خیلی لجم میگیرد از این ایرانی هایی که تا پاشون میرسه انور اب سریع زبانشان و فرهنگشان و سال نوشان و پیامبرشان و کتاب اسمانی شان و و حتی هویت ایرانیشان را میدهند به باد و انگلیسی شان غلیظ تر و دینشان مسیحی تر و کریسمسشان مفصل تر و تو گویی حتی رنگ چشمانشان آبی تر و موهایشان بلوند تر میشود از بومیان آنجا...

خانم سین دوهفته مانده به کریسمس پایش رسید به فرنگ و به نظرم قبل از انکه به خانه ی اجاره ای ش قدم بگذارد و اول لیست بنویسد و پول هارا چنج کند و برود یخچال خانه را پر کند و یا برود شامپو و لیف و صابون بخردتا عرق راه تهران به فرنگ را بزداید جلدی هل هل رفت یک درخت کاج خرید و زلم زیمبو هایش را هم جور کرد و روی رحل چوبی کنده کاری که سالها پیش از شاه عبدالعظیم خریده بود را خالی کرد و انجیل گذاشت و چنان انگلیشش در جیک ثانیه متحول شد و اکسنت امریکاییش فراتر ازاکسنت ملت انجا رفت که به فرهنگستان زبان و ادب امریکایی گفت بفرما جلو  بوق بزن ...

بعد هم خانم سین تند و تند یک کارهایی کرد و از اسلام کانورت کرد به مسیحیت و شد دست راست اسقف اعظم کلیسای ....و لرد (lord) جدیدش را به همه معرفی کرد و شد حزب اللهی فرنگی و رکابی و دکولته پوشید و انجیل به دست یک شنبه به یک شنبه زودتر از قوم مسیح در کلیسای محل حاضرشد و نیت کرد و شمعی برافروخت و زانو زد و دستهارا روی سینه صلیب کرد و از لرد تقاضای بخشش کرد ...

زن همسایه ی خانم سین که بیست سالی بود  ایران را ترک کرده و برای ادامه تحصیل فرزندش راهی فرنگ شده بود خانم سین را در سوپر مارکت مجتمع شان دید و از وجنات و سکناتش فورا دریافت که به به یک هموطن ! چه عالی..حالا از تنهایی در میاید....جلو رفت و پرسید : حدس زدم که باید ایرانی باشید؟ درسته؟ خیلی خوشحال شدم دیدمتون...و دستش را دراز کرد به سمت خانم سین ..خانم سین در حالیکه ماهرانه خود را حیران و متعجب نشان میداد به انگلیسی گفت : اوه مام! آی دونت نو فارسی! آی ام فرام ایستامبول ! ......

حیف که ظاهرش داد میزد از تبار بلوندها و چشم آبی ها نیست وگرنه خود را آمریکن جا میزد ...