الان از خودم اینقدررررررررررررررررررررررررررررررررررر بدم امده که نگو سیلویا.. یعنی چشم ندارم خودمو ببینم ..چای گل گاوزبونی هم که داره روی اجاق نم نم دم میکشه تا اماده ی نوشیدن بشه با اون طعم اشنای نوستالژیکش و مواد داخلش که میخوام دنیا نباشه اگه نبات و لیموی عمانی سوراخ شده توش نباشه هم کوفتم بشه ...حالا چرا ؟ برای اینکه شیرزن نیستم! شیرزن که باشی اولین چیزی که به ذهنت میرسه حس و حال خودته نه طرف مقابلت ..اول خودت یادت میاد بعد شاید لطف کنی دیگران هم یادت بیان داشتم شیرزن میشدم و انگشتر فیروزه ام رو گذاشتم توی جعبه ش و ظرافت و لطافت هامو هم جمع کردم چپاندمشان زیر کمد و اسم وبلاگم رو هم بر اساس همون جو ! تغییر دادم و خواستم بشم یک وبنویس دیگه و خواستم داد بزنم همینه که هست و میخوایین بخواین نمیخوایین نخواین که ....نمیشه بگم که چی شد ..یعنی انقد این حسی که الان دارم درونیه و مال اعماق تن و روانم هست که به هیچ وجه به قلمم نمیاد که بشه نوشتش.....

حالا سیلویا یادت هست برای هر کاری که میخواستی بکنی یا هر تصمیمی که داشتی ضرست قاطع بود و جیغت بنفش و پاهات توی یه کفش؟! حالا تو نگو که شیرزنی ربطی به قاطعیت و اینا نداره من میگم داره واسه ی من داره و تعریف من از شیرزنی همینه و بس...

خب  اسم وبلاگمو دوباره برمیگردونم سر جای اولش و کامنت ها رو هم باز میکنم ولی ولی ....ولی...

حالا بگذریم اینا که نوشتم همینجوری سیال و بی مقدمه ریخت توی قلم من و اختیاری نبود جدن...میخواستم اینو بگم که از خواندن مستند پدربزرگ پیکاسو خوشم امد و لذت بردم گرچه تلخ بود ولی حقیقت داشت و منو برد توی سالها پیش از بچگی هام سالهای دوری که تو هم بودی و پیکاسو هم بود و موراکامی هم بود و همه یک هوا رو تنفس میکردین و ...