تعطیل رسمی!

دیشب همه ی سگ ها ی نگهبان خوابیدند.. همه ی پشت کنکوریها خوابیدند.. همه ی شب زنده دارها خوابیدند.. حتی نگهبانهای پادگانها و مرزها خوابیدند.. جیرجیرکها خوابیدند.. وبگردها خوابیدند.. شبگردها خوابیدند ...من نخوابیدم....صبح شد و من همزمان با خروسخوان بیدار بودم اذان را هم شنیدم صدای شیر آب آشپزخانه.. صدای دوش حمام.. صدای نی نی همسایه.. صدای دزدگیر ماشین آقای ط.. صدای دخترکم که با پدرش دنبال مداد پاک کنش میگشت (و یادم آمد که چه استعداد بی نظیری در گم کردن پاک کن دارد بچم) و همه ی صداهای خانه که در حالت معمول نمیشنوم را شنیدم و باز یادم آمد که از سالها پیش  ترکیبی از بی خوابی و ازخودگذشتگی شبانه( برای نگهداری از دخترها که نوزادانی بدقلق و غرغرو بودند)  دخلم را آورده است ....نمیدانم چطور اینجا نشسته ام و چیز مینویسم آنهم با مخی که امروز در آن  تعطیل رسمی است!!!

از برلن به تهران به حرمخانه برای قمر السلطان

قبل نوشت : میدونم شاید بیشتر خوانندگانم اهل تاریخ و قاجار و این حرفا نباشند ولی طاقت نیاوردم این یکی نامه رو اینجا ننویسم ..چون خودم که اینهارو میخوانم از هیجان غش میکنم و تا ساعتها بهشون فکر میکنم وانها را توی ذهنم به تصویر میکشم...کامنت باکس رو میبندم که مقید نشوید

----------از برلن به تهران به حرمخانه برای قمر السلطان

هر وقت در فرنگستان دلم تنگ میشود به تو تلگراف میکنم که از احوال مخبر الملک و بچه هایش مرا اطلاع دهی..راست بگو، راست، که احوالشان چطوراست؟ مرا مطلع کن حتمن...........

الان در برلن هستم و همه روزه به گشت و بازار و دکان و باغ وحش میروم جای شماها اینجا بسیار بسیار خالی است ..جون جونی چه میکند ؟بگو اگر زن مرتضی نشده در فرنگستان شوهرهای خوبی برایت پیدا بکنم .زود بیا فرنگستان اینجا ترا با انها دست به دست بدهم خیلی خنده دارد..

------------------------------------------

پاسخ قمر السطان به عزیز سلطان از طهران به هس کاسل المان

تلگراف رسید .مخبرالملک با بچه ها بازی میکند و نان میخورد. خانم ها همه دعا میکنند. بچه ی بالا خانم یک دختر بامزه است سلام میرساند . جان جانی میگوید من مرتضی را نمیخواهم شوهر فرنگی میخواهم .خورشید و دخترهای امین همایون احوال پرسند.

قمر سلطان خانم ۱۴ شهر شوال ۱۳۰۶ قمری

از برلن به حرمخانه..

طهران ، در حرمخانه به توسط اعتمادالحرم برسانند به قمرالسلطان معروف به شیرازی کوچیکه ، جواب بگیرند.

انشاا...احوال شما خوب است.امروز که بیست و هفتم ماه رمضان است در شهر وارشو هستم و الان رفتم به بازار که اسباب بخرم برای تو هم سوغات می اورم .خوب جون جونی چه میکند با حکیم مرتضی نامزد بازی میکند یا نه؟ باغبان باشی چه میکند؟ روزه ها را خوردی یا گرفتی ؟هوای طهران چطوره؟ روی درختها آلو بالو هست یا تمام شد؟ از کنیزها و ادم های ما چه خبر داری؟ از قول من احوال همه ی زنهای شاه را بپرس.راستی بالاخانم کی می زاید ؟ بلنده چه میکند؟ خاورسلطان خانم، نوش افرین خانم، زهراسلطان خانم، اصفهانی کوچک خانم، عروس خانم همه را از قول من احوالپرسی کن..من گاهی خیلی دلم برای طهران تنگ میشوداما چاره ندارم خودم را مشغول میکنم نمیدانید توی راه اهن چقدر خسته شدم حالا اینجا عمارت و باغ بسیار خوبی دارد و راحت هستم .تا یک هفته در همین عمارت هستیم..جواب های مرا به تفصیل بده مطلع شویم.شاه هم احوال همه را میپرسد.

