...!
برف داریم و کبوترهای تپل و گنجشک های گشنه جمع شدن اون پایین روی سقف پارکینگ و دارن یه چیزایی میخورن که همسایه ای ریخته ست و من از دیدن منظره برف و برنج های نارنجی و چرب چیل اصلن خوشم نمیاید ولی به خاطر کبوترها سکوت میکنم و منتظر میمانم این منظره را تمیز کنند زود....
یادم امد ...آره...یادم امد که من به خاطر خیلی چیزا خیلی وقته سکوت کرده ام ..سکوت چیز خوبیست اغلب و وزن و عیارش بیشتر است ..زبان که باز میکنی تا چیزهایی را بگویی که معنایش را خیلی ها نمیگیرند هم خودت اذیت میشوی و هم عیارت می اید پایین ....مخصوصن من در شرایطی هستم که فقط بهتر است سکوت کنم گرچه از این سکوت رنج هم میبرم و توی دلم و راه گلوم چیزهایی میماند که درد دارد ....( ه) تازگیها کمی میفهمد و میگوید : مهم نیست رویا ..خودت باش ..مهم اینه که من میفهمم چته.....
حتا ه هم نمیداند ...سعی اش را میکند ولی از ظن خودش یارمن است و اسرار درون من را نمیداند ....