نمیخوام بیدار شم...
امروز صبح طوری از خواب ( در واقع از بیداری!) بیدار شدم که گویی آخرین روز و آخرین ماه و آخرین پاییز زندگی ام را میگذرانم ...انگار نوار کش مانندی را چند دور محکم پیچیده اند دور سرم و میگویند پاشو بچه ها را راه بینداز ..د ..برو دیگه ...چرا راه نمیری..ضربه ای میخورد پشت سرم انگار ..و من چشمان سنگینم را بزور باز میکنم تا باز دنیا را ببینم یعنی دنیا مرا ببیند و حالمان از هم بهم بخورد....
تمام جانم را جمع میکنم تا باز خودم را در چارچوب های مزخرف زندگی قرار دهم ...
-------------------------
پ.ن: فیلم اراذل بی آبرو یا لعنتی های بی آبرو رو پیشنهاد میکنم ببینید و بازی کم نظیر برد پیت ..
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 7:45 توسط رویا
|