تا وقتی که هستیم...

دهان باز زمین در پی تو میگردد

از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن

زمین به خون تو تشنه ست، آسمانی باش

بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن!  فریدون مشیری عزیز..

-------------------------------------------

بعضی ها به لبه ی مرگ میرسند بی انکه هرگز زندگی کرده باشند..

تا وقتی که زنده ایم گشاده رو و بخشنده باشیم ...همین.

god

 seven days makes one week

seven days without god makes one weak

------------------------------------------

پ.ن: این جمله رو پشت یک ماشین خوندم در مالزی که جلوی ماشین ما حرکت میکرد وخیلی بهم مزه داد .گفتم بنویسم به شما هم مزه بده

برای معنا کافیست دو لغت week , weak رو ترجمه کنید .به ترتیب یعنی ضعیف و هفته ..و لغت one هم اشاره به شخص است . دوستانی که معنا رو میخواستند تحت لفظی ش این میشه: هفت روز یک هفته را میسازه ... اما هفت روز (بدون خدا) آدم رو ضعیف میکنه ..

 

شنیده های تلفنی دیروز من...

تلفن اول ساعت ۱۱و نمیدانم چند دقیقه ی صبح:

برادرم میگوید :....... رویا فیس بوک دنیای بدی ست.. مغز آدم را پوک میکند و ۵سال بعد دیگر چیزی بیش از یک مغز نمور و خسته تحویلت نمیدهد..اینها را به دخترت بگو...

تلفن دوم ساعت ۹و بیست دقیقه ی شب:

ف...میگوید: ...زنهای ما خیلی بیکارند رویا.. یا پای ماهواره اند یا اینترنت ..دارند فاسد میشوند...خدایا این چه وضعی ست ؟ رویا مگر ما چقدر دیگر از عمرمان باقی مانده؟ یک کاری هم برای رضای خدا بکنیم..چرا زن ها را از جلوی بفرمایید شام و فارسی وان و ...جمع نمیکنیم توی پایگاهها و فرهنگسراها و مساجد بهشان رایگان زبان یاد بدهیم؟ کارهای فرهنگی و ماندگار یادشان بدهیم.. فن بیان و نویسندگی یاد بگیرند ..بتوانند نگاهشان را وسعت بدهند...از چارچوب های مبتذل روزمره بیرون بیایند...جسمشان را بشناسند..روانشان را بشناسند...حق شان را تشخیص بدهند...زن که فقط یک جسم برای هوس های مردان نیست ..زن که فقط دیدن منظره ی پاک کردن سبزی در گوشه ای از پارک محله نیست...سبزی مان را در خانه هم میتوانیم پاک کنیم ..ولی ذهنمان را کی و کجا پاک کنیم؟...تو الان داشتی چکار میکردی؟ هان؟ ....چرا ترجمه رو کنار گذاشتی؟ حیف نقاشی و هنرت ..حیف ساعت های مفیدی که توی باشگاه صرف میکردی...نه واقعن الان داشتی چه میکردی رویا؟...

شارژ گوشی تمام میشود و من نشد که بگویم داشتم چکار میکردم؟...

بوی پیاز داغ توی خانه ی کوچکمان پیچیده و من داشتم فکر میکردم رمان فرزند پنجم که تمام شود رمان خاکسترهای آنجلا را شروع میکنم ...بعد فکر کردم اون رومیزی ساتن خاکستری که گل های طلایی زیبایی دارد و از مالزی خریدمش را روی کدام میز پهن کنم بهش بیاید ؟... موبایلم زنگ میخورد.....

 

دیده ی روشن بین ...

دارم فکر میکنم ما هرگز اصل قضیه را نمیبینیم و هرچه هست فرعیات و نشانه هاست وبه قول روباه در داستان شازده کوچولو: در واقع انچه اصل است از دیده ی من و شما پنهان است ..ما معمولن جنبه های معنوی و غیرمادی وجودمان را نمیبینیم و لمس نمیکنیم و انچه میبینیم ظواهر و چیزهای عینی و سطحی است.بنابراین عجولانه قضاوت میکنیم و با یک نگاه ،پیشداوری های ناعادلانه میکنیم..مثلن دو تا دوست پس از انکه از هم شناخت پیدا میکنند انگاه یکدیگر را با تمام نقاط ضعف و کم و کاستی های هم دوست خواهند داشت و هرگز در مورد یکدیگر قضاوت های سریع و بی اساس نمیکنند ...

