاید یک روزی از فرط بی کتابی نیم نگاهی زورکی به آن بیندازی...

نقد و بررسی کتاب را در گوگل سرچ کنید ..یادتان باشد پیش از خواندن رمان، پیش آگاهی کمک زیادی میکند تا براحتی به فضای غریب آن متصل شوید ..

 

پ.ن: دوستان خوبم ممنون که بهم سر زدید و همراهم بودید ..در اولین فرصت میام و بهتون سر میزنم و بازدید پس میدهم