گیجم ..کلافه ام ...مرد نازنینی بود پدر همسرم ...رها شد از بیماری دردناکش و پر کشید ...

من حالا فقط دلم میخواهد بنویسم.. از زندگی.. از همه.. از خودم.. از رویاهای مختلفی که درونم هستند و با رویای الان که مینویسد فرق دارند... من اینجا که هستم آدم دیگری میشوم و حقیقی ترینم و نزدیکترینم به خودم.... و باز رویای دیگری هست در خانه مان و در دنیای حقیقی که جور دیگری ست و او هم واقعی ست و خود من است...نقش های مختلف دارد ..مادر میشود ...همسر میشود ..دوست میشود...همه جور آدمی میشود بنا به موقعیت و درخواست محیط و اطرافیان ...

حالا باید عروس حاج آقای....بشوم بروم عزاداری کنم ...مطلقن عروس خانواده ی.....کاملن متفاوت از خودم و حتا متفاوت از چند رویای دیگر درونم ....نقش سنگینی ست برای وجود من ..ولی تمام تلاش رویا این ست که نقشش را خوب بازی کند ...مو به مو....آرام و باوقار....و بعد منتظر لحظه ای بماند که از قالب نقشش بیرون بیاید و توی اتاقش روی تختخوابش ول شود و نفس عمیق بکشد ...رویای حقیقی، دنیای بسیار خاص و غریب خودش را دارد ...دنیایی که هیچ کس از ان خبر ندارد ...هیچکس....

هیچکس قادر به قضاوت چندین و چند رویا نیست و هر قضاوتی بشود هرگز واقعی و درست نخواهد بود...

گیج میزنم و کلافه ام....