این هم سبزه ی بهار 91در خانه ی ما
موقعی که از سفر برگشتیم در تنهایی و سکوت و بی ابی پژمرده بود ...
موقعی که از سفر برگشتیم در تنهایی و سکوت و بی ابی پژمرده بود ...
برق که رفت در به در دنبال شمع و جاشمعی میگشتیم.. خانوادگی هنگ کرده بودیم و اینهمه شمع و شمعدان رو دور و برمان نمیدیدیم.. بلاخره شمع کهنه ای را از دورهای ذهنم پیداکردم و یادم امد یکی توی کشوی کنسول هست.. دخترک موبایل به دست با نور موبایل همراهم است و کمک میکند شمع را بردارم و شتابزده توی یک لیوان بگذارمش و بروم سمت اجاق و دستم برود جای همیشگی کبریتها و بی هیچ نوری کورمال کورمال طبق عادت کبریتی را از جا کبریتی چوبی که صد سال پیش از شمال خریده بودم بردارم و چوب کبریت بخورد به کنار جعبه ی کبریت و اصطکاک و روشن ....
روشنایی که امد میبینم که چشمانمان تند تند دارد شمع ها و شمعدانها را نگاه میکند و میشمارد و ذهن من باز دور میرود.. دورتر.. و یادم میاید مادر بود پدر بود شمع ها بودند تاریکی بود چشمانمان جایی را نمیدید ...
خودم بودم و خودش و خواهرش ...
فکر کنم آدم مرده وقتش خیلی زیاد است و میتواند کلی نامه بخواند وبلاگ بخواند و همه چی بخواند اینه که من هی برات نامه مینویسم سیلویا و به قول دوستمون منوچهرخان امان نمیدهم که جانی بگیری و نفسی تازه کنی ..میدونی من تو رو انتخاب کردم که حرف دلمو برات بنویسم و خودت هم میدونی که حرف دل زمان و مکان نمیشناسد و می اید ..حالا میخوام اینو بگم که از یادداشتهایی که روی یخچالم در چند پست قبلی نوشته بودم بلاخره موفق شدم به مژگان زنگ بزنم.. پکیج هم که خداروشکر بعد از چندسال سرویس شد و ۱۳۰هزارتومن توی گلوش گیرکرده بود ..فکر کن اینجا هر کسی به هر کسی !!است توی قیمتگذاری خدمات و کالاها ..سرویس کار خیلی راحت یک فنجان اسید ریخت توی حلق پکیج و خیلی راحت تر گفت میشه ۱۵۰هزار.. شما بدید ۱۳۰هزار...لابد از چشم و ابروی ما خوشش امده بود.. ولی بماند که کلی دعایش کردم سیلویا آخه بعدش نمیدونی چه حمام دلچسبی بود زیر فشار آب داغ !
دیگه از اون یادداشت، شامپو و وایتکسش خریده شدولی پنبه اش مانده! ..به فا... هم زنگ نزدم یعنی نه اینکه نشده..نه.. نخواستم.. این همون دوستمه که به وبلاگنویسی حساسه و اونو بیهوده و وقت کشتن میدونه و البته دوست خوبیه و خیلی هم دوستیمون قدمت داره ها ولی سیلویا تو رو ازاون بیشتر دوست دارم چون خودمو بهت نزدیکتر حس میکنم ...با فا... یه جورایی همخوانی ندارم و هم عقیده نیستم توی تمام این ۲۳سال قدمت دوستیمون هم هیچ وقت نشد که جور در بیام باهاش ....
این شکل منه وقتی قراره ببینمش...
سیلویا جدیدن فرق هایی کردم که دوستشون دارم مثلن این که دیگه خیلی چیزا برام مهم نیست ..همین منو راحت کرده و کاش زودتر اینجوری میشدم ...طاعون رو همچنان میخوانم و رفتم تو بطنش حسابی و ۷۰ صفحه ای مونده تا تمامش کنم و هر بار هی بیشتر از قبل عاشق نویسنده ش میشم...الان هم خواااااابم میاد ...
پ.ن: این تیکه از نظر دوستمون رو با اجازه شون میذارم توی پاورقی:
من که گاهی فکر میکنم اگه به 5-6 سال قبلم برگردم با خودم، یعنی "خود" اون وقتام دعوام میشه....
