نامه ی دوازدهم..درونگرا هستم !
میدونم که ساعت یک ربع مونده به یازده ی شب جمعه و برای من این موقع ها وبگردی و وبنویسی تقریبن ممکن نیست و کامپیوتر دربست دست دخترا و پدرشون هست اما الان از استثنائات هست که اینجا پیدام شد و کلی هم سورپرایز شدم سیلویا ! اینکه یک ای میل دلچسب و خواندنی و هیجان انگیز از یکی از دوستان گلم داشتم و خوندم و لذت بردم و باز هم خوندمش و باز هم میخونمش ..میدونی یه حسی دارم که نمیتونم با کلمه بگم ولی میدونم که خود این دوست خوبم میفهمه چی میگم...
یکی از دخترا الان کنارم بود و (با وجود سختگیری هایم برای انکه وقتی توی وبلاگم هستم هیچ بنی بشری از هر مدل و با هر نوع نسبت و سببی که با من دارد نباید کنارم باشد و به مونیتور زل بزند) بهش اجازه دادم یه نگاه بندازه و توی همین مدت کوتاه اینجوری نظر داد: کودکستانه اینجا؟! این عکسارو کی گرفتی ازاینا ؟ وای جانم پارسا.. هستی ....مامان چه کارا میکنی ها توی وبلاگت!!
سورپرایز بعدی کامنت های خصوصی و عمومی تعدادی از دوستانم بود که تک تک شون بهم کلی انرژی داد این وقت شب و صداهایی که همزمان با خوندن کامنت ها توی خانه پیچیده بود:اولی: مامان...شام چی داریم؟ اون یکی: رنگهای اضافی کارمو کجا بذارم ؟چکارش کنم؟ باباشون: ص یک پژوی ۲۰۶خریده بهش زنگ بزن تبریک بگو باز پس فردا گیر نده بهت! اولی:مامان.ن.ن.ن.ن.ن.ن.شاااااااااااااااااااااااااام! اون یکی: یعنی این استاده ها مامان یه وضی یه! شیرینه اساسی! مرتیکه ی داغون! حالا من اینهمه رنگ اضافی رو چه کنم ها؟ باباشون: اسپند دود کن بوی این رنگها و تینر امشب مارو میکشه!
و من هر کامنت رو مجبورم چندبار بخونم از اول...میگم سیلویا از طبیعت و ذات و چه میدونم غرایزو رسم و سنت و عرف واینجور چیزا که آدمهارو میندازه تو دل زندگی مشترک و بچه و اینا که بگذریم خیلی وقتها تنهایی رو بدجوری دوست دارم ...درونگرایی هستم که طول میکشه تا به دیگران حالی کنم که درونگرا هستم باباجان !
اون یکی: میخوام یه گوشواره بخرم که یه نگین تک کوچیک داشته باشه مثل این که تو گوشمه الان! و من بهت زده نگاهش میکنم و همزمان که گوشواره هاشو توی ذهنم میشمارم ( بیشتر از بیست جفت) جیغ میزنم تقریبن: چقدر گوشواره میخری تو؟!