من در دنیای نت دوستانی دارم که مرا عمیقن شناخته اند و حالا بعد از این سه سال (کمتر یا بیشتر)که از دوستی مان میگذرد مرا با همه ی عیب و نقص هایم پذیرفته اند و خرده جویی و قهر و گله و چرا و اما و اگر در رابطه ی مجازی مان وجود ندارد یا کمتر وجود دارد ..از دوستانی که دو دو تا چهارتا برایشان یک اصل مسلم هم در دنیای ریاضیات و هم در دنیای روابط انسانی است تعجب میکنم! ...یکی میاید بی هیچ چشمداشتی و توقعی احوالت را میپرسد و دیگری برای ادامه ی دوستی شرط و شروط خودش را دارد!!  ...(نمیدانم شکلک ها رو درست انتخاب کردم یا نه؟)

هر کسی از ظن خود شد یار من ....از درون من نجست اسرار من ...

و من  قدر دوستان منحصر به فردم را میدانم.. آنهاحتی اگر از من بیوفایی( که سعی میکنم پیش نیاید بی دلیل) ببینند همچنان انسان های بزرگی هستند و بزرگوار هم میمانند...کاش میتوانستم نامشان را ببرم.............

پ.ن: نام ببرم؟ نی ایشه یعنی نمیشه  یعنی عواقب داره ..بعد منم که بی حوصله....نمیتونم توضیح بدم و اینا ...

پ.ن: منظور از عبارت دو دوتا چارتا رو که میدونین دیگه؟ یا شفاف سازی کنم؟

یک پ.ن دیگه : میگم اگه میتونستم کامنت های خصوصی رو هم عمومی کنم اینجا خیلی بامزه میشد..دوستان نظرات جالبی داده اند که هم طنزش و هم صمیمیتش کلی انرژی داد..حیف که خصوصی گذاشتن ...

رمان ...زلزله...فاضلاب تهران...

دخترک میگوید :مامان باورت میشه که از بین بیست نفری که توی کلاس بودیم فقط من رمان کوری رو خونده بودم و بقیه نه اسمش رو شنیده بودند و نه خب خونده بودن!!!!! و با تعجب برگشتند که این موجود عجیبی که رمان کوری رو خونده رو از نزدیک ببینند؟! میگویم حالا چی شد که اسم این کتاب امد؟ میگوید: استادمان داشت توضیح میداد در باره ی ساختار نابسامان فاضلاب تهران و اینکه اگر آن زلزله ی مهیب قریب الوقوع اتفاق بیفتد فاضلاب تهران کاملن میزند بیرون و توی خیابانها جاری میشود مثل رمان کوری... بعدش پرسید کی این رمان رو خونده؟

-----------------------------------------------------

پ.ن:شما را نمیدانم ولی تصور زندگی !!کردن در فاضلاب اصلن مرا خوشحال نمیکند!! و ترجیح میدهم همراه با زلزله بمیرم در دم...

...

برای استیو جابز ..روحش شاد.

پ.ن:استیو جابز، پیشگام تبدیل کامیپیوتر به یک زندان باحال، برای محروم کردن احمق‌ها از آزادی، در گذشت.
از بیانات! ریچارد استالمن که توجه منو جلب کرد و رفتم تو فکر!

نمیخوام بیدار شم...

امروز صبح طوری از خواب ( در واقع از بیداری!) بیدار شدم که گویی آخرین روز و آخرین  ماه و آخرین پاییز زندگی ام را میگذرانم ...انگار نوار کش مانندی را  چند دور محکم پیچیده اند دور سرم و میگویند پاشو بچه  ها را راه بینداز ..د ..برو دیگه ...چرا راه نمیری..ضربه ای میخورد پشت سرم انگار ..و من چشمان سنگینم را بزور باز میکنم تا باز دنیا را ببینم یعنی دنیا مرا ببیند و حالمان از هم بهم بخورد....