سیلویا چرا ما آدمها تا کسی کمی متفاوت و خاص و دقیق فکر میکند انگ میچسبانیم که مثلن عصیانگراست پوچگراست توهم زده است و در ادبیات خاص امروز: قاطی داره ! در مورد کامو که همه ی این مارکهارا به او چسبانده اند من جور دیگری قضاوت میکنم او را در داخل داستانش ادمی دیدم موشکاف عادل حساس رازجو که سقوط انسان را تشخیص میدهد و ذهن طاعون زده اش را میفهمد و چون از شعور بالایی در این زمینه برخوردار است متهم میشود به پوچ گرایی ....کسی است که حقیقت دنیا را از لابه لای کلمات سحرامیز بیرون میریزد و رنج انسان را از اول تاریخ تا انتهای تاریخ میشناسد ..پس ُ،نمیتواند طغیانگر یا عاصی یا متوهم باشد ...
سیلویا انسان های بزرگ و نوابغ قدرتمند و بیقراری چون البر کامو که نه کینه دارند نه خوشنود هستند و همزمان که سرسختی زندگی را میشکافند لطافت زندگی را نیز حس میکنند برای من بسیار شگفت انگیز و دوست داشتنی هستند... خوش به حالت که افتخار بودن در زمان او را داشتی ولی ...
پ.ن: دوستان از حالا مرا با شاخه گلی که نماد دوستی خوشایند و عمیق من با شماست در خانه های مجازی تان بپذیرید و کاستی هایم را عفو کنید که مایه ام برای انکه بی معرفتی نکرده باشم بیش از شاخه گلی و قلبی تپنده نیست ...چقدر ادبی و کتابی و اینا نوشتم سیلویا ...اینروزها زندگیم متاثر از داستانی ست که میخوانم حتی خوابهایم ....
نامه ی چهاردهم.
سیلویا دقایقی پیش چیزهایی رو نوشتم که قشنگ بودن ولی بهم نچسبید که بگذارمشون توی وبلاگم پس ثبت موقت کردم شاید روزی به روز کنم نمیدانم...میدانی سیلوی میخواهم دیگر دربند بهتر بودن یا بهترنبودن نباشم و خودم باشم البته کشف جدیدی نیست لااقل برای تو که همواره خودت بودی تا آخرش، ولی برای من کشف جدیدی ست و کیف دارد برایم فقط کمی سخت است بعد از اینهمه سال که دیگران را عادت دادی به این وجود نازنین! و ترد و شکننده!!!...... ادای پوست کلفتهارا هم که نمیتوانم دراورم پس بهتراست ببینم خودم چه شکلی ام ..باورت میشود حتی خودم هم نمیدانم که خودم چه شکلی ام؟! حتی شوهرم هم نمیداند ...خواهر و برادرهایم که ابدن و اصلن بدانند من کی هستم ..خب مادر همسرم و خواهرها و برادرهایش که حق دارند ....ندانند..و دیگران هم که ای وای من....
کاش با یک متخصص اعصاب و روان ازدواج میکردم سیلویا البته از نوع واقعیش نه بیسواد نسخه بنویس ..در ان صورت کسی بود که مرا و درونم را درمیافت و نوع دیگری از زندگی را برایم تجویز میکرد و شاید انوقت خود واقعیم را میدیدم ..اما حقیقت تلخی هم وجود دارد و ان اینکه هرگاه قسمت هایی از خوداگاه من نمایان شده و هرگاه من تکه های ریز و شفاف کریستالی از وجودم را دیدم کمی ترس برم داشته چون این خود شفاف کمی لاقید و رها و خودرای است و از محدودیت ها گریزان است و دوست دارد جور دیگری باشد ....نه اصلن ولش کن.. باید روی این خود شفاف کریستالی را رویه ای ضخیم مثل همانی که تا به حال داشته بکشم وگرنه با اعتقاداتم چه جوری کنار بیایم ...
سیلویا الان در همین لحظه در هنگامی که ساعت چوبی قهوه ای سوخته ی روبرویم زمان را بیرحمانه میشکافد ۵و پانزده دقیقه ، من دوره ی جدیدی از زندگی ام را آغاز کردم که فقط تو میفهمی ..دوره ای دلچسب و خوشایند که میدانم دیری نخواهد پایید ولی شروعش را دوست دارم و در جریان سیال و بی پرده ی ان جاری شده ام تا شاید ابد....اما نامه هایی که برای تو مینویسم را همچنان خواهم نوشت ...
