از خواب که بیدار میشوم حالم گرفته میشود از چند چیز: پیشانی ام قسمت چپش و چشم چپم درد میکند فکرش را بکن اول صبح ...در ظرف گردو را باز میکنم تا یه چیزی سرپایی و رژیمی بخورم سه تا کرم خنگ بی دست و پا با چشمان درشت و تنی لزج روشن از لای گردوها میان بیرون...و بدتر از اینا خوراکی های مدرسه ی دخترک را میبینم که نبرده و یادش رفته و توی یخچال مانده ...و من اصلن اصلن حوصله شو ندارم برم مدرسه براش ببرم! تازه اسم و شماره ی کلاسش رو هم نمیدونم ..سوم چی؟ یا سوم چند؟

یک رانر قهوه ای هم دیروز از همان جای خوب خریدم ولی حالا که پهنش کردم روی میز ازش خوشم نیامده و باید امروز دوباره بروم همان جای خوب و عوضش کنم ...

دوش هم باید بگیرم تازه...و ابروهام هم شیو میخواد...اوه اوه این یکی رو یادم نره که به دوستانم زنگ بزنم بگم مهمونی ۵شنبه م کنسل شد نیاین...اگه زنگ نزنم روز ۵شنبه طبق قرار قبلی میان خونه ی ما و ضایع میشن ...

تنگی نفس این روزام هم که قوز بالای قوز ...

و یه ضدحال دیگه که سانسورش میکنم ..و از همه ی اینا که گفتم بدتره ...از اونهایی که فقط خدا باید کمک کنه...فقط قربون خدا میرم ..فقط...

پ.ن: در اولین فرصت کامنت ها رو پاسخ میدم ...

بعدنوشته ی من برای مهتاب: مهتاب عزیز نتونستم برات زیرنویس بذارم به خاطر وسعت کامنتت ! از اینجا ازت تشکر میکنم و میبوسمت..