تمام جانم را جمع میکنم تا باز خودم را در چارچوب های مزخرف زندگی قرار دهم ...

-------------------------

پ.ن: فیلم اراذل بی آبرو یا لعنتی های بی آبرو رو پیشنهاد میکنم ببینید و بازی کم نظیر برد پیت ..

حظ های غیر قابل انکار...

بعضی چیزها یک حظی تویش هست که نمیشود انکارش کرد .نمیتوانی  این حظ را برای هرکسی هم بگویی ولی میای و توی وبلاگت مینویسی و بی خیال عواقبش هم میشوی.به خودت که نمیتوانی دروغ بگویی و مطمئن هم هستی که خدا برای این حظ کردن های مخصوص نوع بشر، تنبیه و مواخذه ات نمیکند ..مثلن همین نماز شکسته های توی سفر اینقدر مزه میدهد.. یعنی سفر به خاطر نماز شکسته مزه میدهد..آره؟ نمیدانم بالاخره مهم این است که مزه میدهد...یا وقتی ناخن های پاهاتو لاک میزنی در شرایطی که  میتوانی و مجاز هستی یا وقتی حوصله ات از زندگی مشترک سر میرود و دوست داری کمی هم مجردی سر کنی و خداوند درکت میکند وبرای همسرت  ماموریت جور میکند و تو ضمن انکه خالصانه برایش دعا میکنی و دلتنگش میشوی اما یک رهایی دلچسب می اید سراغت که: پخت و پز و بشور و بساب و ارایش مرتب و لباس شیک و مدروز و ...اینا رو بی خیال میشوی ..و از دست ادرس دادن وسایل خانه و چی کجاست و چرا این اینجاست و چرا برای ۴نفر آدم ۱۲جفت کفش جلوی ورودی جمع شده و چقدر با فلانی زیاد حرف میزنی و چقدر پشت خط ماندمو لامپ اضافی خاموشو چقدر خرج میکنیدو چقدر جلوی کامپیوتر مینشینیو شام چی داریمو به خانم دوستم زنگ بزنو و تسلیت بگوو وووووووو....خلاص میشوی و تمدد اعصابی و ....اینجوریاست دیگه...نیست؟

 

اشکهای پنهان.....

مادر که رفت پدر مثل یک شیشه شکست.او که برای ما سمبل عظمت و قدرت بود .مادر که رفت پدر تنها ماند .اگر بخواهم مفهوم تنهایی را تا اعماقش بروم، پدر خود واژه ی تنهایی بود ..پدر را دیر به دیر میدیدم وقتی هم که میدیدمش تنها چای میخورد تنها چای دم میکرد تنها رادیو گوش میکرد تنها پیاز داغ میکرد تنها لباس اتو میکرد یا نمیکرد چون حوصله ی این یکی را کمتر داشت تنهایی اشک میریخت تنها میخندید تنها به مامان فکر میکرد تنها لباس میشست ..پشتش براستی خمیده شد و دیگر کمر راست نکرد پدر نخواست که جور دیگری زندگی کند.. نمیدانم شاید نوعی ریاضت تعمدی را انتخاب کرده بود که به مرگی زودهنگام ختم شود.. هر بار که او را میدیدم با دفعه ی قبل فرق میکرد.. جلوه ای داشت صورتش و شیرینی غریبی داشت حرفهایش و وقار کم نظیری داشت رفتارش ..در برابرش احساس حقارت میکردم آشکارا و ....پیکرش را که دیدم فروریختم از نور و درخشندگی و پاکیزگی و روحانیت آن چهره و بدن پیچیده در کفن و چه آرام خوابیده بود ...

شک ندارم که قلب خسته اش در درون ترک های عمیقی داشت ...اما ما کور بودیم و فقط خنده هایش را میدیدیم................خدااااااا.....................................................................................................

 

تخیلات شیرین و محال.....................................من.

