بعد از نوشتن این چند سطر میرم کامنت ها رو تایید کنم... از خودم راضی نیستم چون این روزها خودم رو ول کردم و دیوانه وار میخورم و بی هیچ تحرکی ...ص میگوید رویا ما باید مراقبت بیشتری بکنیم توی خوردن چون بدنمون چربی سازه ....و من یاد (ت) میفتم که همه چی میخوره زیاد هم میخوره ولی ترکه ای ...لابد بدنش چربی سوزه....

برف داریم و کبوترهای تپل و گنجشک های گشنه جمع شدن اون پایین روی سقف پارکینگ و دارن یه چیزایی میخورن که همسایه ای ریخته ست و من از دیدن منظره برف و برنج های نارنجی و چرب چیل اصلن خوشم نمیاید ولی به خاطر کبوترها سکوت میکنم و منتظر میمانم این منظره را تمیز کنند زود....

یادم امد ...آره...یادم امد که من به خاطر خیلی چیزا خیلی وقته سکوت کرده ام ..سکوت چیز خوبیست اغلب و وزن و عیارش بیشتر است ..زبان که باز میکنی تا چیزهایی را بگویی که معنایش را خیلی ها نمیگیرند هم خودت اذیت میشوی و هم عیارت می اید پایین ....مخصوصن من در شرایطی هستم که فقط بهتر است سکوت کنم گرچه از این سکوت رنج هم میبرم و توی دلم و راه گلوم چیزهایی میماند که درد دارد ....( ه) تازگیها کمی میفهمد و میگوید : مهم نیست رویا ..خودت باش ..مهم اینه که من میفهمم چته.....

حتا ه هم نمیداند ...سعی اش را میکند ولی از ظن خودش یارمن است و  اسرار درون من را نمیداند ....