نامه ی 25 برای سیلویا پلات
الان از خودم اینقدررررررررررررررررررررررررررررررررررر بدم امده که نگو سیلویا.. یعنی چشم ندارم خودمو ببینم ..چای گل گاوزبونی هم که داره روی اجاق نم نم دم میکشه تا اماده ی نوشیدن بشه با اون طعم اشنای نوستالژیکش و مواد داخلش که میخوام دنیا نباشه اگه نبات و لیموی عمانی سوراخ شده توش نباشه هم کوفتم بشه ...حالا چرا ؟ برای اینکه شیرزن نیستم! شیرزن که باشی اولین چیزی که به ذهنت میرسه حس و حال خودته نه طرف مقابلت ..اول خودت یادت میاد بعد شاید لطف کنی دیگران هم یادت بیان داشتم شیرزن میشدم و انگشتر فیروزه ام رو گذاشتم توی جعبه ش و ظرافت و لطافت هامو هم جمع کردم چپاندمشان زیر کمد و اسم وبلاگم رو هم بر اساس همون جو ! تغییر دادم و خواستم بشم یک وبنویس دیگه و خواستم داد بزنم همینه که هست و میخوایین بخواین نمیخوایین نخواین که ....نمیشه بگم که چی شد ..یعنی انقد این حسی که الان دارم درونیه و مال اعماق تن و روانم هست که به هیچ وجه به قلمم نمیاد که بشه نوشتش.....
حالا سیلویا یادت هست برای هر کاری که میخواستی بکنی یا هر تصمیمی که داشتی ضرست قاطع بود و جیغت بنفش و پاهات توی یه کفش؟! حالا تو نگو که شیرزنی ربطی به قاطعیت و اینا نداره من میگم داره واسه ی من داره و تعریف من از شیرزنی همینه و بس...
خب اسم وبلاگمو دوباره برمیگردونم سر جای اولش و کامنت ها رو هم باز میکنم ولی ولی ....ولی...
حالا بگذریم اینا که نوشتم همینجوری سیال و بی مقدمه ریخت توی قلم من و اختیاری نبود جدن...میخواستم اینو بگم که از خواندن مستند پدربزرگ پیکاسو خوشم امد و لذت بردم گرچه تلخ بود ولی حقیقت داشت و منو برد توی سالها پیش از بچگی هام سالهای دوری که تو هم بودی و پیکاسو هم بود و موراکامی هم بود و همه یک هوا رو تنفس میکردین و ...