پ.ن: سودای عزیز بی هیچ نشانی به کجا رفتی چنین شتابان ؟! جایت خالیست بسیار ![]()
نامه ی سیزدهم:
سیلویا میدانم که با کامو هم عصر بودی و تقریبن در یک زمان از میان ما رفتید پس مفهوم حرفهای منو خوب میفهمی ..این روزها واداده ام ذهنم را به طاعون کامو و جالب است که رمان را از کسی گرفتم که یک چهارم کتاب را خوانده و کنارش گذاشته بود و دیگر ادامه ی ان برایش جذاب نبوده و ...من برش داشتم و شروع کردم ودر دنیای بشدت رئال و ملموس داستان غرق شدم ..سیلویا در برابر عظمت این رمان خودم را گم کردم بارها و خودم را پیداکردم بارها و در خودم پیچیدم و تحقیر شدم و تعالی یافتم و دیدم اندازه ی زندگی را و اندازه ی دنیا را که چقدر کوچک است و اصلن بزرگ نیست و طول و عرض جغرافیا معنا ندارد و من بخش کوچک و گمنامی از طبیعت مادی هستم که جسمم هیچ فرقی با جسم یک ماهی لغزنده در اقیانوس ندارد و چقدر مرگ بر ما غالب است و...
میخوام بگم سیلویا دنیا کوچک است و پوچی ان بسی بزرگ و انچه در این میان اهمیت دارد بی نیازی من و تو از ماده است و من حالا در صفحه ی ۱۷۳این کتاب حس میکنم چقدر ابلهانه دنیا را چسبیده ام و سخت گرفته ام زندگی را تا کنون...
میدانم همین فردا که نه، پس فردا، همه ی این حسی که کامو به من داد را فراموش خواهم کرد و...اما بی تردید یک نکته در من ابدی خواهد ماند: بلا و سختی و مرگ انتخاب نمیکند بلکه دیمی برمیدارد و رندوم میبرد فقط یک چیز میماند: .................................................
سیلویا نمیدانم چگونه این کلمه ی آخر را بنویسم ..سخت است ..سلیقه ای است...تو بودی چه مینوشتی؟ هان؟
میدونم که ساعت یک ربع مونده به یازده ی شب جمعه و برای من این موقع ها وبگردی و وبنویسی تقریبن ممکن نیست و کامپیوتر دربست دست دخترا و پدرشون هست اما الان از استثنائات هست که اینجا پیدام شد و کلی هم سورپرایز شدم سیلویا ! اینکه یک ای میل دلچسب و خواندنی و هیجان انگیز از یکی از دوستان گلم داشتم و خوندم و لذت بردم و باز هم خوندمش و باز هم میخونمش ..میدونی یه حسی دارم که نمیتونم با کلمه بگم ولی میدونم که خود این دوست خوبم میفهمه چی میگم...
یکی از دخترا الان کنارم بود و (با وجود سختگیری هایم برای انکه وقتی توی وبلاگم هستم هیچ بنی بشری از هر مدل و با هر نوع نسبت و سببی که با من دارد نباید کنارم باشد و به مونیتور زل بزند) بهش اجازه دادم یه نگاه بندازه و توی همین مدت کوتاه اینجوری نظر داد: کودکستانه اینجا؟! این عکسارو کی گرفتی ازاینا ؟ وای جانم پارسا.. هستی ....مامان چه کارا میکنی ها توی وبلاگت!!
سورپرایز بعدی کامنت های خصوصی و عمومی تعدادی از دوستانم بود که تک تک شون بهم کلی انرژی داد این وقت شب و صداهایی که همزمان با خوندن کامنت ها توی خانه پیچیده بود:اولی: مامان...شام چی داریم؟ اون یکی: رنگهای اضافی کارمو کجا بذارم ؟چکارش کنم؟ باباشون: ص یک پژوی ۲۰۶خریده بهش زنگ بزن تبریک بگو باز پس فردا گیر نده بهت! اولی:مامان.ن.ن.ن.ن.ن.ن.شاااااااااااااااااااااااااام! اون یکی: یعنی این استاده ها مامان یه وضی یه! شیرینه اساسی! مرتیکه ی داغون! حالا من اینهمه رنگ اضافی رو چه کنم ها؟ باباشون: اسپند دود کن بوی این رنگها و تینر امشب مارو میکشه!
و من هر کامنت رو مجبورم چندبار بخونم از اول...میگم سیلویا از طبیعت و ذات و چه میدونم غرایزو رسم و سنت و عرف واینجور چیزا که آدمهارو میندازه تو دل زندگی مشترک و بچه و اینا که بگذریم خیلی وقتها تنهایی رو بدجوری دوست دارم ...درونگرایی هستم که طول میکشه تا به دیگران حالی کنم که درونگرا هستم باباجان !
اون یکی: میخوام یه گوشواره بخرم که یه نگین تک کوچیک داشته باشه مثل این که تو گوشمه الان! و من بهت زده نگاهش میکنم و همزمان که گوشواره هاشو توی ذهنم میشمارم ( بیشتر از بیست جفت) جیغ میزنم تقریبن: چقدر گوشواره میخری تو؟!