عزیز السلطان مرقوم شده در ۲۷رمضان ۱۳۰۶

پ.ن: این نامه را عزیزالسلطان ده ساله عزیزکرده ی ناصرالدین شاه ملقب به ملیجک ثانی برادرزاده ی امینه از زنان سوگلی شاه ، به قمراسلطان یکی از همسران شاه نوشته است.

---------------------------------------------------------

ناصردین شاه در سفر اروپا همراه با عزیزالسلطان (نویسنده ی نامه ی بالا)

توضیح: نامه توسط پسر ده ساله ای نوشته شده که مورد توجه خاص شاه بوده...در عکس میبینید.

 

 

پراکنده نوشت..

 چندین سال است که من دچار اضطراب جاده یا همان فوبیای جاده هستم و اصولن جاده هر شکلی که باشد مرا میترساند چه باصفا و سرسبز باشد مثل جاده های شمال و چه کویر و کسل کننده ...بنابراین من از همین حالا شروع کرده ام که برای سفر ایام نوروز از جاده ای بترسم ..دست خودم نیست.. یک چیز تلقینی و تحمیلی خودکار است که به شکل کاملن اتوماتیک در لایه های زیرین ذهن من نفوذ میکند و تشنج ایجاد میشود ...

پ.ن: بلاخره پرده مونو نصب کردیم با هزار بدبختی و ریخت و پاش..

پ.ن: این روزها اگر دلتان میخواهد یک سرزمین قحطی زده که بشدت دچار فقر و کمبود مواد زندگی شده یا قرار است در آینده ی نزدیک  بشود یا قبلن شده و حالا جنس به بازار تزریق شده  ...را از نزدیک ببینید پیشنهاد میکنم زره پوش و مسلح! بروید فروشگاه هایپراستار تهران ...یعنی یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوید ها...اصلن کلمات یاری نمیکنند برای وصف انچه من پریشب در فروشگاه هایپر استار دیدم....

 

یوم شنبه چهاردهم ذی حجه در مکه معظمه...

صبح بعد از ادای فریضه ی نماز، چای و هندوانه صرف شد ..غیر از هندوانه ممکن نیست که چیز دیگر صرف شود به جهت گرمی شدید هوا..من مثل آدم ناخوش یک گوشه افتاده ام.دلم میخواهد بازار بروم ولی قوه ی رفتن را به خود نمی بینم .اگرزنده ماندم عذر سوغاتی از مردم میخواهم.قوه ی چادر بر سر کردن و سوغاتی خریدن ندارم.

پ.ن ۱:برگرفته از مجموعه ی پنجاه سفرنامه ی حج قاجاری..گزیده ای از سفرنامه ی وقارالدوله یکی از همسران ناصرالدین شاه که در سال ۱۳۱۷ق یعنی چهارسال بعد از به قتل رسیدن ناصردین شاه به سفر حج مشرف شد .او خاطرات این سفر را روزانه و با جزییات کامل می نوشته است...

پ.ن۲: از انجا که طبیعت این زن را در خلال خواندن خاطراتش بسیار به خودم نزدیک دیدم یکی از روزنوشته های سفرنامه اش را براتون اینجا نوشتم...به نظرم رسید من هم  اگر روزی مشرف به حج شوم قوه ی چادر کردن و خرید کردن را نداشته باشم...!

-------------------------------------------------------------------------

 

 

 

ایمان.

keep the faith

god will provide

------------------------------------------------

پرده..

یازده روز است که نمیشود که بشود ..نمیشود که پرده ی شید آشپزخانه مان نصب بشود ..نمیشود که سقف آشپزخانه مان سوراخ بشود.. مته را که دریل دیوانه وار میچرخاند و فرو میبرد بر سقف ، سقف مان تکه تکه فرو میریزد مثل آوار روی سر همسرمان و او هر بار چشمانش را محکم میبندد که گچ نریزد توی آنها و میگوید دیوار نرم است و پرده را نگه نمیدارد و باید چاره ای دیگر پیدا کنم...

یازده روز است که پنجره مان پرده ندارد و بیرون پیداست و خیابان روبرویی توی آشپزخانه ی من افتاده است و من خوشم نمی اید ..وقتی که یک جای خانه لنگ بزند من هم دست و دلم به کارهای دیگر نمیرود ..دیوار بالای پنجره هفت تا سوراخ و رولپلاک دارد ولی پرده ندارد ...مامان میگفت آدم بی لباس و خانه بی پلاس نباشد ..من میگویم آشپزخانه بی پرده نباشد ...

