خدانگهدار..

نامه ی بیست و شش

سیلویای عزیز عصر پاییزیت بخیر ..جدن الان کجایی ؟ توی برزخ ؟ کجا....؟ کجا؟

سخته ادم از بادهای رمانتیک پاییزی که درست توی تاریکی شب از پشت شیشه های پنجره ی اتاقش توی گوشش میپیچه لذت ببره ولی در انتهای دلش نگران باشه از این باد ها و هو هوی خاطره انگیز ان که چی که نکنه دخترک حساسیتش عود کنه و دوباره مریض بشه و من زهرمارم بشه و بدم بیاد از بادی که اینهمه در من لذت ایجاد میکنه ...

همیشه یه ور دلم یه جور دیگه فکر میکنه ..میخوام نذارم ها که اینجوری فک کنه ولی نمیشه.. توی وجودشه.. انگار که وظیفشه حتمن از دماغم بیاره یه لذت و یک خوشی کوتاه مدت رو ..و نذاره خیلی خوش خوشانم بشه ...همیشه بوده این حس رودررو... و ولم نمیکنه ...وقتی از چیزی بلند و عمیق میخندم سریع تلنگر میزنه و من دلم شور میزنه از سرانجام این خنده های کوچک ...

میدونی سیلویا حتی آرزوهام و خصوصی هام هم دارن فانتزی میشن برام ..خودم در راس زندگیم هستم ظاهرن ولی درونم کشیده کنار ...کلی قلاب هست توی زندگی که ازشون آویزونم و برای خودم شخصن کم میارم...سرعتم واسه ی خودم کند شده و برای دیگران تند...

ولی یه چیزی بگم سیلویا....خدایا شکرت...باز هم خدایا شکرت...

سالاد کلم و نخود سبز که باشه و عطر دمنوش میوه بپیچه توی فضای خونه ت دیگه چه مرگت میتونه باشه ...ها سیلویا؟ وای تازه کتاب هم باشه ور دلت همیشه و پولی که بتونی راحت بدی کتاب بستونی.... 

وب خوانی..

 وبلاگ خوان خوبی نیستم و کم پیش میاد مثل آدم بشینم پیج کسی رو باز کنم و فکرم آزاد باشه و روحم شاد و اجاق گازم تمیز باشه و خاکهای خونه رو گرفته باشم و سینک خالی باشه و توالت برق بزنه و موهام تمیز باشه و ناخن هام کوتاه و لباسها را جمع و تا کرده باشم و قابلمه هایی که (ه) و خودم روی گاز ردیف کرده باشیم را شسته باشم و دو سه وعده پیاز داغ کرده باشم و رمانم را برای سومین بار خوانده باشم و تکرار دونگ یی و کلاه پهلوی را دیده باشم و خبرهای سایت فلان و سایت بهمان را خوانده باشم و اس ام اس هامو چک کرده باشم و توی سایتهای پزشکی دنبال کج و کوله گی های خودم رفته باشم و کلی مرض و غرض برای خودم پیدا کرده باشم و .....بعد چطور بشود بشینم دو سه تا وبلاگ آشنا از لینک دوستانم بخوانم اونم چه جوری ...انگار دکترای تندخوانی از هاروارد گرفته باشم سه سوت مطلب دستم میاد و تموم ....و کلی هم وجدان درد میگیرم بعدش و اینا...

چند هفته پیش ها نون بهم وبلاگی رو معرفی کرد و گفت بخونش ...گفتم میخونم حالا...گفت بهت میگم بخونش خوشت میاد..گفتم من اگه وقت کنم وب دوستای خودمو بخونم شاهکار کردم ..گفت : نه رویا این یکی فرق میکنه...گفتم خب ببینم چی میشه و بحث رو عوض کردم گفتم : امسال یادت نره واسه ی منم یک شیشه ترشی گوجه فرنگی و فلفل همدانی در نظر بگیری...گفت لینکشو نوشتم اینجا برات گذاشتم روی کیبورد ....

دو سه روزه که همه ی این کارایی که بالا گفتم رو فست موشن انجامشون میدم یا اصلن انجام نمیدم میام ببینم این وبلاگه که نون بهم معرفی کرده آپ کرده تا با ولع بخونمش ...تک تک جمله ها رو میخونم ..دست زیر چونه و بی خیال دنیا و کارهای خونه و حتی آشپزی ...

