اشکهای پنهان.....
مادر که رفت پدر مثل یک شیشه شکست.او که برای ما سمبل عظمت و قدرت بود .مادر که رفت پدر تنها ماند .اگر بخواهم مفهوم تنهایی را تا اعماقش بروم، پدر خود واژه ی تنهایی بود ..پدر را دیر به دیر میدیدم وقتی هم که میدیدمش تنها چای میخورد تنها چای دم میکرد تنها رادیو گوش میکرد تنها پیاز داغ میکرد تنها لباس اتو میکرد یا نمیکرد چون حوصله ی این یکی را کمتر داشت تنهایی اشک میریخت تنها میخندید تنها به مامان فکر میکرد تنها لباس میشست ..پشتش براستی خمیده شد و دیگر کمر راست نکرد پدر نخواست که جور دیگری زندگی کند.. نمیدانم شاید نوعی ریاضت تعمدی را انتخاب کرده بود که به مرگی زودهنگام ختم شود.. هر بار که او را میدیدم با دفعه ی قبل فرق میکرد.. جلوه ای داشت صورتش و شیرینی غریبی داشت حرفهایش و وقار کم نظیری داشت رفتارش ..در برابرش احساس حقارت میکردم آشکارا و ....پیکرش را که دیدم فروریختم از نور و درخشندگی و پاکیزگی و روحانیت آن چهره و بدن پیچیده در کفن و چه آرام خوابیده بود ...
شک ندارم که قلب خسته اش در درون ترک های عمیقی داشت ...اما ما کور بودیم و فقط خنده هایش را میدیدیم................خدااااااا.....................................................................................................