خود کریستالی من...
نامه ی چهاردهم.
سیلویا دقایقی پیش چیزهایی رو نوشتم که قشنگ بودن ولی بهم نچسبید که بگذارمشون توی وبلاگم پس ثبت موقت کردم شاید روزی به روز کنم نمیدانم...میدانی سیلوی میخواهم دیگر دربند بهتر بودن یا بهترنبودن نباشم و خودم باشم البته کشف جدیدی نیست لااقل برای تو که همواره خودت بودی تا آخرش، ولی برای من کشف جدیدی ست و کیف دارد برایم فقط کمی سخت است بعد از اینهمه سال که دیگران را عادت دادی به این وجود نازنین! و ترد و شکننده!!!...... ادای پوست کلفتهارا هم که نمیتوانم دراورم پس بهتراست ببینم خودم چه شکلی ام ..باورت میشود حتی خودم هم نمیدانم که خودم چه شکلی ام؟! حتی شوهرم هم نمیداند ...خواهر و برادرهایم که ابدن و اصلن بدانند من کی هستم ..خب مادر همسرم و خواهرها و برادرهایش که حق دارند ....ندانند..و دیگران هم که ای وای من....
کاش با یک متخصص اعصاب و روان ازدواج میکردم سیلویا البته از نوع واقعیش نه بیسواد نسخه بنویس ..در ان صورت کسی بود که مرا و درونم را درمیافت و نوع دیگری از زندگی را برایم تجویز میکرد و شاید انوقت خود واقعیم را میدیدم ..اما حقیقت تلخی هم وجود دارد و ان اینکه هرگاه قسمت هایی از خوداگاه من نمایان شده و هرگاه من تکه های ریز و شفاف کریستالی از وجودم را دیدم کمی ترس برم داشته چون این خود شفاف کمی لاقید و رها و خودرای است و از محدودیت ها گریزان است و دوست دارد جور دیگری باشد ....نه اصلن ولش کن.. باید روی این خود شفاف کریستالی را رویه ای ضخیم مثل همانی که تا به حال داشته بکشم وگرنه با اعتقاداتم چه جوری کنار بیایم ...
سیلویا الان در همین لحظه در هنگامی که ساعت چوبی قهوه ای سوخته ی روبرویم زمان را بیرحمانه میشکافد ۵و پانزده دقیقه ، من دوره ی جدیدی از زندگی ام را آغاز کردم که فقط تو میفهمی ..دوره ای دلچسب و خوشایند که میدانم دیری نخواهد پایید ولی شروعش را دوست دارم و در جریان سیال و بی پرده ی ان جاری شده ام تا شاید ابد....اما نامه هایی که برای تو مینویسم را همچنان خواهم نوشت ...
پ.ن: سودای عزیز بی هیچ نشانی به کجا رفتی چنین شتابان ؟! جایت خالیست بسیار ![]()