پ.ن: لطفا لینک وبلاگ مذکور رو ازم نخوایین ..نمیتونم بدمش ..حتی به شما دوست عزیز...

پ.ن: جالبه که خیلی از نوشته های این وبنویس رو نمیفهمم راستش ...ابهام زیاد داره و جریان سیال ذهنش پر هست ازلغزندگی و دست انداز ...نمیدونم چرا میخونمش ...یک مشت حس و حال واقعی با چاشنی اراجیف ...

بعدنوشته: تا یادم نرفته بگم که درسته که وبلاگ خوان خوبی نیستم و حتی بدتر از اون کامنت هم نمیذارم برای دوستام ولی آدم بد و بی ادب و بی نزاکت و متکبری نیستم به خدا...خوب خدا منو هم این مدلی افریده ..یک بنده ی وب نخون.. کامنت نذار..اما  وب بنویس خسته ..خیلی هم خسته ..

از هم پاشیده...

توی یه سایت اشپزی دارم مثل احمقها سطر به سطر اموزش سالاد الویه رو میخونم اونهم چه با دقت!! حالا خودم شصتاد ساله دارم این سالادو درست میکنما چقدم که عالی میشه ..حالا این طرز پخت هم دقیقن همون طرز پخت منه ها ولی دارم یه جوری میخونمش انگار اولین باره ..انگار جدیده ...

احساس میکنم این روزا تکه تکه ام و هر عضوم یه جایی همین نزدیکیا افتاده و با یک رشته سیم به مرکز بدنم وصل شده و مغزم که فرمان میده هر عضوم یه کاری میکنه یه کار بی ربط یه کار بی معنی ...تازه بدتر از اون من محور اصلی خانه مان هم هستم....چه شود.....؟!!!!!

دعا کنید جد کنم پاشم برم استخر ...

بعدنوشته:

یعنی من حاضرم بشقاب و لیوان های یک مجلس عروسی رو بشورم ولی میمیرم این تکه های عجیب و غریب اب میوه گیری و غذاساز و اینارو بشورم ...( میدونم که باید توی وایتکس بذارمشون... حالا....)

آشفته...

وقتی حالم خوب نباشد زیاد میخورم ..و زیاد مینویسم ..ممکن است حتی در یک روز دوتا پست بنویسم ...زیاد هم که بخورم عصبانی میشوم و نفرت خطرناکی تمام وجودم را فرامیگیرد و دور خودم میچرخم بی انکه دست به سیاه و سپید بزنم ..حتی حمام رفتنم نمی اید..کتاب خواندنم هم..خودم را ول میکنم تا هر چه میشود بشود ..جهنم...دستانم بوی سیر بدهند ..مهم نیست...حالم از گیاهان بهم میخورد ..چش ندارم سیر و پیاز و فلفل دلمه و کرفس ( صدای ریز و جیغ مانند پسرک دست فروش توی گوشم است هنوز: کلفس تازه ..کلفس تازه ببر ..کلفس س...) هویج و کاهو و خیار و کدو را ببینم ...جهنم که کلسترولم بالاست ..دلم بیسکوییت ویفر شکلاتی میخواهد خدا.....با اون هات چاکلت های خوشرنگ و بو که من نباید بخورم و باید نذارم که برم و آب جوش رو بریزم توی فنجان و مراقب باید باشم که برندارم یک بسته ی هات چاکلت را و نروم قیچی را بردارم سرش را ببرم و چپ کنمش توی فنجان ...نه نه نباید...نکن رویا...نخورش..هی ...گوگوش نخون...نخونش اونو....نخونش :پیشکشم برای تو یه سبد محبته ..از تو یک تبسمم واسه من غنیمته ..هو.....

من مامانمو میخوام ..بابا رو میخوام...خاله میم و خاله سین رو میخوام..صدای دایی میم رو میخوام که برام فرهادو بخونه عین خود فرهاد ..بم و قوی: با اینا زمستونو سر میکنم....و سیگار پشت سیگار دود کنه و چای پشت چای بنوشه و برام درددل کنه ...من خونه ی بچگی هامو میخوام خدا...سرمو میخوام درد نکنه ..دلمو میخوام تند و تند عاشق هرچی خوش تیپه توی راه مدرسه بشه ..خون ..خونمو میخوام فقط قرررررررررررررررمز باشه بدون تیکه های چربی و کوفت های دیگه...گیس های بلند مشکیمو میخوام که مثل شرشره مثل آبشار براق موج میزد لای درختهای گیلاس و سیب و زردالو و مامان که میگفت : دختر برو توی خونه عمله بناهای خونه ی خانم ب نیگات میکنن بده ....

