سه روز بعد از مرگ پدر بعد از انکه از سر خاکش برگشتیم خانه ، من که گیج و بهت زده بودم و اصلن هم حوصله ی مهمان ها و فامیل را نداشتم یکراست رفتم توی اتاق پدر و روی زمین جاییکه همیشه بابا رختخوابش را آنجا پهن میکرد و در همانجا هم وقتی خواب بود از دنیا رفت نشستم... بعد دراز کشیدم روی جای پدر و دست کشیدم روی فرش و مثل طفل یتیمی به پهنای همه ی زندگیم اشک آمد و آمد و آمد ....اشک که تمام شد بلند شدم به سختی بلند شدن یک انسان تیرخورده و لرزان رفتم سراغ کمد بابا و درش را که نیمه باز بود کامل باز کردم ....خدایا.. لباس هایش.. کت و شلوار قهوه ای رنگش.. دو تا پیراهن نصفه نیمه اتو شده ی آویزان و یک پیراهن طوسی اتو شده و نو مخصوص مراسم هایی که دعوت میشد و این اواخر شرکت نمیکرد ..روی طبقه ی پایین تر کمد یک جفت صندل نوی قهوه ای مارکدار بود که اولین بار بود میدیدم و برش داشتم اشک دوباره امد.. اینبار با صدا و بغضی ترکید ...از مارک صندل ها فهمیدم که هدیه ی خواهرم بود وقتی سه ماه قبلش از مالزی امده بود و رفته بود دیدن بابا و بابا بهش گفته بود ایشاا...توی تابستان میپوشمش الان هوا سرده و نمیشه...و در نهمین روز تابستان پدر رفته بود و کفش ها مانده بودن...

یادم افتاد مادر که رفت یک کیف مشکی جیر مجلسی و یک جفت کفش جیر قهوه ای اولین چیزهایی بود که توی کمد اتاقش دیدم و بر رویشان دست کشیدم و باز اشک بی اختیار آمد و آمد ...و باز یادم امد کیف هدیه ی روز مادر بود از طرف خواهرم و کفش ها را من و مادر در آخرین روزهای سلامتش وقتی هنوز میتوانست راه برود و ان سرطان لعنتی هنوز مخفی بود در وجودش با هم خریده بودیم از کفاشی فیروزه ...و مامان هرگز نشد که بپوشدشان....

صبح امروز که کمد اتاقم را باز کردم کیف و کفش ورنی نقره ای زیبایی  که گذاشته بودم در اولین مهمانی حالا نمیدانم کی ؟ بپوشم و مال خرید عید سال نود است و تا حالا توی کمد خاک میخوردن و هرگز پیش نیامد استفاده کنم شان ..نه اینکه مهمانی یا مراسمی نبوده چرا بوده ولی همه اش بعد از مرگ پدر بوده و من هم رغبت همه چیز دنیا را از دست داده بودم و....

خب این جمعه مهمانی دوستانه ای ست و من دعوت هستم و حس میکنم باید کفشهای نقره ای ام را بپوشم و نگذارم اینهمه نو بماند بعد از مردنم....