مهلت.
صدای دف همسایه ی بغلی توی خانه مان پیچیده ...خداوند امروز را مهلتی چندباره به من بخشیده و من باز دیدم که صبح امده و امدم توی نشیمن و دیدم که چقدر کار دارم و چقدر جا باید بروم و چقدر وقت کم دارم.. یاد ساعت دو نیمه شب می افتم که با درد شدید کلیه ی راست بیدار شدم و دست به پهلو گلاب به رویتان رفتم آنجا و درد ادامه داشت تا رسید به مثانه و دفع دردناک و فشار و .....اینکار تا صبح بارها و بارها تکرار شد......
میخواهم بگویم این بار چندم است که این اتفاق برایم میافتد ...فکر کردم مرگ میتواند خیلی خیلی نزدیک من باشد و خدای ناکرده و این حرفها چیه! ندارد ..یادداشت های روی یخچالم را میخوانم و فکر میکنم اگر دیشب مرده بودم یا الان اورژانسی بستری بودم اینکارها را چه کسی انجام میداد و خیلی بد میشد و اگر کسی یا کسانی می امدند و زندگی مرا بهم ریخته میدیدند چه میشد؟
اسفناج ها را خرد و فریز کنم...جارو و گردگیری دارم...برای مهمانی عصرانه شیرینی بخرم...عابر بانک را چک کنم...اتاق ها را مرتب کنم...نقاشی جدید را اتود بزنم....نقاشی قبلی را ته رنگ بگذارم...لباسشویی روشن شود...موهامو کوتاه و رنگ ...و چند یادداشت کاملن شخصی و واجب تر از نان دیگر.....که دیشب روی یخچال چسباندم برای امروز...
خدایا از تو متشکرم برای حالا که آرام گرفته ام و دوباره هوس نوشتن بسرم زده و دارم تایپ میکنم ! و باز یادم میرود که دیشب داشتم میمردم و نگران کارهای عقب مانده ام بودم...
------------------------------------------
پ.ن: امدم تا نمردم هنوز، از همه ی دوستایی که به من یاد دادند که چه جوری برم ویرایش کنم قسمت نظربدهید رو، تشکر کنم. چه راحت بود ..مرسی.