من تمام اون هفده هجده سالی رو که پیش بابا و مامان و بقیه خاله خان باجیهام بیخیال و بیدرد میگذشت رو میخوام ..............کی گفته من دم بختم و وقت ازدواجمه و ...من که هنوز یک گل از صد گلم وانشده ...

من میخوام ادامه ی تحصیل بدم...تا دکترا.....و برم سر خاک هدایت توی پاریس گل بذارم و بعد از اونجا برم...و برم... و برای مامان اینو بخرم اونو بخرم برای بابا ساعت زنجیر دار نقره بخرم ببنده پشت کتش و برای دایی میمم پیپ چوب گردوی کنده کاری شده بخرم از حراجی های مسکو و با اون یکی دایی میمم که بزرگتره برم بشینم لب اقیانوس اطلس و گوش ماهی صید کنم زنده زنده و برم توی عمق صدمتری اقیانوس و دست به مرجانهاش بزنم..............................

بعد اگه شد و وقت کردم و زد به سرم..اونوقت شااااااااااااااااااااااااید عاشق بشم و عروسی کنم و حالا اینجا باشم و روی دکمه های کیبورد کلیک کلیک بزنم و ساعت ۴و نیم که شد برم دخترهارو بیدار کنم عصرونه شونو بخورند و برن سراغ درس و مشق.....

دلم برای وزنم در سال ۶۸که  ۴۷کیلو بودم تنگ شده و بعد برای وزنم در سال ۸۴ و ۸۵ که ۵۱ بودم لک زده و امروزم رو که شششششششششصت کیلو ام رو نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام......

 

 

نوچ...

دیروز یک رمان مال سال ۱۹۵۵فرانسه از کتابخونه گرفتم معلومه هزاربار خونده شده جلد سفت سرمه ای رنگش نوچ و چرک میزنه و انگشتام بهش میچسبه .. با اکراه بازش میکنم.. توش هم بهتر از بیرونش نیست برگ های کتاب زرد شدن و  جمله هایی هایلایت شده و همین جمله های خطکشی شده اول از همه حواس منو پرت میکنه و اول اونا رو میخونم ...

بیست صفحه ای که میخوانم سیاهی موضوع داستان رو خوب حس میکنم.. ترجمه ی احمدشاملو چندان روان از آب درنیامده و سردرگمم میکند ..شخصیت اصلی داستان مشکل کبد دارد و حالش ناخوش است و من اصلن و ابدن توی فاز درک کردن و حس کردن این علایم ناخوشی نیستم ...هیچ جوری با کتاب ارتباط نمیگیرم و میبندمش ...خودم را به خواب میزنم اما دستانم نوچند..کثیفند ...خوابم نمیبرد...بلند میشوم و میروم دستانم را با صابون لوکسی که بوی خیار میدهد میشویم و برمیگردم توی تختم و خوابم میبرد...

 

ابرو و زیبایی..

تا دوران قاجاریه و قبل از فرنگی شدن ناصرالدین شاه و توجه او به ارایش صورت زنان حرمسرا ،

داشتن ابروی پرپشت و پهن نوعی ارزش حساب می‌شده. مثلاً به عکس‌های «انیس الدوله» سوگلی ناصرالدین شاه که نگاه کنید اولین چیزی که به چشم‌تان می‌خورد یک جفت ابروی کلفت و پهن است که به احتمال زیاد با نظر مساعد و مثبت شاه به این شکل درآمده است. به هر حال مدل‌های جیغ ابرو در دهه اخیر رواج یافته و ابروها رفته رفته نازک و کوتاه و بعضی‌وقت‌ها ناپدید شدند. اگر یک فلاش بک به عقب بزنیم می‌بینیم که همان زمان هم خانم‌ها فقط در صورت متاهل شدن و ازدواج مجاز به برداشتن ابرو بودند و دختران مجرد به هیچ عنوان اجازه این کار را نداشتند و در عرف و جامعه این کار یک امر مذموم و زشت به حساب می‌آمد. پس چطور می‌شود در جامعه‌ای که ابرو برداشتن دختران کاری ناپسند به حساب می‌آید ناگهان زیر ابروهای پسران خالی می‌شود و حالتی زنانه می‌گیرد؟!

