پروانه ...(نامه ی هشتم)
سیلویا میبینی حالا همه چی آرومه و من از این آرامش چه حظی میبرم ..وقتی همه چیز برمیگرده سر جای اولش ، ذهن منم تنظیم میشه و گرچه الان نوشتن کمی برام سخته و داشتم بی خیال نامه نوشتن برایت میشدم ولی دیدم انگیزه دارم یعنی انگیزه هست وجود دارد و مال من است و مرا هل میدهد برای نوشتن..
سیلویا نمیدانی در این مدت چقدر بزرگ شده ام و چقدر از زمان عبور کرده ام و چقدر سپاسگزار هستم من برای فرصت های آینده و پیش رو ..چقدر حرف دارم برای گفتن به تو ..خوبی تو اینه که فقط مرا میخوانی بی انکه قضاوت کنی.. یادت هست گفتم کرم غمگین درونم دارد پروانه میشود؟ شد ..یعنی باید میشد ..این یک جبر است و اختیاری نیست ..این همان عبور از زمان است که دست سرنوشت اگر دلش بخواهد کمک میکند که تو پیش رانده شوی چه بخواهی چه نخواهی ..چه از جاده بترسی چه نترسی ..سیلویا با انکه هنوز دربند گذشته ام هستم و از اینده ام بی خبر ، اما میخواهم حال را دریابم ..با فنجانی چای داغ و معطر و کتاب ..باید از پروانه ی تازه متولد شده ی درونم بخواهم دیگر بیقرار نباشد ..
--------------------------------------------------------
پ.ن:
از تک تک دوستان نازنینم که محبت کردند و در این مدت یاد من کردند و برایم کامنت گذاشتند بی نهایت تشکر میکنم و در اولین فرصت پست ویژه ای را در این رابطه مینویسم ..شاد باشید ![]()