اندرحکایت  راحت مهمانداری کردن های من....

گاهی دلم میخواد مهمون خودشو دعوت کنه بیاد خونه مون و من مجبور بشم مهمان داشته باشم مثل کتا که معمولن خودش میاد پیشمون و دعوتی نیست ...خودش هم چای درست میکنه واسه خودش.. شکلات برمیداره شیرینی برمیداره شام خور نیست اگه هم باشه به یه شام ساده با نون های ایرانی بسنده میکنه و من با این جور مهمونها بهم بیشتر خوش میگذره ..فوقش یه وعده ناهار مفصل میپزم با مخلفاتش و بعد تا عصرونه و شام راحتم ..البته از اون راحت های مهموندار...نه راحت های تنها و بی مهمون که دنیایم کاملن متفاوت میشه ...

راحت مهموندار اینجوریه که: صب ها باید کمی زودتر بیدارشم ..میز صبونه بچینم ... همزمان که به صحبتهای مهمونم گوش میدم خودم هم حرف بزنم تایید کنم بخندم نظر بدم و همزمان به این فک کنم که ناهار چی بپزم و چون ذهنم پر میشه از این چیزا، دیگه بچه هام از ذهنم پاک میشن ! ( ه) که کاملن از ذهن و روح و روان و جسمم دیلیت میشه! اصلن نمیبینمش بیچاره رو....مثل سایه هست دور و برم حتا ظرف میشوره چایی میاره حرف میزنه باهام غر هم میزنه ولی من نه میبینم نه میشنوم ....آخی.....نازی....

بعدش دیگه بگم براتون راحت مهموندار اینجوریه که: اگه مهمون مرد داشته باشم به هیچ عنوان تاپ و شلوار تنگ نمیپوشم ..ارایش خفیف دارم ...آرام ترم و کمتر سوتی میدم....مخصوصن اگه مهمونم شوهر کتا باشه که وای وای ینی سوتی بدم تا شب اسباب خنده و تفریحش فراهمه.... !

بعدش باز اینجوریه که : گاهی از مهمونم میخوام من بشینم اون برام چای بیاره !  گاهی وسط مهمون داری بیکار میشم بافتنی میبافم یا حتا سریال هم میبینم!! ولی این بافتن و سریال دیدن تومنی دوزار با همیشه فرق داره ...ینی نه از بافتنی چیزی میفهمم و همش رنگهارو اشتباه میکنم و نه از سریال چیزی دستگیرم میشه!!!!

دیگه اینکه وقتی مهمونم خودش پامیشه رختخوابشو پهن میکنه خب من راحت میشم....ولی اگه مهمونم روی تشک یا پتوش ملافه نندازه دلخور میشم ولی به روی خودم نمیارم فقط از اینکارش تعجب میکنم ....!

و دیگه اینکه راحت همه چی میخورم ...انگار توی مهمونداری هیچ چی کالری نداره.....

و دیگه اینکه خونه رو ول میکنم به حال خودش ...نه جارو میزنم ...نه گردگیری میکنم ..نه ریخت و پاش هارو جم میکنم ...چون وقت ندارم ....

نزدیکی و شباهت ....

خدایا این ورونیکا ( کاراکتر رمان ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد)چقدر شبیه من است ..دوستش دارم زیاد...کاش سین هم همینقدر به من شبیه بود ولی نیست ...فقط به من خیلی نزدیک ست ...همین ! جغرافیایمان توی یک محدوده است ..همین...حتا با هم حرفهای زیادی هم میزنیم ...سوژه های مشترک هم داریم ...ولی دنیای من کجا ..مال او کجا....

یک فاز دیگر از زندگی....

نمیخواهم بگویم نفس های آخر این وبلاگ است ..چون نیست و اینجا هست همیشه اما من دیگه اون ادم سابق نیستم که مثل قبل پرانرژی برم بیام سر بزنم نظر بدم گل بذارم قلب بذارم ...نه من دیگه از این فازها امدم بیرون ولی همچنان اینجا هستم می ایم  مینویسم عکسی میگذارم دوستتان میدارم یادتان میکنم و خاطرات خوبم را با تک تک تون مرور میکنم ...حالم خوب است و در کلاس حرکات موزون ! سرم گرم ست... بافتنی هم میکنم  و مهمان های مخصوص این ماه یعنی کتا و شوهرش را دارم و امتحانات بهار رو داریم  و یک دوره ی متفاوت از زندگی ام را میگذرانم ...

