قبل نوشت : میدونم شاید بیشتر خوانندگانم اهل تاریخ و قاجار و این حرفا نباشند ولی طاقت نیاوردم این یکی نامه رو اینجا ننویسم ..چون خودم که اینهارو میخوانم از هیجان غش میکنم و تا ساعتها بهشون فکر میکنم وانها را توی ذهنم به تصویر میکشم...کامنت باکس رو میبندم که مقید نشوید

----------از برلن به تهران به حرمخانه برای قمر السلطان

هر وقت در فرنگستان دلم تنگ میشود به تو تلگراف میکنم که از احوال مخبر الملک و بچه هایش مرا اطلاع دهی..راست بگو، راست، که احوالشان چطوراست؟ مرا مطلع کن حتمن...........

الان در برلن هستم و همه روزه به گشت و بازار و دکان و باغ وحش میروم جای شماها اینجا بسیار بسیار خالی است ..جون جونی چه میکند ؟بگو اگر زن مرتضی نشده در فرنگستان شوهرهای خوبی برایت پیدا بکنم .زود بیا فرنگستان اینجا ترا با انها دست به دست بدهم خیلی خنده دارد..

------------------------------------------

پاسخ قمر السطان به عزیز سلطان از طهران به هس کاسل المان

تلگراف رسید .مخبرالملک با بچه ها بازی میکند و نان میخورد. خانم ها همه دعا میکنند. بچه ی بالا خانم یک دختر بامزه است سلام میرساند . جان جانی میگوید من مرتضی را نمیخواهم شوهر فرنگی میخواهم .خورشید و دخترهای امین همایون احوال پرسند.

قمر سلطان خانم ۱۴ شهر شوال ۱۳۰۶ قمری