دلم میخواهد وارد کوچه ای بشوم و چشمم بیفتد به اتاقی که بتهوون در انجا مینشسته و پیانو میزده یا چشمم بیفتد به کتابخانه ی ویکتورهوگو در اتاق شخصی اش یا وارد جایی شوم که ذکریای رازی داشته با قطرات الکل سر و کله میزده یا ناگهان کلیسای نوتردام را ببینم یا خانه ی شخصی سیلویا پلات و آشپزخانه اش و فنجان قهوه اش و قلمی که با آن مینوشته ...یا اتاقی که صمد بهرنگی در ان مینشسته و داستان الدوز را در ذهنش میساخته و بعد برای استراحت استکان چایی برمیداشته و مینوشیده و باز قلم در دست به نوشتن ادامه میداده.......

حالا شما بگویید ...........

رضایت.

گاهی برای رسیدن به حس رضایت در زندگی تردید داریم. نمیدانیم رضایت وجود دارد یا نه؟ گاهی کاری مثلن انسان دوستانه انجام میدهیم ولی تردید داریم که ایا به رضایت رسیده ایم یا نه؟ (مثلن دیروز)به مردی! که برای گرفتن اندکی پول ریسمان و اسمان  میبافت و  شک نداشتم که عجب دروغگویی ست، با این وجود دلم نیامد که بعد از اینهمه تلاش هنرمندانه ای که برای فریب دادن من به خرج داده ،دست رد به سینه اش بزنم  و یک ۵تومنی ناقابل بهش دادم بعد برخلاف انتظارم شنیدم که : اگر ده تومن بود پول بلیطم جور میشد......

حقیقت این است که من ان موقع بهترین کاری که از دستم ساخته بود انجام دادم حتی اگر ته دلم کسی به من میگفت: چه پررو بودها !...باز تو دلت به همه سوخت رویا!!

پ.ن: میگم، من وقتی در غیبت به سر میبرم دوستان بیشتر بهم سر میزنن و برعکس وقتی مینویسم خبری ازشون نیست برم باز نیام  

شرح- بدون شرح....

میخواهی توی دنیای مجازی بمانی یا باید خودت نباشی تا صدمه ی کمتری ببینی یا خودت باشی و صدمه ی بیشتری ببینی.حالا اگر خودت را انتخاب کرده ای باید محکم و پرتوان باشی و با هر چیزی جا نخوری و جا نزنی..باید مراقب باشی محتوای برخی کامنت ها نرود روی اعصابت و هی دائم خودت را مواخذه نکنی .

میخواهی توی وبلاگت بمانی و بنویسی باید اختیار قلمت و انتخاب عکس ها دست خودت باشد. من فکر میکنم یکی از مهم ترین بایدهادر عالم وبنویسی احترام به مخاطب است و من تا جایی که امکان داشته این باید را رعایت کرده ام.اما وقتی مخاطب پا از مرز خود بیرون میگذاردو از نیش همیشه  بازت!! سواستفاده میکند اینجاست که دیگر علاوه بر حفظ احترام به او باید حرمت خودت را هم نگهداری حتی اگر به بهای از دست دادن خواننده ات باشد ..من آدم حساس و زودرنجی نیستم یا حداقل در محیط وبلاگم نیستم و سادگی در بیان احساسم و بیان روزمره گی هایم حرف اول را میزند سادگی که گاه با سوتی دادن ها منظورنداشتن ها و حتی افشاگری های شخصی توام است ولی این دلیل نمیشود که حتمن حتمن پاسخگو هم باشم.انکه برایش سوال ( منظور من برخی سوالات خاص است) ایجاد میشود از خیر خواندن مطالب من بگذرد .من با قریب به ۹۵درصد مخاطبینم کنار امده ام و بازهم خواهم امد چون دوستشان دارم اما این کنار امدن ها تا جایی ادامه دارد که کارد نرسد به استخوان قلمم و احساسم و حریمم و حرمتم و...  اینجاست که شاید کمی بهم بربخورد و تصمیم بگیرم به هر رویی آستر ندهم...