شک نکنید که اگر همین ۳۰، ۴۰ سال قبل به کسی می‌گفتید پسرها ابروهای‌شان را برمی دارند حتماً بالای سر شنونده یک جفت شاخ درست درمان سبز می‌شد. مردم نه دیده و نه شنیده بودند که جنس مذکری به فکر تمیز کردن زیر ابروهایش بیفتد دیگر چه برسد به آن مدل بدهد. اما این روزها بعضی پسرها خوش و خرم زیر ابروهای خود را بر می‌دارند و چنان خرامان خرامان در خیابان‌ها راه می‌روند که انگار آهوی ختن هستند.

دست زدن به ابروها ابهت مردانه را از بین می‌برد...

پ.ن: گرفته شده از سایت نیک صالحی..

 

 

 

 این عروس بخت برگشته ی  ابرو برنداشته ی بی ارایش رو نمیشناسم ..به یقین از زنان حرمسرای قاجار بوده ..

 

 

نشانه های پاییز..

میروم فیلتر هارا میشکنم و وارد فیس بوک میشوم ..میخواهم اصلن اینترنت نباشد اگر فیلتر شکن و وی پی ان و از این چیزها نباشن همین چیزهایی که اصلن و ابدن ازشان سر در نمیاورم و فقط دخترها یا پدرشان میایند یک کارهایی میکنن و یک چیزهایی را فعال میکنند و بعد به من میگویند : حالا میتونی بری فیس بوک ...تازه تحریم گوگل هم نه تنها خسارتی به گوگل نزد بلکه ملت کلی کلی پول دادند برای وی پی ان که بروند گوگل و سرچشان را بکنند...حماقت که شاخ و دم ندارد که...

پیج من که باز میشود آبجی کلللللللللللللللللللللللللللللللللللی پست و عکس های خوشمزه و بامزه گذاشته شاید بیست سی تا ..عجب بیکاراست ها ..و دایی میم هم چند تا پست معنادار و چندنفر دیگر هم انگار با خودشان حرف زده باشن جمله هایی نوشته اند که من سر در نمیاورم ...زیادن زیادن و من هم حوصله ام کم است و بی هیچ لایکی سرخرم را کج میکنم میام اینجا اینارو مینویسم ...چه کاریه ؟نمیدانم ...به اینجا عادت کرده ام و هی میخواهم ننویسم و نیایم ولی هی نمیشود ...تازگی ها برعکس بیشتر هم میایم و بیشتر مینویسم ولی گاهی کامنت دونی رو میبندم که خلق خدا را به زحمت نیندازم ..بیایند فقط بخوانند و همین...بوی لوبیای چشم بلبلی که با عدس مخلوط شده و گوشت پخته و پیازداغ فضای ۵۰ شصت متری آشپزخانه و نشیمن و سالن را پر کرده و شعله ی زیر قابلمه زیاد است بروم کمش کنم.....

خب برگشتم .چی میگفتم؟ اها دخترک سرماخورده و این یعنی اولین نشانه ی پاییز در خانه ی ما و کلی هم درس و مشق دارد و کارعملی واین دومین نشانه ی  پاییز است در خانه ی ما و درب لباسشویی را که باز میکنم بوی تند جورابهای اول مهر تا حالا که ساعتها توی کفش سیاه کتونی مانده اند میپیچد و این سومین نشان پاییز است در خانه ی ما...

زندگی بوهای مختلف و فصلهای گوناگون دارد و نشانه های جوراجور ..زندگی همین تنوعش منو کشته ...

نامه هایی از گذشته های نه چندان دور یا نه چندان نزدیک ؟؟؟

 

اینها نامه های ماندانای عزیزم هست که ۲۵ساله ندیدمش! نامه ها را بیست و سه سال پیش از امریکا برایم فرستاد و دیگر هیچ خبری ازش نشد ...

امروز بعدچندسال برای چندمین بار رفتم سراغشون و خوندمشون ...حس و حال مرا نپرسید که چی بود ...فراتر از وصف و به قلم آوردن ...