سیلویا اگه بخوام از سفرم بنویسم باید خیلی چیزارو ننویسم یعنی نمیشه که اینجا نوشت! .. من هم که خیلی وقت است وارد جزییات هیچی نمیشوم چون اذیتم میکنن اغلب و نگاهم خیلی کلی تر شده ..فقط در مجموع، سفر، هر بار به من یاد میدهد که قدر خانه ام و ارامشش را بیشتر بدونم و هر بار با اشتیاق بیشتری برمیگردم سر خانه و زندگی ام ..همین و البته چند تا عکس که جز ثابت همه ی سفرهاست ..ضمن انکه جای خالی پدر بدجوری حس میشد و ....
فقط جاده ی پر باران فیروزکوه و شمال موقع برگشتن خیلی مزه داد و خریدهای مختصرم از جاده ی قائمشهر آمل ( که انگاربه یک ایین تبدیل شده و اگه انجام نشه شگون نداره! ) و البته همینجا از جامعه ی پزشکی برای کشف و تولید ایندرال و بروفن که کمک کردند با سردردهای ویژه ی سفرهای طولانی کنار بیایم تشکر میکنم!!
باز یکسال گذشت و کسی مارا نکشت وباز روز از نو و چی؟ هیچی ..واقعن هیچی سیلویا! عید امدو رفت من رفتمو امدم اما هنوز من دارم خرده ریز جمع میکنم و میریزم دور! باورت میشود؟ از روی این میز ..از زیر اون تخت..از توی این کمد ..از توی اون کابینت ..از اون زیر ..از این رو..همه ش چیزی تولید میشود مصرف میشود دور انداخته میشود و ربطی هم به خانه تکانی ندارد ..خانه را اگر رو بدهی باید هر روز بتکانیش ! از وقتی برگشتم یعنی از پریشب این بار پنجم است که ماشین رختشویی گر گر میچرخد و خشک میکند و تحویل میدهد و لباس و ملافه است که تا میشود میرود توی کمدها ..و این تکرار کسالت بار که اصلن هم جذاب نیست داخلش یک مفهوم بیشتر ندارد : زندگی جریان دارد...
روی درب یخچال دوباره یادداشت است که تند و تند با ماژیک نیمه جانی نوشته میشود و اصلن هم اهمیت ندارد چه شکلی و با چه خطی و توسط چه کسی ...

پ.ن: همین الان فهمیدم که تاریخ پستم امروز بوده و تاریخ عکس مال دیروز و اشتباهن تاریخ عکس ثبت شده و من حواسم نبوده و حالا نمیدونم عوض کنم نکنم ..خلاصه بدونید که پست مال امروز سه شنبه هستش ![]()
بقیه ی دوستانم :سیاوش عزیز و بزرگوار مدیر محترم وبلاگ بادصبا
امیر خان دوست خوب و محترم من مدیر وبلاگ دل نمک
نرگس عزیز و دلنوشته های صادقانه و بی پروایش
مستر پرس سه نقطه ی عزیز
فانوس به دست نازنین دوست گل من
میناسبت نازنین
آزاد عزیز و معلم مودب و دوست داشتنی
..محبوب نازنین بانوی فهیم شیرازی
..بهار سبز که اشنایی با ایشان از افتخارات من در دنیای مجازی ست
..صبای صمیمی و عزیزم که کاش وبلاگ داشتی
..عسل بانوی عزیز و کم پیدا گاد بلس یو
...سایه ی عزیز و فهیم دوست جوان و خوب من
..سودای خوش قلم و خوش سلیقه دوست خوب من
..ماهی جون مهربون و کدبانو که حالا کمتر از قبل پیش من میاد
ونوس بانوی فغانسه شناس عزیز
بینای بزرگوار از دوستان جدید و با محبت و صمیمی من
جناب محمود خان بزرگوار و مهربان و دانا و صمیمی و دوست داشتنی
ایمان عزیزدر کافه موکا دوست محترم و خوب من که دغدغه هاشون رو دوست دارم
بانوی جنوب عزیز و مهربون از کسانی بود که خیلی زود تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و دوستی با او را دوست دارم
همه ناز نازنین و دانا و دوست داشتنی
پریسای عزیز دوست خوب من
جناب سعید بهمرد بزرگوار دوست خوب من
ارمین صافدل خوش قلم و دغدغه های جالبش
جناب احسان حصاری مقدم بزرگوار دوست محترم همشهری من
سید عظیمی عزیز و توجه و عنایت قابل تقدیرش برای زنده نگه داشتن یاد شهیدان وطن
