برق که رفت در به در دنبال شمع و جاشمعی میگشتیم.. خانوادگی هنگ کرده بودیم و اینهمه شمع و شمعدان رو دور و برمان نمیدیدیم.. بلاخره شمع کهنه ای را از دورهای ذهنم پیداکردم و یادم امد یکی توی کشوی کنسول هست.. دخترک موبایل به دست با نور موبایل همراهم است و کمک میکند شمع را بردارم و شتابزده توی یک لیوان بگذارمش و بروم سمت اجاق و دستم برود جای همیشگی کبریتها و بی هیچ نوری کورمال کورمال طبق عادت کبریتی را از جا کبریتی چوبی که صد سال پیش از شمال خریده بودم  بردارم و چوب کبریت بخورد به کنار جعبه ی کبریت و اصطکاک و روشن ....

روشنایی که امد میبینم که چشمانمان تند تند دارد شمع ها و شمعدانها را نگاه میکند و میشمارد و ذهن من باز دور میرود.. دورتر.. و یادم میاید مادر بود پدر بود شمع ها بودند تاریکی بود چشمانمان جایی را نمیدید ...