نه.. من این را هم نمیگویم ..من میگویم اینها فرعیات است و درست میشود ..من میخواهم بگویم دل باید خوش باشد ..دل بایدبزرگ باشد ..دل باید پاک باشد ...دل باید پرده داشته باشد ...دل بی پرده عریان میشود و وقتی دل عریان شد هر کسی کله اش را مثل گاو می اندازد پایین و واردش میشود ...

-------------------------------------------------------

 

کفش هایی که بعد از مرگ میمانند....

سه روز بعد از مرگ پدر بعد از انکه از سر خاکش برگشتیم خانه ، من که گیج و بهت زده بودم و اصلن هم حوصله ی مهمان ها و فامیل را نداشتم یکراست رفتم توی اتاق پدر و روی زمین جاییکه همیشه بابا رختخوابش را آنجا پهن میکرد و در همانجا هم وقتی خواب بود از دنیا رفت نشستم... بعد دراز کشیدم روی جای پدر و دست کشیدم روی فرش و مثل طفل یتیمی به پهنای همه ی زندگیم اشک آمد و آمد و آمد ....اشک که تمام شد بلند شدم به سختی بلند شدن یک انسان تیرخورده و لرزان رفتم سراغ کمد بابا و درش را که نیمه باز بود کامل باز کردم ....خدایا.. لباس هایش.. کت و شلوار قهوه ای رنگش.. دو تا پیراهن نصفه نیمه اتو شده ی آویزان و یک پیراهن طوسی اتو شده و نو مخصوص مراسم هایی که دعوت میشد و این اواخر شرکت نمیکرد ..روی طبقه ی پایین تر کمد یک جفت صندل نوی قهوه ای مارکدار بود که اولین بار بود میدیدم و برش داشتم اشک دوباره امد.. اینبار با صدا و بغضی ترکید ...از مارک صندل ها فهمیدم که هدیه ی خواهرم بود وقتی سه ماه قبلش از مالزی امده بود و رفته بود دیدن بابا و بابا بهش گفته بود ایشاا...توی تابستان میپوشمش الان هوا سرده و نمیشه...و در نهمین روز تابستان پدر رفته بود و کفش ها مانده بودن...

یادم افتاد مادر که رفت یک کیف مشکی جیر مجلسی و یک جفت کفش جیر قهوه ای اولین چیزهایی بود که توی کمد اتاقش دیدم و بر رویشان دست کشیدم و باز اشک بی اختیار آمد و آمد ...و باز یادم امد کیف هدیه ی روز مادر بود از طرف خواهرم و کفش ها را من و مادر در آخرین روزهای سلامتش وقتی هنوز میتوانست راه برود و ان سرطان لعنتی هنوز مخفی بود در وجودش با هم خریده بودیم از کفاشی فیروزه ...و مامان هرگز نشد که بپوشدشان....

صبح امروز که کمد اتاقم را باز کردم کیف و کفش ورنی نقره ای زیبایی  که گذاشته بودم در اولین مهمانی حالا نمیدانم کی ؟ بپوشم و مال خرید عید سال نود است و تا حالا توی کمد خاک میخوردن و هرگز پیش نیامد استفاده کنم شان ..نه اینکه مهمانی یا مراسمی نبوده چرا بوده ولی همه اش بعد از مرگ پدر بوده و من هم رغبت همه چیز دنیا را از دست داده بودم و....

خب این جمعه مهمانی دوستانه ای ست و من دعوت هستم و حس میکنم باید کفشهای نقره ای ام را بپوشم و نگذارم اینهمه نو بماند بعد از مردنم....

تقدیم به دوستانم.

ناپلئون ادبیات جهان..

بسیار خوشبخت و مفتخرم که خداوند عمری داد تا لذت خواندن بزرگترین رمان شناخته شده ی دنیا یعنی باباگوریو اثر جاودان نابغه ی ادبیات جهان بالزاک را بخوانم و با لحظه لحظه ی شخصیت های این داستان زندگی کنم.. چهره هاشان را ببینم.. احساساتشان را لمس کنم.. لوازم و اثاث خانه هاشان را ببینم و حتی جایشان را بدانم ...من همراه اوژن و بیانشون (شخصیت های رمان)ساعات اخر زندگی یک پدرزجر کشیده و عاشق  را از نزدیک و شفاف و حقیقی و جانکاه دیدم و درد های باباگوریو را لمس کردم و لحظه ی پرواز روح از بدن خسته ی او را به عینه و ملموس مشاهده کردم...

