نوچ...
دیروز یک رمان مال سال ۱۹۵۵فرانسه از کتابخونه گرفتم معلومه هزاربار خونده شده جلد سفت سرمه ای رنگش نوچ و چرک میزنه و انگشتام بهش میچسبه .. با اکراه بازش میکنم.. توش هم بهتر از بیرونش نیست برگ های کتاب زرد شدن و جمله هایی هایلایت شده و همین جمله های خطکشی شده اول از همه حواس منو پرت میکنه و اول اونا رو میخونم ...
بیست صفحه ای که میخوانم سیاهی موضوع داستان رو خوب حس میکنم.. ترجمه ی احمدشاملو چندان روان از آب درنیامده و سردرگمم میکند ..شخصیت اصلی داستان مشکل کبد دارد و حالش ناخوش است و من اصلن و ابدن توی فاز درک کردن و حس کردن این علایم ناخوشی نیستم ...هیچ جوری با کتاب ارتباط نمیگیرم و میبندمش ...خودم را به خواب میزنم اما دستانم نوچند..کثیفند ...خوابم نمیبرد...بلند میشوم و میروم دستانم را با صابون لوکسی که بوی خیار میدهد میشویم و برمیگردم توی تختم و خوابم میبرد...
