خانم دلووی
هیچ رمانی به اندازه ی خانم دلووی کلافه ام نکرد هر سطرش را که میخواندم احساس اسکول!! بودن میکردم ..چطور ویرجینیا وولف توانست با من که صادقانه و خالصانه سطر به سطر تا آخر ماجرای پیچ در پیچ و بی کشش اش را رفتم چنین بازی مزخرفی بکند ...حالا خوب است که من ظرفیت تحمل داستانهای گوناگون را دارم و وولف شانس بزرگی اورد ....
البته اعتراف میکنم که نکات ظریف روانشناسانه ی خوبی داشت که باید با حوصله میخواندم و پیدا میکردم و زیرشان خط میکشیدم ...
حال الانم: مگس های یک بال را دیده اید نه میمیرند نه ماندنشان به درد دنیا میخورد ...الان اینجور چیزی ام من ...بارها قسم خوردم سحر بیدار نشوم ولی دیشب بیدار شدم و دو سوم قسمت مهم خوابم پرید و الان من از کم خوابی خدا و پیغمبر را نمیشناسم ...
خدا خودش خوب حال مرا میفهمد الان ....گرچه یادم نمیرود که در دوران بین سال ۱۳۷۲ تا ۱۳۸۷ چقدر به حال خودم رها شده بودم و دوران مرگبار خزنده ای بود که الان هم اثار شومش در جسم و روحم باقیمانده ست....
پ.ن: این لغت اسکول را دخترانم توی دهان من انداخته اند و الحق بعضی جاها بسیار رساننده است !!
پ.ن: صباجون تولدت مبارک ..الهی عاقبت شیرین و زیبایی در انتظارت باشد..![]()