کلود فارر میگوید: این داستان را صدبار خوانده و در دفعه ی صدم همان هیجان بار اول را داشته است..در ادامه ی سخن فارر باید بگویم که رمان را که میخواندم انگار فیلمی را بر پرده ی سینما میدیدم ..نوعی خواندن بصری و کم نظیر..

پ.ن: این پست را تقدیم میکنم به مهندس مخابراتی عزیز که همزمان با من خواندن این کتاب را شروع  و مرا از نظرات دقیق و نکته سنجی های زیبای خود در رابطه با داستان آگاه کرد..متشکرم. 

قرمه سبزی قجری!

عمرن به فکرم میرسید که مثلن در زمان ناصرالدین شاه قاجار قرمه سبزی چه شکلی پخته میشد و یا آیا اصلن همچین خورشتی ان زمان وجود داشته یا نه تا اینکه دستور پخت اون رو در کتابی خواندم به قلم آشپزی ناشناس و با کتابت هدایت الله حسینی شیرازی الاصل تهران المسکن ..دستور پخت این غذا مثل بسیاری از تاریخ نوشته های دیگر ان عصر دستور غذاهای درباری است : پر از پسته و خلال و زعفران و شکر که ان موقع چیز گرانی بوده و ساعات طولانی پخت و پز..

طریقه خورش سبزی قجری به زبان آشپز دربار : اول گوشت را با پیاز خرد کند. شوید خرد کند. بریزد و شنبلیله و تره و پیاز و ادویه بریزد و زعفران .ابغوره بریزد بجوشد به روغن بنشیند .اما گوشت قرمه کم آب باشد..بردارند بخورند...

پ.ن:بنظرم باید قرمه سبزی رو بذاریم تو لیست غذاهای لوکس و درباری با این اوضاع حالا ...ورد زبون مردم این روزها در ایران : تحریم.. سکه.. دلار.. انرژی هسته ای.. روزهای خوشمونه.. خدا به داد بچه هامون برسه ..بریم اینو بخریم...اونو بخریم...میگن اینجوری میشه...اونجوری میشه..

سر عقل آمدن...

با سنگینی از جایم بلند میشوم دلم نمیخواهد بیدار باشم ولی باید پاشم و کاری را انجام دهم که قرار بوده امروز انجام شود .اول طبق عادت جدیدم خدارا شکر میکنم که زنده ام بعد میروم و ساعت مچی ام را میبندم نگاهش میکنم انگار سالهاست خوابیده و خواب هفت پادشاه را میبیند ..یادم میاید از خودم که توی این روزها یا این ماهها یا اصلن درست بعد از رفتن پدر آدم دیگری شده ام.. یک تغییر اساسی که دوستش دارم..یادم می اید که ماههاست خیلی حرف نمیزنم.. کم حرف میزنم و فقظ ضروریات را میگویم بیشتر شنونده ام و تازه موقع شنیدن، نصف حرفهای طرفم را گوش نمیدهم و همزمان به چیزی دیگری فکر میکنم ..بی حسم انگار ودیگر مثل سابق هیچ چیزی رنجم نمیدهد یا کمتر چیزی رنجم میدهد چیزی عصبانی ام نمیکند.. روی چیزی زوم نمیکنم.. حتی کمتر به بچه ها فکر میکنم.. خدا را یادم هست و نمازهایم را میخوانم اما جدی نمیگیرم.. حرص نمیخورم.. ایمانم و اعتقادم دیگر به قوت سابق نیست و گمان میکنم همینکه خدا را باور دارم و درست زندگی میکنم و کسی را نمیرنجانم کافی ست ..

پ.ن: ساعتم را تنظیم میکنم و تیک تاکش را حس میکنم مثل تیک تاک قلب خودم و باز یادم می اید که زندگی را مدتهاست که سخت نمیگیرم ..هفت روز دیگر میشود دقیقن  هفت ماه که زندگی را سخت نمیگیرم ..بی اراده و بی اختیار ..نمیدانم خوب است یا بد ولی هیچ چیز برایم مهم نیست ..نه این دنیا نه آن دنیا...