در دنیای نت اصلن نباید انتظار امنیت داشته باشی ..هر جا که باشی همیشه پیدایت میکنند و همیشه کلیدهایی هست که ساخته میشود و  تکثیر میشود و در خانه ات را بی پروا باز میکنند اما اینها برای من مهم نیست ...مهم نیست که این چهارمین وبلاگ من است مهم نیست که اینقدر تغییر دکور میدهم یا مثلن عکس های سفرم را میگذارم یا ....اینها همه کاملن شخصی ست و آزاردهنده هم نیست برای کسی و اگر کسی مشکل دارد مشکل خودش است نه من...وقتی شما از فضا یا محیط یا هوای جایی خوشتان می اید و دوست دارید تصویری از ان را که برای شما جالب بوده  در خانه تان نصب کنید این حق بدیهی شماست .خانه تان است (حالا حتی اگر مجازی هم باشد) و اختیارش را دارید ...

بگذریم حرف زیاد دارم ولی خسته شدم . من نه انتظار تعریف و تمجید های غلوامیز دارم نه انتظار توهین های حسدورزانه .مینویسم برای دل خودم و شاید هم برای دل شما و حوصله ی توضیح و تبصره و نگه داشتن مخاطب به هر طریق ممکن!! را ندارم..هر کس با من راحت است ادامه میدهیم و هرکس می اید اینجا که دنبال چیزهای عجیب و غریب و نامرئی در لابه لای نوشته های من بگردد خودش را آزار میدهد ..برخی محیط اینجا را با چهاردیواری خانه های خودشان اشتباه میگیرند و دسیپلین حریم خودشان را برای حریم خانه ی من هم قابل اجرا میدانند ولی با همه ی احترامی که برایشان قائلم باید عرض کنم که : فلک در قصد آزارم چرایی.........گلم گر نیستی خارم چرایی

پ.ن: نمیدانم چرا فقط این شعر یادم امد....

اینجا..من..

هنوز فرصت نکردم دوستان خوبم را لینک کنم ..

شاید جنس قلمم در این وبلاگ کمی... فقط یک کوچولو.. متفاوت باشد برای همین انها که با روحیه ی من چندان اشنا نیستند ممکن است اولش جا بخورند ولی بعدن عادت میکنند ......

اینجا به خودم نزدیک ترم...

جسارت مرا در بعضی مطالب ببخشید و با نوشته های من ساده برخورد کنید .یعنی برداشتتان ساده باشد چون گاهی وقتی زیر سوال میروم انقدر در تنگنا قرار میگیرم که جوابی نمیدهم...یا اصلن جواب ندارم که بدهم...

مطمئن باشید اگر مثلن مینویسم خر مطلق! یعنی واقعن حسش کردم و فقط یک نوشته ی الکی و رو هوا نیست....

پاییز را باور نمیکنم..

+عکس از بلاگ اولد فشن.

آخر پاییز که بیاید خودم را میشمارم.بلکه هنوز زنده باشم....

خر مطلق.

فکرش رو هم نمیکنی که اینهمه خریت در یک نفر جمع شده باشد.با ذخیره ی خریت او میشه شکم یک

ملت را سیر کرد..

مدرسه و من و نیکی...

نیکی را در حالیکه اه و اوه و ایش میکرد و به هرچی مدرسه است لعنت میفرستاد بردمش مدرسه ..خدا به خیر کند..امیدوارم  سالی که نکوست از بهارش پیدا نباشد و بتواند معدل ممتاز سال گذشته را حفظ کند..بچه های حالا پرتوقع و راحت طلب و خوشگذرون ..مگه تن به درس و مدرسه میدهند؟

پ.ن: توی این بلاگ جدیدم حس بهتری دارم .یه جورایی احساس تمیزی و تازگی میکنم.احتمالن نخوام که همزمان دو وبلاگ را مدیریت کنم و قبلی رو ببندمش. البته بماند که به دلایلی بهتره که فقط همینجا بنویسم.

تهران.

لعنت به اختلاف طبقاتی

که تهران بی رحمانه به ان مبتلاست...

حماقت.

از اصول معتبر لنی یکی این بود که هروقت با چیزی مخالف بود بگوید موافقم...چون کسانی که عقاید

 احمقانه شان را ابراز میکنند اغلب بسیار حساسند...هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او

 مخالفت کرد..باید در برایر حماقت احمق ها سر تعظیم فرود اورد چون همه جور معجزه ای از ان ساخته

 است..ایا جز حماقت چیز دیگری هم سر جایش مانده؟

از رمان خداحافظ گری کوپر