تقدیم به شما دوستان خوبم.
نقاشی من : گل های بنفش و سفید .۱۳۸۳
نقاشی من : گل های بنفش و سفید .۱۳۸۳
نقاشی من: گلهای رز .(اوریجینال)
...دلم برای دخترهای پروتستان میسوزد چون کشیش میگوید آنها گناهکارند و اگر کاتولیک نشوند به رستگاری نمیرسند ..من دلم میخواهد انها را نجات بدهم و به انها بگویم دخترهای پروتستان با من به کلیسای کاتولیک بیایید تا رستگار شوید ..انها را میبینم که دارند کروکت بازی میکنند و میخندند .از بیلی میپرسم :بیلی چطور پروتستانها میتوانند بخندند حال انکه گناهکارند و اصلن فایده اش چیست که کروکت بازی کنی و رستگار نشوی؟
بیلی میگوید: فرانکی فایده ش چیست که کروکت بازی نکنی و رستگار هم نشوی؟
از کتاب خاکسترهای انجلا نوشته ی فرانک مک کورت.
صدای دف همسایه ی بغلی توی خانه مان پیچیده ...خداوند امروز را مهلتی چندباره به من بخشیده و من باز دیدم که صبح امده و امدم توی نشیمن و دیدم که چقدر کار دارم و چقدر جا باید بروم و چقدر وقت کم دارم.. یاد ساعت دو نیمه شب می افتم که با درد شدید کلیه ی راست بیدار شدم و دست به پهلو گلاب به رویتان رفتم آنجا و درد ادامه داشت تا رسید به مثانه و دفع دردناک و فشار و .....اینکار تا صبح بارها و بارها تکرار شد......
میخواهم بگویم این بار چندم است که این اتفاق برایم میافتد ...فکر کردم مرگ میتواند خیلی خیلی نزدیک من باشد و خدای ناکرده و این حرفها چیه! ندارد ..یادداشت های روی یخچالم را میخوانم و فکر میکنم اگر دیشب مرده بودم یا الان اورژانسی بستری بودم اینکارها را چه کسی انجام میداد و خیلی بد میشد و اگر کسی یا کسانی می امدند و زندگی مرا بهم ریخته میدیدند چه میشد؟
اسفناج ها را خرد و فریز کنم...جارو و گردگیری دارم...برای مهمانی عصرانه شیرینی بخرم...عابر بانک را چک کنم...اتاق ها را مرتب کنم...نقاشی جدید را اتود بزنم....نقاشی قبلی را ته رنگ بگذارم...لباسشویی روشن شود...موهامو کوتاه و رنگ ...و چند یادداشت کاملن شخصی و واجب تر از نان دیگر.....که دیشب روی یخچال چسباندم برای امروز...
خدایا از تو متشکرم برای حالا که آرام گرفته ام و دوباره هوس نوشتن بسرم زده و دارم تایپ میکنم ! و باز یادم میرود که دیشب داشتم میمردم و نگران کارهای عقب مانده ام بودم...
------------------------------------------
پ.ن: امدم تا نمردم هنوز، از همه ی دوستایی که به من یاد دادند که چه جوری برم ویرایش کنم قسمت نظربدهید رو، تشکر کنم. چه راحت بود ..مرسی.
آقای (ه) از ضرر کردن انقدر واهمه دارد که از جان به عزراییل دادن نه!...او از اینکه مثلن من هوس کنم طلای زرد رو با طلای سفید معادلش، تعویض کنم انچنان خوشش نمی اید که من بااینهمه قدرتی!! که در خانه دارم و حرف حرف خودم است و فمینیست بازی در می اورم که مال خودمه و اختیارش رو دارم و اینا...در برابر استدلال های اقتصادی دلسوزانه ی او سر تسلیم فرود می اورم و طلا ملا عوض نمیکنم ..نگران انکه نکند همسرم این ضرر هولناک را برنتابد و از غصه دق کند خدای ناکرده...
با همه ی اینها دیروز وقتش بود که دل به دریا بزنم ( این اتفاق هر یک دهه در زندگی من روی میدهد) و رفتم و تعویض زیبایی انجام دادم و به همسرم زنگ زدم و خبرش را دادم که: ببین اون انگشتر کارتیه که خریده بودمش ۹هزارتومن! تعویضش کردم ۳۸۰هزار تومن!...هه هه....او هم بعد از مکثی کوتاه گفت: جدی میگی؟ کاش همون موقع از این انگشترها یه ده تایی خریده بودیم حالا کلی سود میکردیم ...مبارک باشه..و اینجوری شد که فهمیدم (ه) دیگر از این کار واهمه ندارد و یادم امد که دستبند همون انگشتر هم دلم را زده و اینا.....
--------------------------------------
پ.ن: از این عبارت نظر بدهید خیلی بدم می اید و نمیدانم با اینهمه صراحت دستوری آن چکار کنم؟![]()
مهمان هر که باشد روز اول طلاست روز دوم مسه روز سوم دیگه بسه!! عزیزانی که مهمان من بودند خاله و دایی نازنینم بودند که اصلن مهمان نبودند طفلکی ها و باهاشون راحت بودم و حضورشون مغتنم بود و وجودشون نعمت و نفس هاشون در همه ی سالهای عمر من با من و خاطراتم با آنها شیرین و ماندگار و مهربانی شون بیدریغ ولی ولی
مهمان که شبانه روزی در خانه ی آدم باشد برنامه ی روزانه ی آدم اگر نگویم کن فیکون میشود حداقل یک بهم ریختگی اساسی در آن ایجاد میشود و تو که عادت داشتی طبق میل خودت بیدار شوی و طبق میل خودت بخوابی و طبق میل خودت بخوری نخوری ...حالا دیگر همزمان باید توی ذهنت چند مورد را بچینی و به ترتیب اولویت انجامشان بدهی و اهل کمک خواستن از مهمانت هم نباشی و مخت هی هنگ کند و سس سالاد یادت برود وگوجه فرنگی در بازار کمیاب شود و با وجود انکه میدانی مهمانت چربی و قند خون دارد میز صبحانه را پر کنی از انواع مربا و عسل و کره و خامه و تخم مرغ و پنیر لیقوان و اینا و انها هم به هیچکدام لب نزنند و تو دوباره همه اینها را دست نخورده برگردانی توی ظرف های اصلی شان و باز روز بعد و روزهای بعد همان کار را تکرار کنی و اینا....
بدتر از همه اینکه پا به پاشان بنیشینی و بخوری ! و در این مدت یک و نیم کیلو دمبه جمع کنی ! .....حرف بزنی بخندی چرت و پرت جور کنی که بزمتان سرد نباشد.. نوشیدن مایعات را ترک کنی که مبادا هی جلوی روی آنها تند و تند توالت بروی و مراقب باشی که بهشان سخت نگذرد و بد نگذرد ..ناسلامتی آنها علاوه برانکه نزدیکانت هستند روزگاری معلمان تو در مدرسه هم بوده اند و اینا....
الان که جایشان خالیست و من همچنان نفسم به نفسشان بند است و پشتم بهشان گرم است و الهی سایه شان بالای سرم باشد ولی ولی
مهمان روز اول طلاست روز دو.............
از این شعر هم خوشم امد براتون مینویسم :
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود..............
یادگاری داشته باشید تا بعد..![]()