میس پریا جون که این روزا سخت مشغول مادری کردن است
صنم عزیز دوست عاشق من که همسرش رو هزارتا دوست دارد
کرای نازنین و کم پیدا
شب نویس عزیز دوست خوب و با وفای پر مشغله و شوخ طبع من
مهتاب عزیز که الان نمیدونم کجاست و یادمه تا مدتها نمیشد که براش کامنت بدم
مامان جون مدیر وبلاگ خلوتگاه من
و دوست عزیزمدیر وبلاگ دست در دست
و دیگه نمیدونم ....ام...دیگه دیگه ..خب الان دیگه حضور ذهن ندارم و حتمن دوستان عزیز دیگری هم هستند که من بخاطر ندارم و باید بگم همه تونو دونه دونه دوست دارم و برای همه تون سال خوب و خوشی رو ارزو میکنم .در پناه خداوند باشید و برام دعا کنید![]()
![]()
بعد از مدتی ننوشتن و بی خبری از دنیای نت که البته تعمدی بود ! حالا حس نوشتن بیدار است و ذهن هوشیار و این از همان موقعیت های نادر است که هر صد سال یکبار برای من اتفاق می افتد! یعنی ذهن هوشیار و بیدار!![]()
فکر کردم بهتر است همان کاری را بکنم که الان دلم بهم میگوید بی هیچ مقدمه ای و صبر و طاقتی ..دلم خواست بیایم و بنویسم از انگیزه هایم برای ادامه ی بودن و ماندن ..بنویسم از : یک مخابراتی عزیزکه مهربانی ها و شعور و تربیت سالمش را فقط خدا میداند چقدر شفاف و کمیاب و پر بهاست
..آذر نازنین چی بگم به تو که همیشه عزیز و اینقدر عاقل و با ظرفیتی
.. نوری مهربان که میخوام بگم خیلی دوستش دارم
..پروین بی وبلاگ عزیز که حس خیلی خوبی بهش دارم
..یگانه ی عزیز که دور است و دیر می اید اما از ان قدیمی هاست که صاف نشست توی دلم
..بابای سید مسیحای بزرگوار که مثل برادری فهمیده و شیرین برایم عزیز است
..لیلای عزیز که صمیمانه و شاگردانه بهش احترام میگذارم
..یامور نازنین کم پیدا اما وفادار و صمیمی و دانا و دوست داشتنی
..منوچهر خان بزرگوار که از اون ادم های راحت هستن و البته از سر به سر خانومها گذاشتن هم بدشون نمیاد ![]()
فریده ی نازنین که عشق نت است و خیلی خوب این حس را منتقل میکند وقت میگذارد و دل هیچکسی رو هم نمیشکند و البته شیرین است و شیطون
...و این پست ادامه دارد.....
سیلویا میبینی حالا همه چی آرومه و من از این آرامش چه حظی میبرم ..وقتی همه چیز برمیگرده سر جای اولش ، ذهن منم تنظیم میشه و گرچه الان نوشتن کمی برام سخته و داشتم بی خیال نامه نوشتن برایت میشدم ولی دیدم انگیزه دارم یعنی انگیزه هست وجود دارد و مال من است و مرا هل میدهد برای نوشتن..
سیلویا نمیدانی در این مدت چقدر بزرگ شده ام و چقدر از زمان عبور کرده ام و چقدر سپاسگزار هستم من برای فرصت های آینده و پیش رو ..چقدر حرف دارم برای گفتن به تو ..خوبی تو اینه که فقط مرا میخوانی بی انکه قضاوت کنی.. یادت هست گفتم کرم غمگین درونم دارد پروانه میشود؟ شد ..یعنی باید میشد ..این یک جبر است و اختیاری نیست ..این همان عبور از زمان است که دست سرنوشت اگر دلش بخواهد کمک میکند که تو پیش رانده شوی چه بخواهی چه نخواهی ..چه از جاده بترسی چه نترسی ..سیلویا با انکه هنوز دربند گذشته ام هستم و از اینده ام بی خبر ، اما میخواهم حال را دریابم ..با فنجانی چای داغ و معطر و کتاب ..باید از پروانه ی تازه متولد شده ی درونم بخواهم دیگر بیقرار نباشد ..
--------------------------------------------------------
پ.ن:
از تک تک دوستان نازنینم که محبت کردند و در این مدت یاد من کردند و برایم کامنت گذاشتند بی نهایت تشکر میکنم و در اولین فرصت پست ویژه ای را در این رابطه مینویسم ..شاد باشید ![]()