 

ضد حال...

از خواب که بیدار میشوم حالم گرفته میشود از چند چیز: پیشانی ام قسمت چپش و چشم چپم درد میکند فکرش را بکن اول صبح ...در ظرف گردو را باز میکنم تا یه چیزی سرپایی و رژیمی بخورم سه تا کرم خنگ بی دست و پا با چشمان درشت و تنی لزج روشن از لای گردوها میان بیرون...و بدتر از اینا خوراکی های مدرسه ی دخترک را میبینم که نبرده و یادش رفته و توی یخچال مانده ...و من اصلن اصلن حوصله شو ندارم برم مدرسه براش ببرم! تازه اسم و شماره ی کلاسش رو هم نمیدونم ..سوم چی؟ یا سوم چند؟

یک رانر قهوه ای هم دیروز از همان جای خوب خریدم ولی حالا که پهنش کردم روی میز ازش خوشم نیامده و باید امروز دوباره بروم همان جای خوب و عوضش کنم ...

دوش هم باید بگیرم تازه...و ابروهام هم شیو میخواد...اوه اوه این یکی رو یادم نره که به دوستانم زنگ بزنم بگم مهمونی ۵شنبه م کنسل شد نیاین...اگه زنگ نزنم روز ۵شنبه طبق قرار قبلی میان خونه ی ما و ضایع میشن ...

تنگی نفس این روزام هم که قوز بالای قوز ...

و یه ضدحال دیگه که سانسورش میکنم ..و از همه ی اینا که گفتم بدتره ...از اونهایی که فقط خدا باید کمک کنه...فقط قربون خدا میرم ..فقط...

پ.ن: در اولین فرصت کامنت ها رو پاسخ میدم ...

بعدنوشته ی من برای مهتاب: مهتاب عزیز نتونستم برات زیرنویس بذارم به خاطر وسعت کامنتت ! از اینجا ازت تشکر میکنم و میبوسمت..

یک جایی...

دارم بال بال میزنم بزنم بیرون ..منتظرم ساعت بشود ۱۰ و سی دقیقه و بعد من مثل پرنده ی رهاشده از قفس، از دوست داشتنی ترین جای زندگیم یعنی خانه مان میزنم بیرون ...یه بیرونی هست که گاه به گاه لازم دارم بروم انجا و دوساعتی در فضایش خودم را برهانم و کنده شوم از بیست و دو ساعت دیگر روزم ولی باید مراقب باشم توی جیبم زیاد پول نباشد ...

من میخوام به خونه ی خدا برم ...اگه میخونه نرم کجا برم....

 خونه ی خدا و می و میخانه همه ش استعاره ست ..یه چیز انتزاعی ست برای رساندن مفهوم ..وگرنه مرا چه به خانه ی خدا و می و میخانه ...اینجا که میخوام برم یک جای بسته ی کوچک مادی است که بوی تند سرمایه داری را میدهد   ..میدانم ..ولی سالی یکی دوبار یه بار در اوایل تابستان و یه بار در مهر یا آبان باید بروم انجا...جایی که کسی کاری به کارم ندارد و تمیز است و پلکانش برقی است و بوی چوب و شمع و ساعت دیواری و چرم اصل میدهد  و مرا دو ساعتی در خود غرق میکند  و من یادم میرود که دخترکم تا ساعت دو و ربع مدرسه است و حتمن الان گرسنه است ...یادم باشد فردا برایش چاشت بیشتری بگذارم ...

بعدنوشته : ایشالا یه روز برسه که بشه بیام براتون کامنت بذارم ...

 

رها...

خودت را که رها کنی، عمق و وسعت و گرمای زندگیت بیشتر میشود ..مدتهای مدیدی در بند و قید تعلقات بی معنا و مزاحم و تکراری بودم و متوجه نبودم دارم خودم را آزار میدهم...رهایی آسان نیست اما همین که ان را یافتی زندگی اسان میشود ...همین ..

------------------------------------------------عکس دیلیت شد..

بعدنوشته: جمعه شبها از معدود زمان هایی ست که یه نیم ساعتی میشینم جلوی تی وی و سریال کلاه پهلوی رو میبینم ..

از زرق و برق و لباسها و دکوراشون خوشم میاد...