خوابها و رویاها ....

خواب دیدم یک پزشک متخصص پوست و مو هستم در ملبورن استرالیا و مجرد و خوش و سرخوش و شیدا ورها و آزاد...خواب خیلی قشنگی بود..خیلی باحال بود...بهم انرژی داد ..ولی پایان جالبی نداشت و ضد حال کاملی بود سرانجامش ....کسی برایم اس ام اس داده بود : رویا تا آخر ژانویه من و دخترها میاییم استرالیا پیشت بمونیم ..قربانت (ه)

منو میگی................!

...!

بعد از نوشتن این چند سطر میرم کامنت ها رو تایید کنم... از خودم راضی نیستم چون این روزها خودم رو ول کردم و دیوانه وار میخورم و بی هیچ تحرکی ...ص میگوید رویا ما باید مراقبت بیشتری بکنیم توی خوردن چون بدنمون چربی سازه ....و من یاد (ت) میفتم که همه چی میخوره زیاد هم میخوره ولی ترکه ای ...لابد بدنش چربی سوزه....

برف داریم و کبوترهای تپل و گنجشک های گشنه جمع شدن اون پایین روی سقف پارکینگ و دارن یه چیزایی میخورن که همسایه ای ریخته ست و من از دیدن منظره برف و برنج های نارنجی و چرب چیل اصلن خوشم نمیاید ولی به خاطر کبوترها سکوت میکنم و منتظر میمانم این منظره را تمیز کنند زود....

یادم امد ...آره...یادم امد که من به خاطر خیلی چیزا خیلی وقته سکوت کرده ام ..سکوت چیز خوبیست اغلب و وزن و عیارش بیشتر است ..زبان که باز میکنی تا چیزهایی را بگویی که معنایش را خیلی ها نمیگیرند هم خودت اذیت میشوی و هم عیارت می اید پایین ....مخصوصن من در شرایطی هستم که فقط بهتر است سکوت کنم گرچه از این سکوت رنج هم میبرم و توی دلم و راه گلوم چیزهایی میماند که درد دارد ....( ه) تازگیها کمی میفهمد و میگوید : مهم نیست رویا ..خودت باش ..مهم اینه که من میفهمم چته.....

حتا ه هم نمیداند ...سعی اش را میکند ولی از ظن خودش یارمن است و  اسرار درون من را نمیداند ....

چندین و چند رویا ....

گیجم ..کلافه ام ...مرد نازنینی بود پدر همسرم ...رها شد از بیماری دردناکش و پر کشید ...

من حالا فقط دلم میخواهد بنویسم.. از زندگی.. از همه.. از خودم.. از رویاهای مختلفی که درونم هستند و با رویای الان که مینویسد فرق دارند... من اینجا که هستم آدم دیگری میشوم و حقیقی ترینم و نزدیکترینم به خودم.... و باز رویای دیگری هست در خانه مان و در دنیای حقیقی که جور دیگری ست و او هم واقعی ست و خود من است...نقش های مختلف دارد ..مادر میشود ...همسر میشود ..دوست میشود...همه جور آدمی میشود بنا به موقعیت و درخواست محیط و اطرافیان ...

حالا باید عروس حاج آقای....بشوم بروم عزاداری کنم ...مطلقن عروس خانواده ی.....کاملن متفاوت از خودم و حتا متفاوت از چند رویای دیگر درونم ....نقش سنگینی ست برای وجود من ..ولی تمام تلاش رویا این ست که نقشش را خوب بازی کند ...مو به مو....آرام و باوقار....و بعد منتظر لحظه ای بماند که از قالب نقشش بیرون بیاید و توی اتاقش روی تختخوابش ول شود و نفس عمیق بکشد ...رویای حقیقی، دنیای بسیار خاص و غریب خودش را دارد ...دنیایی که هیچ کس از ان خبر ندارد ...هیچکس....

هیچکس قادر به قضاوت چندین و چند رویا نیست و هر قضاوتی بشود هرگز واقعی و درست نخواهد بود...

گیج میزنم و کلافه ام....