وقتی حالم خوب نباشد زیاد میخورم ..و زیاد مینویسم ..ممکن است حتی در یک روز دوتا پست بنویسم ...زیاد هم که بخورم عصبانی میشوم و نفرت خطرناکی تمام وجودم را فرامیگیرد و دور خودم میچرخم بی انکه دست به سیاه و سپید بزنم ..حتی حمام رفتنم نمی اید..کتاب خواندنم هم..خودم را ول میکنم تا هر چه میشود بشود ..جهنم...دستانم بوی سیر بدهند ..مهم نیست...حالم از گیاهان بهم میخورد ..چش ندارم سیر و پیاز و فلفل دلمه و کرفس ( صدای ریز و جیغ مانند پسرک دست فروش توی گوشم است هنوز: کلفس تازه ..کلفس تازه ببر ..کلفس س...) هویج و کاهو و خیار و کدو را ببینم ...جهنم که کلسترولم بالاست ..دلم بیسکوییت ویفر شکلاتی میخواهد خدا.....با اون هات چاکلت های خوشرنگ و بو که من نباید بخورم و باید نذارم که برم و آب جوش رو بریزم توی فنجان و مراقب باید باشم که برندارم یک بسته ی هات چاکلت را و نروم قیچی را بردارم سرش را ببرم و چپ کنمش توی فنجان ...نه نه نباید...نکن رویا...نخورش..هی ...گوگوش نخون...نخونش اونو....نخونش :پیشکشم برای تو یه سبد محبته ..از تو یک تبسمم واسه من غنیمته ..هو.....

من مامانمو میخوام ..بابا رو میخوام...خاله میم و خاله سین رو میخوام..صدای دایی میم رو میخوام که برام فرهادو بخونه عین خود فرهاد ..بم و قوی: با اینا زمستونو سر میکنم....و سیگار پشت سیگار دود کنه و چای پشت چای بنوشه و برام درددل کنه ...من خونه ی بچگی هامو میخوام خدا...سرمو میخوام درد نکنه ..دلمو میخوام تند و تند عاشق هرچی خوش تیپه توی راه مدرسه بشه ..خون ..خونمو میخوام فقط قرررررررررررررررمز باشه بدون تیکه های چربی و کوفت های دیگه...گیس های بلند مشکیمو میخوام که مثل شرشره مثل آبشار براق موج میزد لای درختهای گیلاس و سیب و زردالو و مامان که میگفت : دختر برو توی خونه عمله بناهای خونه ی خانم ب نیگات میکنن بده ....

من تمام اون هفده هجده سالی رو که پیش بابا و مامان و بقیه خاله خان باجیهام بیخیال و بیدرد میگذشت رو میخوام ..............کی گفته من دم بختم و وقت ازدواجمه و ...من که هنوز یک گل از صد گلم وانشده ...

من میخوام ادامه ی تحصیل بدم...تا دکترا.....و برم سر خاک هدایت توی پاریس گل بذارم و بعد از اونجا برم...و برم... و برای مامان اینو بخرم اونو بخرم برای بابا ساعت زنجیر دار نقره بخرم ببنده پشت کتش و برای دایی میمم پیپ چوب گردوی کنده کاری شده بخرم از حراجی های مسکو و با اون یکی دایی میمم که بزرگتره برم بشینم لب اقیانوس اطلس و گوش ماهی صید کنم زنده زنده و برم توی عمق صدمتری اقیانوس و دست به مرجانهاش بزنم..............................

بعد اگه شد و وقت کردم و زد به سرم..اونوقت شااااااااااااااااااااااااید عاشق بشم و عروسی کنم و حالا اینجا باشم و روی دکمه های کیبورد کلیک کلیک بزنم و ساعت ۴و نیم که شد برم دخترهارو بیدار کنم عصرونه شونو بخورند و برن سراغ درس و مشق.....

دلم برای وزنم در سال ۶۸که  ۴۷کیلو بودم تنگ شده و بعد برای وزنم در سال ۸۴ و ۸۵ که ۵۱ بودم لک زده و امروزم رو که شششششششششصت کیلو ام رو نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام......