پرده..
یازده روز است که نمیشود که بشود ..نمیشود که پرده ی شید آشپزخانه مان نصب بشود ..نمیشود که سقف آشپزخانه مان سوراخ بشود.. مته را که دریل دیوانه وار میچرخاند و فرو میبرد بر سقف ، سقف مان تکه تکه فرو میریزد مثل آوار روی سر همسرمان و او هر بار چشمانش را محکم میبندد که گچ نریزد توی آنها و میگوید دیوار نرم است و پرده را نگه نمیدارد و باید چاره ای دیگر پیدا کنم...
یازده روز است که پنجره مان پرده ندارد و بیرون پیداست و خیابان روبرویی توی آشپزخانه ی من افتاده است و من خوشم نمی اید ..وقتی که یک جای خانه لنگ بزند من هم دست و دلم به کارهای دیگر نمیرود ..دیوار بالای پنجره هفت تا سوراخ و رولپلاک دارد ولی پرده ندارد ...مامان میگفت آدم بی لباس و خانه بی پلاس نباشد ..من میگویم آشپزخانه بی پرده نباشد ...
نه.. من این را هم نمیگویم ..من میگویم اینها فرعیات است و درست میشود ..من میخواهم بگویم دل باید خوش باشد ..دل بایدبزرگ باشد ..دل باید پاک باشد ...دل باید پرده داشته باشد ...دل بی پرده عریان میشود و وقتی دل عریان شد هر کسی کله اش را مثل گاو می اندازد پایین و واردش میشود ...
-------------------------------------------------------