طاعون..
نامه ی سیزدهم:
سیلویا میدانم که با کامو هم عصر بودی و تقریبن در یک زمان از میان ما رفتید پس مفهوم حرفهای منو خوب میفهمی ..این روزها واداده ام ذهنم را به طاعون کامو و جالب است که رمان را از کسی گرفتم که یک چهارم کتاب را خوانده و کنارش گذاشته بود و دیگر ادامه ی ان برایش جذاب نبوده و ...من برش داشتم و شروع کردم ودر دنیای بشدت رئال و ملموس داستان غرق شدم ..سیلویا در برابر عظمت این رمان خودم را گم کردم بارها و خودم را پیداکردم بارها و در خودم پیچیدم و تحقیر شدم و تعالی یافتم و دیدم اندازه ی زندگی را و اندازه ی دنیا را که چقدر کوچک است و اصلن بزرگ نیست و طول و عرض جغرافیا معنا ندارد و من بخش کوچک و گمنامی از طبیعت مادی هستم که جسمم هیچ فرقی با جسم یک ماهی لغزنده در اقیانوس ندارد و چقدر مرگ بر ما غالب است و...
میخوام بگم سیلویا دنیا کوچک است و پوچی ان بسی بزرگ و انچه در این میان اهمیت دارد بی نیازی من و تو از ماده است و من حالا در صفحه ی ۱۷۳این کتاب حس میکنم چقدر ابلهانه دنیا را چسبیده ام و سخت گرفته ام زندگی را تا کنون...
میدانم همین فردا که نه، پس فردا، همه ی این حسی که کامو به من داد را فراموش خواهم کرد و...اما بی تردید یک نکته در من ابدی خواهد ماند: بلا و سختی و مرگ انتخاب نمیکند بلکه دیمی برمیدارد و رندوم میبرد فقط یک چیز میماند: .................................................
سیلویا نمیدانم چگونه این کلمه ی آخر را بنویسم ..سخت است ..سلیقه ای است...تو بودی چه مینوشتی؟ هان؟