تلفن اول ساعت ۱۱و نمیدانم چند دقیقه ی صبح:

برادرم میگوید :....... رویا فیس بوک دنیای بدی ست.. مغز آدم را پوک میکند و ۵سال بعد دیگر چیزی بیش از یک مغز نمور و خسته تحویلت نمیدهد..اینها را به دخترت بگو...

تلفن دوم ساعت ۹و بیست دقیقه ی شب:

ف...میگوید: ...زنهای ما خیلی بیکارند رویا.. یا پای ماهواره اند یا اینترنت ..دارند فاسد میشوند...خدایا این چه وضعی ست ؟ رویا مگر ما چقدر دیگر از عمرمان باقی مانده؟ یک کاری هم برای رضای خدا بکنیم..چرا زن ها را از جلوی بفرمایید شام و فارسی وان و ...جمع نمیکنیم توی پایگاهها و فرهنگسراها و مساجد بهشان رایگان زبان یاد بدهیم؟ کارهای فرهنگی و ماندگار یادشان بدهیم.. فن بیان و نویسندگی یاد بگیرند ..بتوانند نگاهشان را وسعت بدهند...از چارچوب های مبتذل روزمره بیرون بیایند...جسمشان را بشناسند..روانشان را بشناسند...حق شان را تشخیص بدهند...زن که فقط یک جسم برای هوس های مردان نیست ..زن که فقط دیدن منظره ی پاک کردن سبزی در گوشه ای از پارک محله نیست...سبزی مان را در خانه هم میتوانیم پاک کنیم ..ولی ذهنمان را کی و کجا پاک کنیم؟...تو الان داشتی چکار میکردی؟ هان؟ ....چرا ترجمه رو کنار گذاشتی؟ حیف نقاشی و هنرت ..حیف ساعت های مفیدی که توی باشگاه صرف میکردی...نه واقعن الان داشتی چه میکردی رویا؟...

شارژ گوشی تمام میشود و من نشد که بگویم داشتم چکار میکردم؟...

بوی پیاز داغ توی خانه ی کوچکمان پیچیده و من داشتم فکر میکردم رمان فرزند پنجم که تمام شود رمان خاکسترهای آنجلا را شروع میکنم ...بعد فکر کردم اون رومیزی ساتن خاکستری که گل های طلایی زیبایی دارد و از مالزی خریدمش را روی کدام میز پهن کنم بهش بیاید ؟... موبایلم زنگ میخورد.....